آواآوا، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 18 روز سن داره

آوای دلنشین

آخرین جلسه ترم اول کارگاه مادر و کودک

اول روز سه شنبه رو بگم که وقتی از سرکار اومدم با وجود اینکه خیییییییییلی خسته بودم اما چون وقت نشده بود اون هفته ببرمت پارک بردمت پارک قیطریه زنگ زدیم به خاله شیما و صدرا جوونم اومدن پیشمون و کللللللللللی با هم بدو بدو و بازی کردید. اینم چند تا عکس از اون روز: یه بلال برات گرفتم تنهایی هممممممشو تنهایی!!!! خوردی و تا تهشو در نیاوردی ول کن ماجرا نبودی وقتی داری سعی می کنی تنهایی بری بالا از پله های سرسره:   و اما جلسه آخر کلاس: با پشتکار تمام مشغول درست کردن آخرین کاردستی این ترم: اینم از نتیجه کار دست آوا و مامان آوا: عااااااااشق این صندلی ...
2 خرداد 1392

و اما این جلسه کارگاه چگونه گذشت

ماجراهای این جلسه کارگاه به روایت تصویر: مامان من دارم میرم کلاس کاری نداری؟؟؟: اینجا قیافه ات خیییییییییلی خنده دار افتاده حیفم اومد نذارم: و اما برنامه این جلسه مهارت فوت کردن بود اول از همه خاله سحر یکم آرد داد بهتون که کلی آرد بازی کردید تو هی میزدی توش میزدی به لپت نمی دونم با کدوم لوازم آرایش اشتباه گرفته بودی : بعد هم خاله سحر نشون داد می تونید فوتش کنید و تو هم کلی فوت کردی و ذوق کردی: بعد هم نوبت فوت کردن شمع بود: تا شمعو فوت می کردی می گفتی تبلدت مبالکه : اینجا هم نوبت به نوبت شمع ها رو فوت می کردید و همه دست میزدیم و تولد تولد می خوندیم که تو هم ع...
31 ارديبهشت 1392

باغ آقا جوون

و اما یک روز تعطیل دیگه و یک پیک نیک دیگه دیروز یعنی روز جمعه یهو ساعت 11 صبح خاله سمیرا زنگ زد و گفت میاید ناهار بریم باغ آقاجوون عمو حسین برامون کوبیده درست کنه؟ مام که از خدا خواسته گفتیم بریم اییییییییول چون مدت ها بود که عمو حسین قول داده بود کوبیده بهمون بده البته کوبیده دست پخت خودشو که تعریفشم خیلی شنیده بودیم صبح صبحانه برات سیب زمینی و تخم مرغ درست کرده بودم که دو تا تیکه بیشتر نخوردی تازگیا کشف کردم تخم مرغ رو اینجووری میخوری چون به تخم مرغ خالی که لب نمیزنی بعدشم اول صبح برات ماهیچه بار گذاشته بودم وقتی آماده شد خوردی و راهی شدیم. خاله سمیرا اینا اومدن دنبالمون چون بابایی کار داشت و صبح زود رفته بود سر کار گف...
28 ارديبهشت 1392

واکسن 18 ماهگی

سلام دختر ماهم پریروز یعنی روز دوشنبه مرخصی گرفتم که بریم واکسنتو بزنیم صبح ساعت 9:30 از خونه رفتیم بیرون خیلی استرس داشتم و دلم برات میسوخت همش می گفتی دَدَ و خوشحال بودی داری میری دَدَ بابایی هم همش می گفت آآآآی خبر نداری قراره چه بلایی سرت بیاد و جیگر منو آتیش میزد خلاصه اینکه رفتیم همون مرکز بهداشت شهرک قائم که همه واکسن هاتو اونجا زدی بالاخره نوبتمون شد و اول به دستت یکی زد و بعدشم به رون پای چپت الههههههههی بگردم وقتی خوابوندمت رو تخت بعد از واکسن دستت همش دستتو بلند می کردی و می گفتی بغل بغل و من نمی تونستم بغلت کنم همونجا بعد از واکسن یکم گریه کردی اما خیلی زود آروم شدی بعدشم چون شنیده بودم که خوبه بعدش فعالیت داشته باشی...
25 ارديبهشت 1392

یک روز تعطیل در لواسانات

سلام عسلک مامان می خوام برات از 5 شنبه و جمعه این هفته بگم. روز 5 شنبه ما کلی باقالی خوش مزه پختیم و رفتیم خونه مامان جوون اینا پیش بچه ها البته در غیاب مامان جوون اینا آقا جوون یا به قول تو آقا دووو هم اونجا بودن و تو کلی خوشحال شدی از دیدنشون اون روز تا آخر شب اونجا بودیم ساعت 11:30 شب هم تصمیم گرفتیم بریم یه کافی شاپ تو آجودانیه که فضای باز داشت هوا هم خیلی عالی بود اما تا رفتیم تعطیل شده بود این بود که رفتیم ماست بستنی خوردیم و بعدشم که حدود ساعت 12:30 اینا بود رفتیم پارک سر کامرانیه که تو یکم بازی کنی و بعدشم که له له اومدیم خونه و خوابیدیم و اما روز جمه تصمیم داشتیم با خاله ها بریم رستوارن ترمه تو لواسون اونجا هم خیل...
21 ارديبهشت 1392

شاگرد اول کلاس شدی هوووورررراااااااا

اومدم یه خبر خوب بدم دخترم  دیروز خاله سحر تو کلاس خیلی از کارای تو تعریف کرد و اعلام کرد که شاگرد اول کلاس بودی چون همه کارا و بازی ها و شعر و ... خیلی خوب ارائه کردی و تو بازی ها مشارکت کردی و همه چیزو خیلی خوب یاد گرفتی آفرین دختر خوب خودم برنامه این هفته کلاس، نقاشی با پاستل بود و تو خیییییییلی دوست داشتی: امیرمهدی جوون ظاهراً از مزه پاستلا خیلی خوشش اومده بود : خیلی با دقت و تمرکز نقاشی می کردی و خاله سحر گفت دستت قدرت خیلی خوبی داره و خیلی مسلطی حتی یه چیزایی مثل دایره هم می تونستی بکشی : عکس تو و نفس جوون که دو ماه از تو بزرگ تره اما خیلی ریزه میزه است: عکس تو و اهورا ج...
19 ارديبهشت 1392

تولد 1.5 سالگی...

سلام دختر کوچولوی مامان دیگه کلللللللللی برای خودت خانمی شدیا....درسته یک سال و نیم گذشت از روزی که تو به زندگی ما پا گذاشتی و زندگیمونو سرشار از عشق و شادی کردی خدایا بابت بزرگترین هدیه ای که به ما دادی....ثمره عشقمون.....آوای دلنشینمون.... یه دنیاااااااااااااا ازت ممنونیم و اما به مناسبت این روز فرخنده یعنی تولد 1.5 سالگیت و این مناسبت میمون یه جشن کوچولوی خودمونی با خاله هات برات گرفتیم چون تو هم جدیداً خیلی تولد تولد می کنی و اینقدر تبلدت مبالکه میخونی گفتم این بهترین فرصته که برات تولد بگیریم و تولد تولد بخونیم و تو هم کیف کنی و اما عکسا: عکس با خاله سمیرا و عمو حسین: عکس با خاله شمیم و خال...
17 ارديبهشت 1392