آواآوا، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 9 روز سن داره

آوای دلنشین

تیرماه 94 (تولد روشا جون و مسافرت شمال)

عکسای پایین مربوط به تولد روشا جون میشه که از دوستای خوب مهدکودکیته: روشا و تو و گندم جون: ای جووونم به این دوستیاتون : روشا جون و گندم جون و آوای عزیزم: صندلی بازی: مسافرتی که با علی آقا و صنوبر جون اینا رفتیم سمت رشت اینجا منجیله که برای ناهار وایسادیم خییییییلی منظره زیبایی بود اما مگه باد گذاشت یه ناهار درست و حسابی بخوریم ولی کلللللللللی خندیدیم: ماسال بهشت گیلان: ماه رمضون بود رفتیم همه جا تعطیل بود رستورانا اخرش اینجا رو پیدا کردیم که با اصرار بهمون کباب چنجه داد اما چه کبابی بودا خیلی به...
31 مرداد 1394

یه قرار دوستانه تو باغ

چون من سرکار بودم برای اینکه بتونیم زودتر برسیم باغ آنا جون اومد مهد دنبال تو بقیه بچه های تو عکسم مسافرش بودن یعنی ماشینش شده بود یه پا مهدکودک وقتی رسیدین من هنوز نرسیده بودم باغبونم نمیدونم صدای درو نشنیده بود یا چی که درو باز نکرده بود خلاصه یکم پشت در بودین تا من رسیدم تو هنوز که هنوزه همش میگی ما رفتیم باغ در زدیم اما تو اونجا نبودی : هوا یکم خنک بود واسه همین استخرو کامل تمیز و آب نکردیم که کامل برین توش گفتیم همینجور یکم آب بازی کنید اما امان از شما که آبو توش باز کردین و دیگه قابل کنترل نبود نه میشد نذاریم برین تو این آبا نه میشد دیگه برگا رو از تو اب درآورد البته تو اصلا نرفتی توش ...
14 مرداد 1394

خردادماه 94 (تولد مهدی جون)

تولد مهدی جون: با کادوهای مهدی حال می کنی : تو و روشا کوچولو: با دوستامون رفتیم استخر باشگاه انقلاب: روز تولد بابا شهاب: اینم کادو تولدش بلیط یه پرواز با هواپیمای دو نفره و تجربه خلبانی: یه روز تو محل کار مامان: تئاتر تو فرهنگسرای نیاوران: دارین دست میزنین با آهنگاش: راستین و تو و لیانا: خیلی خوب و شاد بود اسمش مبارک کجاست؟ بود فکر کنم بعدشم رفتیم پارک نیاوران: تولد روشا جون تو مهدکودک: یه شب که با علی آقا و صنوبر جون رفتیم باغ: ...
14 مرداد 1394

بقیه اردیبهشت ماه 94 (عید مبعث و چهاردهمین سالگرد ازدواجمون)

بعد کلی وقت اومدم مجبورم مختصر و مفید بنویسم. اولین باری که اومدی آرایشگاه واسه لاک: یه روز خوب با دوستامون باغ درکه: تو و هانا و بنیا: تو و هانا و بنیا و بنیتای خاله گلاره: تو هوای خنک یه آش رشته گرم خیلی میچسبه مرررسی خاله سهیلا : تو و میعاد در حال بازی گلف : عااااشق ستایشی: عید مبعث و چهاردهمین سالگرد ازدواجمون تو یه پارک زیبا: فدااااای اخمت : یه عکس خانوادگی: شن بازی تو پارک نهج البلاغه: آرمان و تو و هانا: تو و دخترعمه نرگس تو حیاط خونه باباجون قم: ...
13 مرداد 1394

اردیبهشت ماه 94 (روز پدر، مهمونی خونه خاله مرجان، اولین کلاس آموزش شنا)

سلام عشششششق مامان یکم از این روزات بگم که خیلی حساس شدی و منم رعایت حالتو می کنم دائما بهت یادآوری می کنم که چقدر دوست دارم بغغلت می کنم و بوست می کنم تو هم دائما میگی مامان دستتو بده بعد که میدم بوسش می کنی هنوزم همش دوست داری بغلت کنم و همش میگی مامان بغل منم دلم نمیاد دلتو بشکونم و نه بیارم حالا کی بزنه کمرم خدا عالمه البته سبکی خیلی و اصلا به سنت نمیخوری در حال حاضر 100 قدته و 13300 وزنت باور نمی کنی اگر بگم تو سن 3 و نیمه هنوز لباسی که روش زده 12-18 ماه بهت میخوره بس که بد غذایی و کم غذا میخوری منم خسته شدم اینقدر دنبالت دویدم واسه غذا خوردن خاطرات اردیبهشت تو یه پست جا نشد دو تاش کردم. اینجا حیاط خونه...
17 خرداد 1394
4807 11 24 ادامه مطلب

