آواآوا، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 19 روز سن داره

آوای دلنشین

ماجراهای غذا خوردن

امروز می خوام یکم از بدبختیایی که میکشم تا دو تا قاشق غذا به خورد تو بدم برات بگم. اول از همه بگم با اینکه جنابعالی الان 15 ماهته و دیگه باید کامل غذای سفره رو بخوری اما اینقدر همه چیزو کم می خوری مه من هنوز برات سوپ درست می کنم که لااقل اگر دو تا قاشقم خوردی قوت داشته باشه البته از غذای خودمونم همیشه می خوری یکم اما به خاطر رفلاکس معده ات میترسم زیاد از غذای سفره بهت بدم چون ادویه برات خوب نیست  و اما از طرز تهیه سوپ بگم به جز یک تیکه ماهیچه و برنج و عدس یا ماش و رشته فرنگی یا جو پرک سوپ من درآوردی به نام سوپ آوا شامل انواع و اقسام سبزیجاته وقتی میرم میوه فروشی هر چی به چشمم بخوره برمیدارم و از هرکدوم یه کوچولو میریزم تو سوپت وق...
19 بهمن 1391

پانزده ماهگی و ماجراهای مریضی و پرستار

عشششششششششششق مامان 15 ماهگیت مبارک پانزدهمین ماه از زندگی زیبای تو هم سپری شد و انگار زمان تو این مدت مثل برق و باد سپری شد گاهی می خوام زمانو نگه دارم و بهش التماس کنم که کمی صبر کن و این روزهای زیبارو از ما نگیر بذار بیشتر و بیشتر از بزرگ شدن پاره تنمون لذت ببریم بذار لحظه لحظه این دوران رو با تمام وجود حس کنیم و خدا رو شاکر باشیم واسه چنین نعمت بدون وصفی که به ما عطا کرده نمیدونی چقدر تعجب می کنم وقتی میبینم به این زودی بزرگ شدی و واسه خودت خانمی شدی روزا که از سر کار میام تا صدای پامو میشنوی یا صدای باز شدن درو از هرکجای خونه که هستی و مشغول بازی سریع با اون دوتا پای کوچولوت و با اون گشاد گشاد راه رفتن و دستایی که به سمت...
16 بهمن 1391

گشت و گذار با دوستای خوب وبلاگیمون و اولین خوردن با نی

دیروز با چندتا از دوستای خوب وبلاگیمون تو پاساژ دنیای نور قرار داشتیم که شما ووروجکا رو ببریم زمین بازی اونجا تا حسابی بهتون خوش بگذره. تو راه که داشتیم میرفتیم تو توی ماشین خوابت برد نزدیکای پاساژ من یهو چشمم افتاد به ماشین کناری و آرمیتا جوونو دیدم که سرشو از ماشین آورده بیرونو داره شیطونی می کنه سریع بوق زدم و آناهیتا جوونم منو دید و دست تکون داد بعد تو پاساژ نرگس جوون مامان باران قلمبه و متین کوچولو و مامانشو دیدیم و کللللی سورپرایز شدیم چون نمیدونستیم که اونا هم میان این اولین باری بود که بعد از راه افتادنت اومده بودی پاساژ یک کیفی کرده بودی که نگو راه افتاده بودی و ویترین مغازه ها رو نگاه می کردی کللللللللللللللللی هم از این فوار...
6 بهمن 1391

مقدمات جشن تولد

سلاااااااااااااام دخترک دوست داشتنی مامان بالاخره جشن تولدت یکسالگیتم به خوبی و خوشی برگزار شد بذار نگم که این چند وقت من چی کشیدم کارای تولدت دقیقاً افتاد با عوض کردن پرستارت و با مریضی و بی تابی و غریبی تو.... نمیدونی که با چه مکافاتی من کارای تولدتو کردم تو این چند روز از بغل من بغل هیچ کس نمیرفتی حتی بابایی و مامان جوون زهرا تازه باید بگم که من قبلاً بیشتر کارای تولدتو کرده بودم و فقط جزئی هاش مونده بود. همه تزئینات تولدتو از ماه ها قبل شروع کرده بودم به درست کردن کلی مقوا و قیچی و چسب همیشه خونه مامان جوون اینا ولو بود اینم چند تا عکس از مراحل آماده کردن وسایل تولد: تو این دو تا عکسم جنابعالی مشغول فضولی هستید: ...
30 دی 1391

جشن تولد یکسالگی

این عکسو با لباس تولدت مخصوص تولد گرفتیم: کارت دعوت که واسه همون تاریخی که قرار بود تولدت باشه اما بهم خورد چاپ شده بود و حتی به همه داده بودیمش: اینم از تزیینات خونه: اینم فلش راهنما که بیرون در نصب شده بود و نشد ازش عکس بگیرم بعداً گرفتم:   میز گیفت ها:  میز تنقلات: ریسه عکسهای از تولد تا یکسالگی: ساعت تولدت و اولین کلاهی که پوشیدی: اولین لباسهات: اولین کفشها: دفتر یادگاری:   کلیپی که خاله شمیم هنرمند زحمت کشیده بود برات درست کرده بود تو کل تولد پخش میشد: و امااااااااااااااا عکسهای خود کفشدوزک کوچولو: آوا...
30 دی 1391

دااااااااااااااااااغونم این روزها

دوست ندارم که تو وبلاگت از مطالب بد بنویسم اما این جزیی از خاطراتته دیگه نمیدونی دخترکم که چه حال زار و نزاری دارم این روزها پرستارتو رد کردم رفت چون خیلی تو رو تو خونه می خوابوند و خودش می گرفت باهات می خوابید بعد تازه تو که بیدار میشدی میرفت تو آشپزخونه دنبال غذا درست کردن اصلاً زیاد برات وقت نمیذاشت که چیزی یادت بده یا بازی های مختلف باهات بکنه چند بارم بهش تذکر دادم اما گوشش بدهکار نبود خیییییییییییییلی از دستش شاکیم خلاصه اینکه بازم همون آش و همون کاسه افتادم دنبال پرستار اما مگه پرستار خوب پیدا میشه دیگه از اینکه جیگرگوشمو بسپارم دست پرستار خسته شدم اما از اون طرف هم نمیتونم استعفا بدم به دلایل بسیاری که خودت هم بعداً میفهمی...
20 دی 1391