سلامی دوباره بعد مدت ها
اینستاگرام
سلام به دوستای وفادار و مهربون وبلاگ آوا جون متاسفانه با وجود اینکه خیلی جدی تصمیم داشتم که وبلاگ آوا جون رو به روز کنم دوباره اما واقعا فرصت کم کردن عکسها و اینجور کارا رو ندارم دیگه. خیلی از دوستای گلمون توی پیج اینستاگرامم درخواست دوستی داده بودن که به علت خصوصی بودن اون پیج متاسفانه شرمنده اشون شدم و نتونستم اکسپتشون کنم. اما حالا یه مژده دارم برای دوستای خوبم یه پیج اینستاگرام مخصوص خود آوا جون راه انداختم که به زودی آدرسشو میذارم توی وبلاگم و اون پیج بازه برای همه دوستای گلی که به من و آوا جون لطف دارن. ممنونم از محبت های بی دریغتون ---------------------------------------...
راه اندازی مجدد وبلاگ
سلام به دوستای خوب خودم فک کنم نزدیک به یکسالی میشه که وبلاگمو تعطیل کرده بودم و نرسیدم آپ کنم اما هنوز که هنوزه وقتی می خوام خاطراتی رو مرور کنم یا تاریخ چیزی یادم رفته برمی گردم و به وبلاگ رجوع می کنم با خودم گفتم عجب دفتر خاطرات خوبیه و من چرا اینقدر زود تعطیلش کردم خلاصش اینکه جونم براتون بگه تصمیم گرفتم که وبلاگو دوباره راه بندازم اگر خدا کمکم کنه و وقت کنم و تنبلی نکنم فعلا شاید یه گلچین از اتفاقات این چند وقت بذارم تا بعد ببینم چی میشه ...
نویسنده :
مدیر
14:31
دعا برای پدربزرگم
سلام دوستای گلم چند روزیه پدربزرگم مریضه و بیمارستان بخش ICU بستریه خواهش می کنم براش دعا کنید حتی با فرستادن یک صلوات یا یک امن یجیب الان به دعای خیرتون محتاجم دوستون دارم. اللهم صل علی محمد و آل محممد و عجل فرجهم -------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- پ . ن. : ممنون از احوالپرسی همه دوستای گلم پدربزرگم شکر خدا حالشون خیلی بهتره و یه خطر بزرگ رو از سر گدروندن دوستون دارم ...
نویسنده :
مدیر
8:25
آتلیه 4 سالگی
تولد 4 سالگی آوا
4 سال گذشت از اون روز زیبای پاییزی روزی که تو به دنیای ما پا گذاشتی و زندگیمونو سرشار از شادی و لذت های کودکانه کردی. هنوز وقتی با بابا شهاب صحبت اون روز زیبا رو می کنیم جفتمون میریم تو یه دنیای دیگه. روز عید قربان بود و ما خونه مامانی اینا بودیم با کل خاله ها من کیسه آبم پاره شد و این زنگ زیبای ورود تو بود غرق در استرس و وجد بودم یعنی منم داشتم مادر میشدم؟! خدایا شکرت بابت اینهمه نعمت امیدوارم هر زنی که آرزوی مادرشدن داره به آرزوش برسه الههههی آمین. درسته نزدیک به 4 ساله از اون زمان میگذره و تو الان برای خودت یه دخترخانوم 4 ساله زیبا شدی پر از احساس و محبت و پر از شیطنت های کودکانه بسیار حساسی و زودرنج و خیلی باید حواسمو...
تولد آرمیتا جون
تولد آرمیتا جون به روایت تصویر: و سورپرایز بی نظییییییر خاله آنا وقتی باب اسفنجی اومد تو هممممتون شوکه شده بودین : اینم جمع مامانا: ممنون از خاله آناهیتا که یه روز بسیار خوب و به یادموندنی رو برامون رقم زد آرمیتا جوونم تولدت مبااااارک عزیز دل خاله ایشالا تولد 120 سالگیتو با تن سالم جشن بگیری اینم جعبه کادوی ما که خودم برای آرمیتا جون درست کردم: ...
نویسنده :
مدیر
12:13
مرداد ماه 94 (قرار دوستانه پارک مادران و ...)
یه روز گرم تابستانی و آب تنی: قرار دوستانه تو پارک مادران: بنیتا، تو، آرمیتا، ستایش، باران: بنیتا، تو، آرمیتا، ستایش: با ستایش جون چه دستی تو دست هم گرفتین: از راست سحر جون، مرجان جون، ساجده جون، آنا جون، نرگس جون و خودم: اینم عکسی که آنا جون زحمت کشیده و درست کرده خیلی دوسش دارم: همه مامانای خودمونی عاااااشق پازل درست کردنی و بسیار هم استاد شدی توی اینکار این پازلا رو خیلی راحت خودت درست می کنی: اینم یه روز خوب با بنیتا جون استخر خونه مامان جون اینا: خودتون شنا می کردین مستقل اینقدر خوشتون اومده بود ...
نویسنده :
مدیر
10:04
مسافرت شمال (تیرماه 94)
این مسافرتی بود که تو تعطیلات عید فطر با مامان جون اینا و خاله سمیرا اینا رفتیم یهو یه شبه تصمیم گرفتیم بریم شمال و فرداش عازم شدیم رفتنه خیلی خوب بود و نسبتا راحت رفتیم اما اووووووووف از برگشتن کوه ریزش کرد سیل اومد جاده بسته شد تازه شانس آوردیم که زنده موندیم هههه ولی واااقعا جاده چالوس تو شب با اون بارون رگباری وحشتناک و مرگبار بود بازم خدا رو شکر که سالم رسیدیم حالا مسافرت به روایت تصویر: پدر و دختری در حال تماشای دریا در شب: اینجا رستورانه بارانه که کافی شاپش به صورت یه اسکله رو آبه خیلی باحال بود تله کابین نمک آبرود: جنگل بالای تله کابین: کنار دریا دوست پیدا...
نویسنده :
مدیر
8:31










