آواآوا، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 19 روز سن داره

آوای دلنشین

چهارده ماهگی و به طور کامل راه افتادن.....

دختر کوچولوی مامان دیروز ماهگرد تولدت بود و تو چهاردهمین ماه زندگیت رو هم پشت سر گذاشتی عسسسسسسسلم 14 ماهگیت مبااااااااااااارک و جالب اینکه دقیقا تو ماهگرد تولدت تو دیگه به طور کامل راه افتادی یعنی تا حالا فقط بین دو نفر راه میرفتی اما دیروز که خاله شمیم اونجا بود یکم باهات تمرین کرد و تو هم دیگه خودت از جا بلند شدی و راه افتادی کلللللللللی هم خودت کیف کرده بودی تا بابایی بهت می گفت بلند شوخودت وایسا بلند میشدی و مثل پنگوئن شروع می کردی به راه رفتن واااااااااااااای خیلی خوردنی میشی وقتی تنهایی راه میری همیشه تصمیم داشتم که وقتی راه افتادی برات جشن قدم بگیرم حتی کیکتم انتخاب کرده بودم ببین: اما چه کنم که دست روزگار باعث شد...
17 دی 1391

علی کوچولو به دنیای ما خوش اومدی...

 دیروز خدا یکی از فرشته های خوشگل موشگل و توپولیشو یهو تالاپی انداخت تو بغل فاطمه جوون (دختر عمه مامانی)   علی کوچولو به دنیای ما خوش اومدییییییییییییییییییی هووووووووووووراااااااااااااا بزن دست قشنگروووو به افتخارش شله شله منم دیروز مرخصی ساعتی گرفتم و رفتم بیمارستان دیدنش اینم عکس داغ داغ از علی کوچولوی ما: ...
11 دی 1391

خاطره یک روز تعطیل در باغ عمه زهره

 روز جمعه به افتخار مونا (دختر عمه مامان) که از انگلیس اومده بود همه جوونای فامیل رفتیم کرج باغ عمه زهره هوا خیلی سرد بود و با اینکه توی ساختمون وسایل گرمایشی مفصل بود و از قبل هم روشن کرده بودن اما موقع ورود هوا سرد بود و من کلللللی لباس تن تو کرده بودم البته بعد از مدتی چون تعدادمون زیاد بود هوا خیلی خوب شد. اون شب خییییییییییلی بهمون خوش گذشت و کلللللی پانتومیم و بازی های دیگه بازی کردیم و کلللللللللی هم خندیدیم و تا ساعت 3:30 شب اونجا بودیم اما به دلیل سرمای هوا ترسیدیم که شب بخوابیم وتو و میعاد اذیت بشید. لازمه اینجا تشکر ویژه بکنم از خاله سمیرا که اون شب خییییییییییلی برای تو زحمت کشید. نمیدونم چرا بدقلقی می کردی و بااینکه خ...
10 دی 1391

مریضی سخت

الهی مامانت بمیره و مریضی و بی حالیه تو رو نبینی دخترک شیرین من چهار پنج روز پیش یهو آبریزش بینی و عطسه شدیدت شروع شد دائماً از چشمات و دهنت آب میومد و چشات کللللللللللللی قرمز شده بود و باد کرده بود خیییییییییلی حالت بد بود و بی حال بودی نای انجام هیچ کاری رو نداشتی توِ شیطونی که یه لحظه یه جا بند نمیشدی، یا همش سرتو میذاشتی رو متکا یا بغل ما سرتو میذاشتی رو شونمون بچه هرچقدر شیطون تر باشه موقع مریضی بی حالیش بیشتر نمود پیدا می کنه و مظلوم میشه آدم دلش کبااااااااااااااب میشه خلاصه بعد از یه روز تبتم شروع شد و شب وقتی که بابایی برده بودت تو اتاقت و تو تختت بخوابونتت یهو یه عاااااالمه بالا آوردی و خودتم کللللللی ترسیده بودی وااااای خیلی...
7 دی 1391

یلدای 91 + عکس

خوب و اما از شب یلدا بگم.... همونطوری که تو پست قبل گفتم همه خونه مامانی دعوت بودیم وقتی ما رسیدیم همه وشغول خوردن بودن و کلی هم غر غر کردن سرمون که چرا طبق معمول دیر رسیدیم پذیرایی شامل انار هندوانه تخمه آجیل باقلوا مسقطی شیرینی و میوه بود و حسابی از خودمون پذیرایی کردیمتو هم کلی چیز میز خوردی عااااشق هندونه ای مامان جوون هر چی میداد بازم می خواستی اما تازه نذاشتیم خیلی بخوری ولی با این حال بازم شب بی تابی کردی احتمالا از پرخوری دلدرد شده بودی بعدشم شروع کردیم یه بازی دسته جمعی اینطوری که همه باید چند تا کلمه انتخاب می کردن بعد میریختیم تو ظرف دو گروه میشدیم و بعد از هر گروه یک نفر یک نفر میومدن تو سی ثانیه به هر تعداد که می تونست...
2 دی 1391

شب یلدای 91

چه سخاوتمند است پاییز که شکوه بلندترین شبش را عاشقانه پیشکش تولد زمستان می کند، دختر کوچولوی مهربونم شادیهایت بی انتها، دلت بی غم، عشقت شیرین و یلدات مبااااااااااارک روی گلت به سرخی انار، شبت به شیری هندوانه، خندت مثل پسته، عمرت به بلندی یلدا   آنگاه که تولد دختری بیگناه مایه ی ننگ عربها بود، آنگاه که زندگی برای دخترکان عرب ساعتی به طول نمی انجامید......نیاکان ما بلندترین شب سال، یلدا، شب تولد مینو، الهه ی زن و الهه خورشید را شب زنده داری می کردند.     من و آوا این شب بلند و باستانی رو به همه دوستای خوبمون تبریک میگیم همممممممممتونو دوست داریم امشبم مثل شب یلدای هرسال خونه مامانی (مامان بزرگ م...
30 آذر 1391