آواآوا، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 18 روز سن داره

آوای دلنشین

20 ماهگی- اندر احوالات خرابکاری های شما....

سلام دختر کوچولوی مامان که حالا دیگه برای خودت خانمی شدی 20 ماهگیت البته با دو روز تأخیر مبااااااااااااااااااارک اینقدر شیرین شدی و شیرین زبونی می کنی که کلاً وقت نمی کنم از همه شیرین زبونیات اینجا بنویسم هرچند که نوشتنش خیلی هم فایده نداره مهم فیلماشه که صدات و نحوه تلفظت توش باشه که اونم تو فیلم خیلی سخت حرف میزنی اما بازم کلی فیلم از صحبت کردنت گرفتم یه چیز خییییییییییییلی باحال که جدیدنا یاد گرفتی و یادم رفته بود تو پستای قبلی بنویسم اینه: وقتی یه کاری می کنی که خیلی دوست داری یا بهت خوش میگذره یا از یه چیزی خیلی حال می کنه میخندی و میگی خیلی دالبه (=جالبه البته بین د و خ تلفظ می کنی ) وااااااااااااااااای دفع...
18 تير 1392

استخر کشوری

دیروز یعنی روز جمعه دوباره با چند تا از دوستات رفتیم استخر شهید کشوری ساعت 11 رسیدیم اونجا خیلی از دوستایی که قرار بود بیان نیومدن و فقط تو و مشکات و رهام و سبحان بودید اما خییییییییییییییییلی خوش گذشت هم به شما هم به ما مامانا اونجا بردن موبایل و دوربین مثل تمام استخرای زنونه ایران ممنوع بود اما من موبایلو پیچیدم دور حوله تو و بردم با خودم و اونجا به صورت کاملاً قاچاقی ازتون عکس گرفتم  تو عکس پایین به ترتیب از راست به چپ: مشکات آوا، رهام، سبحان   اینجا هم گرسنه اتون شده و دارید بیسکویت نوش جوون می کنید و البته آب هم به گند کشیدید : اونجا که بودیم یه نی نی کوچولوی ناز دی...
15 تير 1392

نیر پارتی خونه خاله حدیث - شرکت آرین - بهشت مادران

 سلام عسلک مامان اومدم در مورد اتفاقات این چند روز برات بگم. اول اینکه به مهد خیلی عادت کردی و فقط یک دقیقه اول که من میرم گریه می کنی و دیگه یادت میره از وقتی وهد رفتی خیلی بیشتر شیطون شدی و بدو بدو و شیطنت می کنی و فکر می کنم این نشونه خوبیه یعنی اونجا محیط شادی بوده برات خدا رو شکر بعد اینکه روز دوشنبه به افتخار خاله نیر که از ارومیه اومده بود تهران خاله حدیث جوون زحمت کشیده بود و یه مهمونی به افتخارش گرفته بود تا ما مامانا بازم دور هم جمع بشیم و شما نی نی ها هم کللللی با هم بازی کنید و خوش بگذرونید. ممنونیم از خاله حدیث به خاطر اونهمه زحمتی که کشیده بود و مهمونی خوبش و البته تشکر ویژه داریم از خاله نیر که با اینکه...
13 تير 1392

ادامه ماجراهای مهد

 الان که دارم این پستو می نویسم خیییییییییییییلی خوشحالم و خیالم راحته حالا دلیلشو برات میگم عسلم اول از همه به همه دوستان گلی که تو پست قبلی نظر گذاشتن اعلام می کنم خیالتون راحت باشه همه نظرات پرمهرتون اومده و تأیید و جواب هم داده خواهد شد فقط چون این دو روز خیلی درگیر مهد بودم نرسیدم همه رو جواب بدم و تأیید کنم ممنون از ابراز لطف همگی ------------------------------------------------------------------------------------------------- و اما ادامه ماجراهای مهد: روز شنبه از ساعت 7 صبح من و بابایی مصمم از خونه اومدیم بیرون تو هم موندی پیش مامان جوون یه لیست تهیه کرده بودیم از مهدا مهدایی که رسیدیم اون روز تا ظهر بریم را...
10 تير 1392

تولد بابایی

٢٥ خرداد ماه تولد بابایی بود اما خوب چون اون روز جشن و پایکوبی ملی برگزار بود با تأخیر تولد بابایی رو گرفتیم. یه تولد سه نفره خانوادگی اینم عکساش: خانوم خانوما منتظر نشسته بابایی بیاد تولد بگیریم: گیر داده بودی به فوت کردن تا بابایی بلند میشد اینجووری دستتو میزدی به مبل می گفتی بیشیندا (بشین اینجا) : یعنی اون شب بیست بار بابایی شمع ها رو روشن کرد و با هم فوت کردید: داری بابایی رو حول میدی میگی فوت فوت : بعد فوت هم دست میزدی و می گفتی تب لدت مبالکه : حالا دیگه وقت دادن کادو باباییه:   دکترت گفته بهتره روزی 10 دقیقه بدون کرم ضدآفتاب...
29 خرداد 1392