دلنوشته

سلام دختر کوچولوی مامان که الان دیگه واسه خودت خانومی شدی چقدر زمان زود میگذره و چقدر شما بچه ها زود بزرگ میشید به قدری سریع که آدم همش حسرت لحظه های از دست رفته رو میخوره بارم فرصتی دست داد تا برات بنویسم برای خود خودت تا بزرگ شدی بخونی و بدونی از احساسات درونی که همیشه سعی می کنم با زبون قابل فهمت بهت نشون بدم و وقتی هم بزرگ شدی می خوام که بخونی و بدونی که چی در درونم گذشت و چه حسی داشتم از مادر بودن برای تو 3 سال و شش ماهه که تو اومدی تو زندگیمون و حقا که فضای خونه رو پر از وجودت کردی.... همیشه وقتی می گفت بچه که بیاد دیگه پدر و مادر باید خودشونو وقف بچه کنن دلم می گرفت و دوست نداشتم اصلا خواسته های خودمو و و...
5 خرداد 1394
4569 23 41 ادامه مطلب

فروردین 94

به دلیل ذیغ وقت سریع میرم سراغ خاطرات فروردین ماه به روایت تصویر یه روز توی مهدکودک: این تیشرتو ما برای بنیتا جون از ترکیه سوغاتی آوردیم بعد شدید مثل دوقلوها کلی همه تو پارک می پرسیدن دو قلوان و وقتی می گفتیم نه اما هم سنن کلی تعجب می کردن : پارک قیطریه: استخر خونه مامان جوون که یه روز با بنیتا جون و خاله گلاره رفتیم: یه قرار دیگه با دوستامون تو باغ درکه که من هیچی نرسیدم عکس بگیرم اینارم دوستامون گرفتن: سالگرد ازدواج خاله سمیرا و عمو حسین که تو باغ یه مهمونی خودمونی گرفتن: یکی از دوستاشون خدا رو شکر یه دختر خانوم داشتن ...
24 ارديبهشت 1394
4547 11 22 ادامه مطلب

سفرنامه آنتالیا 2

و اما ادامه خاطرات سفر به روایت تصویر: خاله و خواهرزاده: اینجا با لباس پلوخوری اومدیم لب ساحل  چون قبلش با عکاس هتل قراره عکاسی داشتیم : چه ستاره شنی قشنگی درست کردی : اینم یه نما از قسمت های مختلف رستوران که واقعا غذاهای متنوع و خوشمزه ای داشت: مام دیگه گفتیم اینهمه زحمت کشیدن تو خوردن کم نذاشتیما : اصلا تنهایی حاضر نبودی بمونی تو این استخر بچه ها : الههههههی من فدای اون بیلیارد بازی کردنت بشم اصلا نذاشتی اون شب ما یه بازی درست بکنیم : اینم بولینگ بازی کردنت : بازم خاله و خواهرزاده: چاله کندیم و بعدش تو رفتی ...
13 ارديبهشت 1394
5638 11 27 ادامه مطلب

سفرنامه آنتالیا 1

سلام عسلک مامان به قول خودت عااااااشقتم جدیدا خیلی مهربون شدی و همش میای میچسبی بهم و میگی مامان خیلی دوست دارم و بوسم می کنی و این یه دنیاااااااااا برام ارزش داره و واااااقعا شیرینه خوب بریم سراغ سفرنامه آنتالیا و خاطرات اون که فکر نکنم توی یک پست جا بشه و مجبورم حداقل عکسارو دو تیکه کنم. همونطور که تو پست قبلم گفتم قرار بود اولش پروازمون 1شنبه باشه اما کنسل شد و افتاد شنبه ما هم بعد از دماوند تا نصف شب حول حولی کارامونو کردیم و چمدونامونو بستیم و آماده سفر شدیم چون اون بار با پرواز غیر مستقیم رفتیم و واقعا مسیرش طولانی بود اینبار دیگه با اطلس جت گرفتیم که مستقیم به خود آنتالیا میرفت و خیلی راحت تر بود هرچند یه ت...
3 ارديبهشت 1394

سال تحویل 94 - هفته اول نوروز

سلام دختر کوچولوی مامان ببخش مامانو که این بار خیلی با تأخیر اومدم آخه واقعا وقت نداشتم زودتر از این آپ کنم. ممنون از همه دوستای خوبم که این مدت که نبودم جویای احوال ما بودین ببخشید که نگرانتون کردم سال نو رو هم با تأخیر به همتون تبریک میگم خوب بی مقدمه بریم سراغ خاطرات سال تحویل سال 1394 که ساعت 2:15 بامداد بود و مامان جوون اینا و خاله سمیرا اینا همه خونه ما دعوت بودن ما شب قبلش به خاطر فوت یکی از بستگان بابا شهاب رفته بودیم قم ولی همون روز سال تحویل برگشتیم سفره رو چیدیم و خودمونو واسه مهمونا حاضر کردیم بقیه ماجرا به روایت تصویر: این عکسو خال...
31 فروردين 1394
3562 13 25 ادامه مطلب