آواآوا، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 9 روز سن داره

آوای دلنشین

تولد دختر عمه زهرا نرگس کوچولو

سلام پرنسس کوچولوی مامان دقیقاً توی هفت ماهگی تو دختر عمه ات به دنیا اومد اسمشم گذاشتن نرگس امیدوارم که برای هم هم بازیهای خوبی باشین و با هم دعوا نکنین اینم عکس شما دوتا با هم    اینم چندتا عکس متفرقه بین 6 تا 7 ماهگی:   اینجا خاله شمیم امتحانش تموم شده و کتابشو تو پاره کنی تو هم کللللللللللی کیف کردی:     ...
24 خرداد 1391

هفت ماهگی

سلام دخترک مامان با چند روز تأخیر هفت ماهگیت مبااااااااااااااارک. عزیزم تو وارد هشتمین ماه زندگیت شدی. خییییییییییلی زود گذشت باورم نمیشه که اینقدر زود بزرگ شدی ببخشید که وقت نکردم این چند روز وبلاگتو آپ کنم اصلا حال روحیم خوب نیود نمیدونم چرا خیلی بی حال بودم و خیلی هم کار داشتم اما الان حالم خوبه و می خوام کلی برات بنویسم و عکساتو بذارم. اول از همه بذار از کارای جدیدت بگم: 10-15 روزی میشه که خودت میتونی بشینی البته همش قش می کنی میدونی چرا؟؟؟؟ چون خییییییلی فضولو و شیطونی اگه همه اسباب بازیهات جلوت باشه و یدونش یکم دورتر می خوای خم بشی اون یکی رو برداری واسه همینم یهو چپه میشی و بعد یهو صدای اٍهٍن اٍهٍنت میاد میام میبینم دمر ...
20 خرداد 1391

جشن دندونی

سلام پرنسس کوچولوی دوست داشتنی مامان دیروز بالاخره جشن دندونی تو به خوبی و خوشی و با شکوه هرچه تمام تر برگزار شد. آخه مامانی 10 روزه که درگیر تدارک دیدن این مهمونی بوده و خدا رو شکر که همه چی خیلی عالی بود و آش دندونی هم خیلی خوب و خوشمزه شده بود و همه کلی تعریف کردن اینم عکساش: اینم از گیفت هایی که برات درست کردیم: آوا و دوستاش: ببین قرتی خانوم از حالا دست پسر مردمو چطو گرفتی؟؟؟؟ آخه مردم چی میگن ببین از غذاهای خوشمزه ای که مامان جوون زحمت کشیده درست کرده چه ذوقی کردی شکموی مامان اینم از آش دندونی: که خیلی هم خوشمزه شده بود و ژله اناری چیکن استراگانف: تاکو و الویه: ...
3 خرداد 1391

زمان وایسا نرو...

سلام پرنسس من خوبی گلم؟ دلم برات یه ذره شد الان که سرکارم گاهی اوقات آدم قدر چیزهایی رو که داره نمیدونه یا از زمان کمال استفاده رو نمیبره و بعد پشیمون میشه اما باید بگم در مورد تو وضع فرق می کنه من قدر ثانیه به ثانیه با تو بودن رو میدونم قدر تمام لحظات نوزادی و کودکی و ... ، قدر تمام لحظاتی که داری جلوی چشمام بزرگ میشی دوست دارم بلند فریاااااااااااااااد بزنم زمان وایساااااااااااااا نرووووووووو من می خوام بازم لذت ببرم از لحظه به لحظه بودن با دخترم از تمام لحظات شیرین تو رو داشتن... گاهی بر می گردم و به عکسات از ابتدا تا الان نگاه می کنم و میبینم که ای وااااای چقدر زود میگذره و بچه ها چقدر زود بزرگ میشن... نمی خوام نمی خوام این لحظات رو...
24 ارديبهشت 1391

