آواآوا، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 10 روز سن داره

آوای دلنشین

سفرنامه بلغارستان 4

اینام عکسای پارک آبی Aquapolis هست: راستی یادم رفت بگم که تو هم مثل مامان عاااااااااااشق آب و آب بازی هستی و کللللللللللی تو استخر کیف می کردی آب بازی می کردی عزیزم تو خیلی هوای مامان و بابا رو تو مسافرت داشتی تو پارک آبی گرفتی تخت برای خودت خوابیدی تا من و بابایی بتونیم دوتایی بریم سوار سرسره ها و تونل ها بشیم اینم چندتا عکس دیگه:   ...
1 مرداد 1391

سفرنامه بلغارستان 3

و اما بقیه مسافرت: جوونم برات بگه من خودم روز اول دوم مسافرت مریض شدم یعنی سرما خوردم و بعد از یکی دو روز تو هم از من وا گرفتی الهی بگردم برات تا حالا اینجووری مریض نشده بودی همش عطسه می کردی و آب بینیت میومد چشماتم قرمز شده بود خیییییییییییییییلی مظلوم شده بودی آدم نگات میکرد دلش آب میشد برات اما بازم خیلی دختر خوب و خانومی بودی مثل همیشه شب اول فکر کنم یکم تب داشتی و من نصف شب بلند شدم و همش حوله میشستم میذاشتم رو پا و پیشونیت تا یکم تبت اومد پایین و خنک تر شدی اما چون بعد از گذشت یک روز حالت خوب نبود با یکی دیگه از نی نی های تورمون که مریض شده بود بردیمت دکتر ما تو golden sands بودیم اما اونجا متخصص کودکان نبود فقط دکتر عمومی...
1 مرداد 1391

سفرنامه بلغارستان 2

اینم از ادامه خاطرات سفر به روایت تصویر: استخر هتل: اینجا شب بلغاری بود که یکی از تورهای سفرمون بود با قطار میبردن تو یک منطقه توریستی می گردوندن و بعد هم یک رستوران خوشگل شام و برنامه رقص های مختلف از کشورهای مختلف و کلی برنامه نمایشی: اینم دوباره محوطه هتل:   یکی از رستورانهای کنار ساحل به همراه خاله شمیم: تو واسه خودت خوابیدی تو کالسکه   ادامه دارد... ...
31 تير 1391

اولین مسافرت هوایی - وارنا (بلغارستان) - سفرنامه 1

سلام دختر کوچولوی خوب و مهربون مامان قبل از هرچیزی که در مورد این مسافرت بگم می خواستم ازت تشکر کنم به خاطر اوج همکاری که تو این سفر با من و بابایی کردیو ایییییییییییییینقدر دختر خوب و خانومی بودی امروز هم من هم بابایی دلمون نمیومد بعد از یک هفته که پیش تو بودیم دلمون نمیومد بیایم سر کار دلچسب ترین نکته این مسافرت این بود که تمام وقت پیش تو بودیم و تو همش کنارمون بودی به من که خییییییییییلی چسبید خوب این مسافرت اولین مسافرت هوایی تو بود که توی هشت ماهگی داشتی و توی این مسافرت متوجه شدم که چهارمین دندونتم که یکی از دندونای جلویی و بالاییته دراومده مبااااااااارکه دخترکم و اما خاطرات سفر به همراه عکس...
30 تير 1391

هشت ماهگی و سومین دندون

دختر گلم با چند روز تأخیر هشت ماهگیت مبااااااااااااااااارک به خدا شرمنده اتم که نتونستم زودتر بیام و برات بنویسم آخه هفته دیگه داریم میریم مسافرت و من چون یک هفته مرخصی گرفتم این روزا خییییییییییییییلی کارم هم تو خونه و هم سرکار زیاده حتماً تو هم مامانو درک می کنی و میبخشی البته یکمش به خاطر این بود که این چند روز بدجووری حالم گرفته اس میدونی چرا؟؟؟؟ چون تو این ماه اصلاً وزن نگرفتی 3 روز پیش برای چکاپ بردمت دکتر وزنت شده بود 7800 گرم، قدت ..... و دورسرت ..... سانتی متر. دکتر گفت اصلاً این ماه وزن نگرفتی و باید آز ادرار بدی من همون روز بردمت آزمایشگاه سر ظفر اما دو ساعت اونجا معطل شدیم و تو هم کللللللللللللی گریه کردی و پ...
22 تير 1391

