آواآوا، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 23 روز سن داره

آوای دلنشین

فروردین-اردیبهشت و خرداد سال 96

1405/2/8 12:10
نویسنده : مدیر
157 بازدید
اشتراک گذاری

سلامی دوباره بعد از سال ها 😁

الان دیگه تو توی 15 سالگی هستی و کلی برای خودت خانومی شدی و کللللی هم عاشق وبلاگت هستی و دوسش داری و میخونیش و به دوستات نشون دادی 😋

گفتم حالا که اینجوریه بذار دفترچه خاطراتتو تکمیل تر کنم که به یادگاری برات بمونه مثل قبل به دیتیل نمی تونم بنویسم ولی لااقل خاطرات کلی رو با عکس برات میذارم🤗
 

قربونت برم اینجا در حال سنگ نوردی هستی😅:

با آرمیتا جون در حال بازی:

عکس مهدکودک 😂:

تولد میعاد کوچولو که الان مردی شده برای خودش:

پارک با دوستات پرنیان و مشکات و آرتین:

مهدکودک: (الان بابا بود میگفت صاف بشین قوز نکن 😂):

پارک دم خونمون:

یه رستوران تو راه طالقان (تو و رهام و هانا و مشکات):

پیکنیک با دوستات تو باغ آقاجون (تو و بنیا و بنیتا یوسفی و هانا و بنیتا):

تو و روشا جون استخر خونه مامان جون:

عروسی عموی بنیتا:

آب بازی با دوستای مهدت تو پارک:

تفنگت هم قد خودته 😂

و خسته و هلاک از بازی خوابت برد:

یه روز خوب دیگه با دوستای نی نی وبلاگیت تو باغ آقاجون:

تولد بازی تو مهدکودک:

یه روز با خاله وجیهه اینا باغ درکه:

سفر کلاردشت با خاله صنوبر اینا:

بازم عکاسی تو باغ آقاجون با اون ژستای جیگرت:

دماوند ویلای خاله سهیلا اینا:

وقتی مامانا یه دقیقه رفتن تو تراس و اومدن دیدن بللله ویلا رئو به این شکل درآوردین شما بچه ها 😤:

در حال تمیزی اتاقت 😂:

آماده برای مهمونی:

رستوران با فامیلای خاله سمیرا اینا و مامان جون اینا:

مشغول درست کردن کاردستی سرکاره مامان:

پسندها (1)

نظرات (1)

پرواز نواپرواز نوا
8 اردیبهشت 05 12:24
چه خوب شد برگشتین، من یه مدت بود دنبالتون میکردم و خاطرات قبلی رو خوندم🥰