آواآوا، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 18 روز سن داره

آوای دلنشین

روز مادر - اولین خمیر بازی

فکر کنم این پستو خیلی با تأخیر دارم میذارم اما برای تشکر از زحمات مادر هیچوقت دیر نیست امسال روز مادر مامان جوون پیش ما نبود و با باباجوون آمریکا تشریف دارن و دو ماه نمیبینیمشون هممون خیلی خیلی دلمون براشون تنگ شده و روز مادر رو از راه دور به مامان جوون تبریک گفتیم و من خیلی ساده و بدون استفاده از هیچ استعاره ادبی از همینجا میگم مامان جوون دوست دارم و دوست دارم که تو هم قدر زحماتشو بدونی چون از موقع به دنیا اومدنت همه زحماتت گردن مامان جوون بود و البته تو هم خیلی دوسش داری دیشب که داشتیم با تانگو باهاشون صحبت می کردیم و تو هم تصویرشونو میدی همش می گفتی مامان دوون بیا... مامان من بهترین مادر دنیاس و همه زندگیشو وقف بچه ه...
15 ارديبهشت 1392

ادامه مریضی ها-حرفای جدید-باغ عمه

سلام دختر نااااااااازم ببخشید بابت این تأخیر چند روزه باید بگم که اصلاً روزای خوبی برامون نبود بعد از مریضی تو من دو روز شدید مریض شدم تب و لرزو حالت تحوع و ... سرکار هم نتونستم برم حتی پرستارت هم مریض شد اوضاع بدی بود بعد از اون هم فکر کنم تو داشتی دندون درمیووردی نمیذاری چک کنم دهنتو که ولی همش دستت تو دهنت بود به مدت 4 شب تا صبح نخوابیده و همش جیغ می کشیدی منو بابایی واقعاً مونده بودیم که چیکار کنیم دیگه یه شب مثل اون موقع ها که کوچیک بودی گذاشتیم تو پتو و تابت دادیم تا خوابت برد بالاخره بعد از یک هفته مریضی و مریض داری پریشب اولین شبی بود که راحت تا صبح خوابیدی فکر کنم دیگه قضیه دندونم تموم شده اگه خدا بخواد خلاص...
14 ارديبهشت 1392

مریضی

سلام دختر کوچولوی مامان خیلی ناراحتم از اینکه مریض شدی حالا داستانش کامل برات تعریف می کنم. مدتی بود که داروهای رفلاکس معده ات رو به دستور پزشک قطع کرده بودیم و قرار بود بریم سونوگرافی که ببینیم خوب شده رفلاکست یا باید داروهاتو ادامه بدی. خلاصه اینکه روز 3 شنبه وقت سونو داشتیم دقیقا از شب قبلش تو بیرون روی پیدا کردی و خوب نمیشدی واسه همین قرار شد بعد از سونو با بابایی ببریمت دکترت که هم جواب سونو رو نشونش بدیم هم ببینیم بهت دارو میده واسه بیرون روی یا نه. بماند اینکه خیلی وقتمون تو سونو دیر شد چون بابایی دیر اومد و به بدبختی و با صدتا تلفن دکترو تو مطب نگه داشتیم تا رسیدیم اونجا خلاصه جواب سونو رو که نگاه کرد گفت که خدا رو...
7 ارديبهشت 1392

اولین کاردستی آوا و مامان آوا (کارگاه مادر و کودک)

خوب امروز می خوام از جلسه دوم کارگاه مادر و کودک برات بگم که خیلی جلسه پرباری بود. این کاردستی اولین کاردستی توست که به کمک مامانی درست کردی: و اما مراحل ساخت این کاردستی: خاله سحر داره براتون توضیح میده کاردستی رو: این چیه دیگه؟: خوب همه جا رو چسب بزنم: بالاخره تموم شد کاردستی در چسبو ببندیم بریم بازی: می خوام این کاردستی رو یادگاری برات نگه دارم به عنوان اولین کاردستیت. تو کلاس خاله سحر یک بار شعر جوجه جوجه طلایی رو براتون خوند فکر می کردم اصلا گوش نمیدی و دنبال بازیگوشی بودی منم تا حالا این شعرو برات نخونده بودم وقتی اومدیم خونه دنبال جوجه کاردستیت که می گشتی می گفتی طلایی ...
2 ارديبهشت 1392

اولین جلسه کارگاه مادر و کودک

سلام دختر ناز مامان امروز می خوام از تجربه جدید که با هم کسب کردیم برات بگم. مدتها بود که تو این فکر بودم برای اینکه استعدادها و خلاقیت هات بیشتر رشد پیدا کنه و بازی ها و چیزهای جدید یاد بگیری ببرمت کارگاه مادر و کوردک که بیشتر وقتت رو با همسن های خودت بگذرونی. اما متاسفانه تا حالا جایی رو پیدا نکرده بودم که کلاسهاشون عصر تشکیل بشه و به چند جا سپرده بودم که اگه کلاس عصر گذاشتن حتماً بهم زنگ بزنن تا اینکه چند روز پیش از خانه کودک آینده که نزدیکه تقریبا به خونمون زنگ زدن و گفتن که ساعت 5 تا 6 روزهای شنبه و 4 شنبه کارگاه گذاشتن برای 1-2 سال منم سریع گفتم که برامون جا رزرو کنن خلاصه اینکه روز 4 شنبه اولین جلسه این کارگاه بود خیی...
31 فروردين 1392

سیزده بدر

ببخشید دختر گلم که وقت نکردم زودتر بیام و عکسای سیزده بدر رو بذارم. و اما سیزده بدر.... روز سیزده بدر با خاله ها رفتیم باغ آقا جوون هوا هم خدا رو شکر خیلی خوب بود و تو هم کلی بازی کردی واسه خودت... نشد زیاد عکس بگیرم فقط چندتا عکس بیشتر نیست:   اینجا داری با اشتهای تمام گز میخوری کلاً چیزای شیرین رو خیلی دوست داری : یه لحظه یه جا بند نمیشدی که ازت عکس بگیرم همش درمیرفتی و بهم میخندیدی : اینم عکس دو روز بعد از سیزده به در که دوباره با جوونای فامیل رفتیم باغ و یه سیزده بدر دیگه گرفتیم :   خوب و اما یه سری عکس دیگه که از قبل جا مونده بود:   من عااااااااااااشق این عکسم .....
22 فروردين 1392