آواآوا، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 11 روز سن داره

آوای دلنشین

دوماهگی و خاله شمیم

سلام آوا من فردا امتحان قرآن دارم برای همین دیگه چیزی واست نمی نویسم.چون مدرسه درس معلم..... من تورو خیلی دوست دارم توام فکر کنم منو دوست داری چون هر وقت میام پیشت قهقهه می زنی قهقهه درست؟ فکر کنم بزرگ شی باید اشتباهات منو بگیری. به هر حال دوست دارم آوا کوچولو 3> 3> ...
10 دی 1390

اولین شب یلدا

سلام دخترکوچولوی مامان  امسال اولین شب یلدایی بود که خدا تو رو به ما هدیه داده بود. عزیزم شب یلدات مبااااااارک  البته باید ببخشی که چند روز دیر برات پست گذاشتم اما بهم حق بده نمی دونی که این چند روز چه بر ما گذشت. شب یلدا همه خونه مامانی من دعوت بودیم اما نمی دونی که تو چقققققدر گریه کردی همش بغل اینو و اون بودی اما آروم نمیشدی  کلاً یه 3-4 روزی بود که خییییییییییلی بدجوور گریه می کردی حتی بعضی وقتا شده که تا 12-13 ساعت پشت سرهم بیدار بودی و گریه می کردی نمی دونی که گریه هات چقدر دل آدم رو کباب می کنه من اومدم خونه مامان جوون اینا دیگه نمی تونستم تنهایی آرومت کنم اینجا هم سه- چهار نفری از پست بر نمیومدیم   اما ا...
3 دی 1390

اولین روزی که مامانو شناختی

نمی دونم تا قبل از اون روز هم منو می شناختی یا نه اما اون روز به عنوان یه روزه به یاد موندنی تو ذهن من موندگار شد    یک ماه و 13 روزت بود من رفته بودم حموم یه دوش بگیرم و تو هم خواب بودی و پیش بابایی بودی یهویی بیدار شدی و شروع کردی به گریه وقتی گشنته دیگه هیچ جوره ساکت نمیشی من سریع خودمو شستم و اومدم بیرون. تو بغل بابایی بودی و یه ریز داشتی گریه می کردی تا من از حموم اومدم بیرون و چشمت افتاد به من یه خنده ای به همراه ناله ملتمسانه ای کردی که من هیچ وقت قیافه ات تو اون لحظه یادم نمیره خییییییییییییلی شیرین بود میدونستی که من مامانتم و بهت شیر میدم  ...
2 دی 1390

چهل روزگی و حموم چله

سلام دخترم چهل روزگیت مباااااااااااااارک پرنسس کوچولوی من بالاخره چله رو پشت سر گذاشتی امروز مامان جوون اومده بود اینجا که ببرتت حموم چله و مراسم مخصوص این روز رو برات انجام بده تو حموم خیییییییییلی خانوم بودی تو خواب بودی که بردنت حموم انگار تو حموم هم هنوز خواب بودی و اصلاً گریه نکردی اینم عکسای خوشگلت تو چهل روزگی و بعد از حموم چله: اینجا اینقدر وول وول می خوردی که نمیذاشتی بابایی یه عکس درست ازت بگیره اینجام داره خوابت میبره اینم چندتا عکس از 38 روزگیت که آماده شده بودیم بریم خونه خاله صنوبر: اینجا رو ببین اینقدر لباس تنت کرده بودیم که نمی تونستی تکون بخوری با اینکه اینهمه لباس تنت کرد...
26 آذر 1390

چکاپ یک ماهگی

ببخشید عزیزم که زودتر از این وقت نکردم برات بنویسم آخه تو سرماخورده بودی و این چند روز بدجووری ما رو سرگرم خودت کرده بودی پریشب از ساعت 9 شب تا 8 صبح یک ریز گریه کردی نمی دونم بدنت درد می کرد یا گوشت اما خیلی دردناک بود اما حالا حالت خیلی بهتره گلم و من از این بابت خییییلی خوشحالم چند روز پیش برای چکاپ یک ماهگیت برده بودیمت دکتر وزنت شده بود 4450 و قدت 53 و دور سرت هم 37 که فکر می کنم رشدت خیلی خوب بوده ما شا ا... اینقدر سریع رشد م یکنی که همه لباسایی که برات گرفته بودیم داره بهت تنگ میشه و مجبوریم همه رو تند تند تنت کنیم حتی بعضی از لباسای 3-6 ماهگی هم اندازت شده اینم چند تا عکس حمومی از دختر نازم توی 33 روزگی: ...
24 آذر 1390