برنده شدن تو مسابقه اتاق من

سلام عزییییییییییییییییزم بهت تبریگ میگم اسم تو هم جزو برندگان مسابقه اتاق من نی نی وبلاگ بود به زودی عکست میره تو ویترین نی نی وبلاگ و منم حتماً عکسشو میذارم اینجا امیدوارم تو همه مسابقات زندگیت موفق و برنده باشی ...
21 تير 1391

مسابقه اتاق من

عزیزم این عکسا رو برای شرکت تو مسابقه اتاق من نی نی وبلاگ میذارم: اینم لینکشه: http://mosabeghe.niniweblog.com/   ...
16 تير 1391

اولین کلمه ماما ما ما ...

بالاخره اولین کلمه رو توی هفت ماه و 18 روزگی گفتی و اونم ما ما ما ما  بود    هربار که بهت میگیم بگو ماما میگی ما ما ما ما هههههههههههه خیلی بامزه اس بپپپپپپپپپر بغل مامان خوشگلکم  یکم از کارات بگم عااااااشق رانندگی هستی و اینکه بشینی پشت فرمون چندوقت پیش علی آقا (پسرخاله بابا) نشوندت بغلش پشت فرمون دیگه مگه حاضر بودی بیای بریم خونه تا بابایی می خواست بغلت کنه خودتو می کشیدی عقب  کوچکترین چیزی که روی زمین ببینی حتی در حد یک نقطه می خوای برش داری    عاشق بازی اتل متل توتوله هستی و وقتی باهات بازی می کنم تا قطعش می کنم خودت دستتو میزنی رو پات یعنی بازم بازی کنیم  سی دی های بی بی اینشتین رو خیلی دوست داری و وقتی نگاه می  کنی کلی ذو...
3 تير 1391

نی نی پارتی خونه خاله النا و اولین سینه خیز رفتن تو

سلام وروجک مامان چند روز پیش خونه خاله النا نی نی پارتی گرفتیم و کللللللللللی از مامانای نی نی سایتی همراه بچه های گلشون حاضر بودن خییییییییییییییلی خوش گذشت و جای همه اونایی که نبودن خالی بود نمیدونی چه اوضاعی بود از در که وارد شدیم ووروجکا چه سر و صدایی راه انداخته بودن چندتا از مامانایی که تا حالا ندیده بودیم دیدیم و خلاصه کلی هم به خاله النا زحمت دادیم. البته بگذریم که تو نمیدونم چت شده بود که آخرای مهمونی زدی زیر گریه و تا آخرش پدر منو در آوردی بچه ها کلللللللی با اسباب بازی های هم حال کرده بودن و هر کسی دوست داشت با اسباب بازی اون یکی بازی کنه وقتی که میذاشتیمتون وسط که ازتون عکس بگیریم همتون با هم شروع می کردین به گریه...
28 خرداد 1391

اولین شب خوابیدن تو اتاق خودت

سلام دختر کوچولوی مامان خیلی وقت بود که می خواستم اتاقتو جدا کنم و تو اتاق خودت و تخت خودت بخوابونمت اما دلم نمیومد آخه خییییییییلی حال میداد وقتی که بین من و بابایی می خوابیدی و شبا تو بغل خودم بودی اما دوست نداشتم به این حالت عادت کنی. میدونی چیه من خودم همیشه دلم می خواست آدم مستقلی باشم و خدا رو شکر همینطورم بوده و دوست دارم دخترم هم مثل خودم باشه و واسه همین دوست دارم عادت کنی تو اتاق خودت بخوابی تازه دکترتم میگفت الان دیگه به هیچ وجه نباید شبا پیش خودتون بخوابونیدش و بالاخره دیشب تو برای اولین بار تو اتاقت و تو تخت خودت خوابیدی اینقدرم خوب خوابیدی که حتی تا صبح بلند نشدی شیر بخوری دیگه نزدیک نماز صبح خودم اومدم به زور بهت شیر دادم....
26 خرداد 1391