آواآوا، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 18 روز سن داره

آوای دلنشین

روز کودک، 23 ماهگی و تولد مامانی و ...

سلام عسل مامان خییییییییلی شرمنده ام که این پست رو ایییییینقدر با تأخیر میذارم آخه نمیدونی که بعد از مریضی تو خود من حدود 10 روزه که مریضم چند روزشو سرکار هم نتونستم برم دیگه کار بیرون از خونه و کار خونه و بچه داری و مریض داری و مریضی و .... نذاشت که بیام و زودتر وبلاگتو آپ کنم حتماً تو دختر مهربونم منو درک می کنی و می بخشی خوب 16 مهر امسال مصادف بود با روز کودک و 23 امین ماهگرد تولد عشششششششق مامان و البته روز تولد خودم عزیز دلم روز کودک و 23 ماهگیتو بهت تبریگ میگم  دیگه وارد آخرین ماه از دومین سال زندگیت شدی و دیگه واسه خودت خانمی شدی و اییییینقدر شیرین زبونی می کنی و حرفای قلمبه سلمبه میزنی که دیگه وقت نمیشه همشو این...
25 مهر 1392

امان از مریضی

سلام عزیز دل مامان بازم اومدم تا برات بنویسم هر چند که زیاد چیزای خوبی برای نوشتن ندارم حدود ده روزه که همش مریضی اولش با آبریزش بینی شروع شد بعدش اسهال و استفراغ بعدش دوباره آبریزش و عطسه شدید و سرفه خیلی شدید اینقدر شدید سرفه می کنی که آخرش به عق زدن میرسه دو شبه نه خودت خوابیدی درست نه من و نه بابایی یه روز مرخصی گرفتم دیروزم دیر رفتم گفتم یکم بیشتر صبح بخوابی امروزم گذاشتمت پیش بابایی و گفتم نری مهد و ببرتت پیش مامان جوون اما بعدش فهمیدم مامان جوون وقت دکتر داره واسه همین رفتی مهد م یخواستم مرخصی بگیرم زودتر برم دنبالت اما فهمیدم ساعت 1 تولد دارید تو مهد و مربیت گفت دوست داری تولد رو بمونی الهی فدات شم الهی درد و بلات بخوره تو ...
14 مهر 1392

یه روز خوب با دوستای خوبمون

 سلام عششششششق مامان بازم اومدم تا برات بنویسم شرمنده ام که این روزا اینقدر کار دارم که نمیرسم زود به زود وبلاگتو آپ کنم چند روز پیش چون خیلی وقت بود با هم پارک نرفته بودیم زنگ زدم خاله آناهیتادوست خوبم تا تو و آرمیتا جوونو با هم ببریم پارک آناهیتا جوونم پارک ساعی رو پیشنهاد داد منم کلی استقبال کردم چون تا حالا اونجا نبرده بودمت قرار شد من از سرکار که اومدم تو رو از مهد بردارم و مستقیم بریم اونجا این عکس توی مهده این نقابو توی مهد براتون درست کردن از اول مهر هر روز یه کاردستی دستته وقتی میام دنبالت :   چون ماشین آناهیتا جوون اینا زوج بود ماشینو تو پارکینگ اندیشه پارک کردن و با ماشین ما اومدن: &nb...
7 مهر 1392

باغ - نمایشگاه - متفرقه (22 الی 23 ماهگی)

بالاخره یه وقتی این لالوها پیدا کردم که وبلاگتو آپ کنم بس که کار ریختم سرخودم حتی هنوز وقت نکردم کامنتی پست قبلی رو جواب بدم و تأیید کنم به هر حال شرمنده دوستان گلم هستم که یه چند وقتیه نمیرسم بهشون سر بزنم ----------------------------------------------------------------------------------------------- عکسای زیر مربوط به اون روزیه که رفته بودیم باغ آقا جوون این عکسای خوشگلم ستایش جوون و به قول تو سیتایش ازتون گرفته : اینجا میعاد داره با موهات بازی می کنه خییییییییلی این چند تا عکسو دوست دارم :   عکسای بعدی مربوط به نمایشگاه مادر و کودکه همونطوری که تو پست قبلی گفتم قرار بود ب...
28 شهريور 1392

تولد زهرا کوچولو

 2 روز پیش تولد زهرا جوون دعوت بودیم با اینکه نی نی هایی که اونجا بودن همه ازت بزرگ تر بودن اما خیییییلی کبف کردی و کلللللی باهاشون بازی کردی دست خاله لیلای عزیزم درد نکنه که ایییینقدر زحمت کشیده بود  قبل از اینکه بریم سراغ عکسا جریان تولد رفتنو تعریف کنم که با چه اعمال شاقی رفتیم بابایی صبح باهامون اومد تو رو گذاشتیم مهد منم گذاشت سرکار و ماشینو برد سرویس مام همه وسایل و لباسای تولدو گذاشته بودیم تو ماشین که مستقیم بریم تولد چون نمیرسیدیم بیایم خونه آماده شیم فکر کردیم کار ماشین چند ساعته تموم میشه و بابایی ماشینو برامون میاره اما تا موقع تعطیلی مهد تو که آماده نشد من مجبور شدم با تاکسی بیام دنبالت و تو حیاط مهد منتظر شدیم ت...
23 شهريور 1392

روز دختر و 22 ماهگی

روز دختر رو به همه دخترخانومای عزیز به خصوص دختر دوست داشتنی خودم تبریک میگم *****دختر بهترین هدیه ایه که خدا می تونه به هر کسی عطا کنه ***** دختر کوچولوی مامان ببخشید که یک روز دیر این پستو میذارم این ماه بیست و دومین ماهگرد تولدت با روز دختر همزمان شده این دو تا مناسب میمون رو بهت تبریک میگم  دیروز می خواستم برم و برات کادو بخرم اما فرصت نشد این روزا واقعاً خیلی سرم شلوغه عوضش اون میزتوالت رو که خاله هانیه و میعاد جوون برات آورده بودنو دیروز بالاخره از خونه مامان جوون اینا بردیم خونه کلللللللللللللی کیف کرده بودی و از جلوش تکون نمی خوردی حتی شامت رو هم پای همون خوردی  اینم عکسش: میبینی که از مه...
17 شهريور 1392

اندر احوالات 21 الی 22 ماهگی

 سلام دخترک شیطوووووووون مامان چی بگم از شیطونیات که این روزا هم متعجبمون می کنه  هم به خنده امون میندازه و گاهی هم البته عصبانی این روزا خییییییییلی سرم شلوغه حالا دلیلشو به زودی بهت میگم فقط امیدوارم بتونم هندلش کنم و به همه کارام برسم سعی می کنم از به روز کردن وبلاگت عقب نمونم و اما عکسای این روزا عکس چند روزه پیش که رفته بودیم خونه خاله مریم و پیش هانا جوون: سر پاپ کورن دعوا می کردید و هی همدیگرو میزدید کنار : آخر سر مجبور شدیم بشقاباتونو جدا کنیم :   حالا میریم سراغ خرابکاریات: فکر می کنی اینا چیه رو زمین؟!!! درسته شادونه اس که نایلونش رو اوپن بوده...
14 شهريور 1392