اولین روز گرفتن پستونک

این عکس وقتیه که تو برای اولین بار پستونک گرفتی: الهههههههههههی قربونت بشم که اینقدر با پستونک بامزه میشی 22 آذر بود و تو یک ماه و 6 روزت بود دکترت گفته بود که بعد از چهل روزگی بهت پستونک بدیم اما اون شب تو خیلی بیتابی می کردی و بابایی گفت حالا 3-4 روز چه فرقی می کنه و تصمیم گرفتیم همون شب بهت بدیم. من رفتم پستونکتو آوردم و شستم اما هرکار کردیم نگرفتی بعد یکم زدم تو آب و نبات که باعث شد سریع بگیری و کلللللی هم خوشت اومده بود و جیکت هم در نمیومد میبینی تو عکس همونجووری کلت رو به بالا مونده و خشکت زده اینم عکس از دستو پای کوچمولوی تو: میبینی عزیزم چه انگشتای بلندی داری جوون میده واسه پیانو زدن اگه دوست داشته باشی حتماً ی...
24 آذر 1390

چندتا از عکسای 31 روزگی

اینم چندتا عکس از 31 روزگی پرنسس کوچولو:   وقتی که دخترم کنار باباش خوابیده:   اینم وقتی که بغل خاله شکیبا خوابش برده:   اینم وقتی آوا کوچولو با دهن باز خوابش برده: ...
18 آذر 1390

یک ماهگی

سلام پرنسس کوچولوی من یک ماهگیت مبارک عزیزم آوا کوچولوی ما یک ماهه شد هوراااااااااااااااا چی بگم از این مدت که با همه خوبیها و سختیهاش گذشت اما خوب شب بیداری می کنی واسه خودت هاااااا شیطون بلا این مدت اصلا به من فرصت ندادی که بیامو وبلاگتو به روز کنم شبا که تا صبح سرگرم تو هستم و روزا تا تو می خوابی مجبورم بخوابم تا زنده بمونم مثلاً دیشب از ساعت 11:30 تا 4 صبح بی تابی کردی و صبح هم از ساعت 9 صبح تا 12 !!! من دیگه داشتم از پا درمیومدم اما اشکال نداره عزیزم من با همه وجودم و عشقم برات وقت میذارم تا بزرگ بشی و همدمم بشی امروز وقت دکتر داشتیم اما من اینقدر خسته شده بودم دیشب که نتونستم ببرمت آخه من خودم یه مدتیه که شدیداً سرم...
16 آذر 1390

20 روزگی

عزیز دل مامان امروز 20 روزه شدی بهت تبریک میگم عزیزم دیگه واسه خودت خانومی شدی ها آخ که دیشب پدر مامانو درآوردی هر یک ساعت یه بار که بیدار شدی و نیم ساعت شیر خوردی و از ساعت 6 صبح هم تا ساعت 9 یک ریز به خاطر دلدرد گریه کردی خیلی اذیت میشم و دلم برات میسوزه وقتی دلدرد میشی عزیزم انگار این قطره آقای دکتر هم فایده نداشت حالا بابایی رو فرستادم که از داروخانه برات گریپ میکسچر بخره شاید اون فایده داشته باشه امیدوارم امشب خوب بخوابی اینم عکس بیست روزگی تو که خیلی ناز دستتو گذاشتی زیر سرتو و خوابیدی خییییییییییلی شیرینی مامان   اینم عکس هجده روزگی تو که آماده شده بودی بریم خونه مامانی من این اولین باری بود که بعد از...
6 آذر 1390