آواآوا، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 18 روز سن داره

آوای دلنشین

اولین روز تعویض- تشکر از زحمتهای مامان جوون زهرا و بابا جوون کاظم

سلام عزیز دل مامان الهی مامان قربونت بشه که اینقدر دختر خوب و آرومی هستی و مامان و مامان جوونو اذیت نمی کنی دیشب برای اولین بار خودم پوشکتو عوض کردم یعنی بعد از 8 روز!! خیلی حس خوبی بود خیلی بیشتر احساس مامان شدن کردن البته با همکاری بابایی که تند تند چیزایی که می خواستم میداد دستم مثل دستیارا تو اتاق عمل البته هی م غرغر می کرد که آی زود باش الان جیش میکنه ببندش ....آی زود باش لباس تنش کن الان سرما می خوره و ... خلاصه هی حولم میکرد اما عملیات با موفقیت انجام شد می خواستم کمی از زحمتهای مامان جوون زهرا برات بگم ( تو پرانتز بگم که خودش دوست داره اینجووری صداش کنی و تو هم حتماً همین کارو می کنی ) نمی دونی که مامان جوون با اون ک...
24 آبان 1390

روز افتادن بند ناف

سلام عزیییییییییییزم منو ببخش که این روزا نمیرسم بیام زود زود وبلاگتو به روز کنم دیگه خودت میدونی که تو حسابی سرمو گرم کردی خوب اول از همه بگم که بند ناف تو روز جمعه 20 آبان وقتی که فاطمه خانوم رفته بود بشورتت افتاد و تو راحت شدی یعنی فقط 4 روز بعد از تولدت فکر کنم رکورد زدی چون مال همه نی نی ها یک هفته تا ده روز بعد میوفته. به هر حال خوشحالم که راحت شدی اینم عکس قشنگ تو بعد از افتادن نافت: این هدبند و دست بند خوشگلو ستایش جوون با دستای خودش برات بافته واقعاً دست گلش درد نکنه خیلی بهت میاد پرنسس من   خدا رو شکر که تو بیمارستان گفتن تقریباً زردی نداری یعنی زردیت خیلی کمه اما گفتن اگه رنگ پوستت زرد شد حتماً...
23 آبان 1390

انتخاب دکتر آوا خانوم

روز شنبه قرار بود که برای چک کردن زردیت و کلاً سلامتیت ببریمت پیش دکتر. من و بابایی تصمیم گرفتیم که دیگه دکتر همیشگیتو انتخاب کنیم و یکبارکی ببریمت پیش اون. بعد از شور و مشورت تصمیم گرفتیم دکتر افتاده رو که دکتر میعاد هم هست و ازش راضی هم هستن به عنوان دکترت انتخاب کنیم. روز شنبه 21 آبان ما برای اولین بار شما رو بردیم دکتر. دکتره خیلی بداخلاق بود اما منشیش میگفت مریضه و امروز قش کرده و از این حرفا امیدوارم روزهای دیگه بهتر باشه!!! معاینه ات کرد و گفت خدا رو شکر خیلی سالمی من گفتم که تو همش خوابی و کم شیر می خوری اما آقای دکتر گفت اگر به اندازه کافی شیر نمی خورد الان اینجووری سرحال نبود و به باباش زل نمیزد بعد هم بابایی یه لحظه کریرت...
23 آبان 1390

خاطره زایمان

روز 16 آبان مصادف با روز سعید عید قربان و برابر  7/11/2011 میلادی درست یک هفته و یک روز قبل از روزی که خانم دکتر برای سزارین تعیین کرده بود در یک روز سرد و شدید برفی!!! به دلیل پاره شدن کیسه آبم از خونه مامانی اینا ساعت 3 بعد از ظهر به همراه مامان و بابا و خاله مریم راهی بیمارستان شدیم و شهاب هم رفت که مدارک رو از خونه بیاره. ساعت 5:30 خانم دکتر بعد از تماسهای مکرر پرستاران بالاخره رسیدن بیمارستان و منو از اتاق زایمان بردن به طرف اتاق عمل. پشت در اتاق عمل عمه زهره و مادرجوون و فاطمه خودشونو رسونده بودن و من ازشون خواستم برام دعا کنن دکترای بیهوشی، کارشناس خون گیری رویان و سایر عوامل اتاق عمل همه آماده بودن و تا خانوم دکتر اومدن کا...
20 آبان 1390
14515 0 24 ادامه مطلب