شش ماهگی و اولین دندون

سلام فرشته کوچولوی مامان با چند روز تأخیر شش ماهگیت مباااااااااااااااارک و از اون مهمتر دراومدن اولین دندون کوچولوت هم مباااااااااااااااااااارک هورررررراااااااااااااااا بزن دست قشنگرووووووووووووو شله شله دیروز تو شش ماه و چهار روزت بود که من برای اولین بار برات تخم مرغ درست کرده بودم و داشتم زرده اشو با دست بهت میدادم که یهو دستم خورد به لثه پایینت و دیدم یه کوچولو دندونت زده بیرون وااااااااااااای نمی دون یکه چه ذوقی زدم و جیغ کشیدم و به بابایی گفتم دندونش دراومده خیلی لذت بخشه که آدم لحظه به لحظه بزرگ شدن دخترشو ببینه و همه این لحظات رو تجربه کنه البته یه چند روزی حواسم بود به لثه ات و احساس می کردم که یه خبرایی و همش م...
21 ارديبهشت 1391

عکسای 6 ماهگی + اولین آب بازی تو حموم

دیگه واقعاً عکس گرفتن ازت سخت شده آخه آرومت نمیگیره که همش وول میخوری و به دوربینم نگاه نمی کنی دیشب پدرم دراومد تا چندتا عکس ازت گرفتم. اینم از عکسای شش ماهگی البته در حقیقت همون شش ماه و چهار روزگی (همون روزی که دندونت دراومد): دیروز برای اولین بار تو حموم گذاشتم آب بازی کنی و تو هم کلللللللللللی حال کرده بودی چون تا حالا هوا سرد بود و من سریع میشستمتو میدادمت بیرون اما الان دیگه هوا خوب شده و دیگه میتونی واسه خودت آب بازی کنی عسلکم اینم عکس اولین آب بازی: ...
21 ارديبهشت 1391

لذت مادر شدن

سلام دختر کوچولوی مامان که دلم برات یه ذره شده می خوام یکم با دختر گلم اختلاط  و درددل کنم همونطوری که میدونی من و بابایی تقریبا ده ساله که با هم ازدواج کردیم و تو تمام این مدت تصمیم نداشتیم که بچه دار بشیم من چیزایی رو که از بچه داری می دونستم فکر می کردم که هیچ وقت دلم نخواد و یا اینکه نتونم که بچه دار بشم و مسئولیت به این سنگینی رو قبول کنم همه همش می گفتن وای بچه دار شدن سخته و چنینه و چنانه و مسئولیتش سنگینه و بچه به چه درد می خوره و واسه آدم چیکار می کنه و از این حرفا..... اما گذشت و گذشت تا اینکه من و بابایی احساس نیاز کردیم به اینکه یک بچه ای بیاد تو زندگیمون که بتونیم زندگیمونو فداش کنیم که به زندگیمون رنگ و لعاب تازه ای بد...
13 ارديبهشت 1391

خونه خاله گلاره

چند وقت پیشا خاله گلاره جوون زحمت کشیده بود و ما رو با چندتا دیگه از خاله جوونا دعوت کرده بود خونشون. خییییییلی خوش گذشت کلللی هم زحمت کشیده بود شما هم کللللللی با دوست جوونات حال کردی اینم عکسای اون روز:         ...
12 ارديبهشت 1391

اولین روز کاری بعد از مرخصی زایمان

سلام دختر دوست داشتنی من خوبی گلم؟ الان که دارم برات مینویسم سرکارم و ازت دورم دیروز اولین روز کاریم بود با اینکه هنوز یک هفته تا پایان مرخصی زایمانم مونده بود اما مجبور شدم زودتر بیام سرکار قبل از اینکه بیام سرکار بعضی از دوستام که رفته بودن زودتر و هی ناله میکردن که دلمون برای بچه امون تنگ میشه من همش می گفتم ااااه چه لوس آدام نمیمیره که چند ساعت از بچه اش دور باشه اما ههههههههههی نپرس که این دو روز چی بر من گذشته باورم نمیشد اینقدر سخت باشه دیروز که از خواب پاشده بودم که بیام سرکار تو عین فرشته ها خوابیده بودی مگه دلم میومد بزارمت و بیام دلم می خواست بشینم زار زار گریه کنم همش دلم برات شور میزنه با اینکه پرستارت خیلی خانوم خ...
11 ارديبهشت 1391