عید قربان و عجله دخمل کوچولوی ما برای تولد

ای شیطون بلا بالاخره همه برنامه های ما رو بهم زدی و عجله کردی واسه دنیا اومدن اما خدا رو شکر که باز هم تو روز مبارک و روز عید قربان به دنیا اومدی روز عید بود و ما همه برای ناهار خونه مامانی اینا دعوت بودیم من از صبح زیر دلم درد می کرد البته قبل از این هم یکم درد می کرد اما از دکتر پرسیده بودم و گفته بود طبیعیه تو ماه آخر البته اون روز خیییییلی دردش زیاد و شدید شده بود ظهر دیزی از مستر دیزی گرفته بودن و خییییلی هم خوشمزه بود من واسه خودم داشتم می خوردم و حال می کردم من سر میز نشسته بودم بلند شدم برم از سر سفره واسه خودم ترشی بیارم که یهو کیسه آبم پاره شد سریع آماده شدیم و با دعای خیر آقا جوون راهی بیمارستان شدیم جالب اینجا ب...
18 آبان 1390

مراسم گیفت برون :D

خوب حالا میخوام برات از یک مراسم من درآوردی بگم گیفتایی که مامان جوون زهرا زحمت کشیده و از دبی آورده آماده نبودن یعنی طلقشو عروسکشو اینا جدا بودن و ما باید خودمون درستشون می کردیم و توش پوشال میذاشتیم. واسه همین پریروز یعنی روز ٥شنبه ١٢ آبان همه خاله ها و دخترخاله ها و پسرخاله ها اومدن خونه ما تا اینا رو درست کنیم. انصافاً هم که کار سخت و وقت گیری بود و بیچاره ها همه خسته شده بودن دیگه اینم عکسهایی از این مراسم پر فیض اینم کارتیه که حسین آقا زحمت کشیدن و طراحی کردن برای زدن رو گیفتا:   فقط امیدوارم که تو سروقت به دنیا بیای وگرنه مجبوریم همه این کارتا رو بکنیم و با تاریخ جدید دوباره به گیفتا وصل کنیم...
14 آبان 1390

10 روز تا پایان این راه - آخرین ویزیت دکتر

سلام دختر قشنگ مامان واااای که این روزای آخر چقققققققدر دیر میگذره فقط 10 روز مونده به اتمام همه انتظارا شمارش معکوس دیگه شروع شده اینقدر که دیگه این روزا به فکرتم و مامانای نی نی سایتی هم همه دارن فارغ میشن و من هی حسرت به دل آرزوی دیدنتو میکشم دیشب دوبار خوابتو دیدم تو اولی یه نی نی خیییییلی ریزه میزه و کوچولو بودی هربار می گرفتم صورتتو به سمت خودم بهم لبخند میزدی وااااااااای که چه لذتی داشت بعد می خواستم بهت شیر بدم اما شیرم نمیومد یکی گفت برید کاچی بیارید بهش بدید بعد من اینقدر ناراحت شدم اینقدر سینمو فشار دادم تا یهو شیر زد ازش بیرون بعد گذاشتم دهنتو و تو هم خوردی.... تو خواب دوم خواب میدیدم زایمان کردم بدون اینکه اصلا ...
14 آبان 1390

دو هفته تا اتمام همه انتظارا و کادوی خاله شمیم

سلااااااام پرنسس کوچولوی مامان باورم نمیشه فقط دو هفته به دیدار تو باقی مونده یعنی 14 روز دیگه تو میای بغل مامانی انتظار خیلی سخته دیگه روزا خیلی کند میگذره اما به هر حال انتظار برای ورود تو به این دنیا خییییییییلی شیرینه خاله شمیم از نمایشگاه کتاب مدرسه اشون کللللللی کتاب برات خریده عزیزم امیدوارم که دختر کتاب خونی بار بیای  از خاله شمیم واسه این کادوی خوب و مفیدش خییییلی ممنونیم می دونم که تو هم عاشقش میشی همونطوری که اون تو رو خییییییلی دوست داره اینم عکس خاله شمیم: ...
10 آبان 1390

عید غدیر و تولد دختر خوشگل ما...

سلااااام دختر کوچولوی مامان پریروز وقت دکتر داشتیم ساعت 8:30 شب و کلللللللللی معطلمون کرد ساعت 1 شب از دکتر اومدیم بیرون   اما عوضش بالاخره تاریخ دقیق زایمانم رو بهم داد 24 آبان و روز عید غدیر تو توی روز مبارکی پا به این دنیا میذاری و امیدوارم واقعاً از پیروان واقعی صاحب این روز حضرت امیرالمومنین باشی دخترم امیدوارم دختر صبوری باشی و تا اون روز صبر کنی و برای بیرون اومدن عجله نکنی آخه یه مقداری دیر بهم وقت داده می خواسته حسابی تپلی بشی بعد به دنیا بیای بهم گفت به خاطر گروه خونی من و بابایی احتمال اینکه زردی بگیری زیاده و من خیلی نگران شدم باید از امروز همش چیزای سرد بخورم و گرمی کمتر بخورم که ان شا ا... این اتفاق نیوفت...
2 آبان 1390