آواآوا، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 18 روز سن داره

آوای دلنشین

آوا و هدبند خاله شمیم

آوا جوونم این هدبند خوشگلو خاله شمیم با دستای خودش برات بافته خاله شمیم با اینکه فقط 11 سالشه اما خییییلی خاله خوب و زحمت کشیه واسه تو  این بوسم از طرف من و تو برای این خاله مهربون   اینم دوتا عکس دیگه:   اینم عکس کارت عابر بانکته عزیزم: همیشه حسابت پرپول باشه دخترم ...
15 دی 1390

اولین شب یلدا

سلام دخترکوچولوی مامان  امسال اولین شب یلدایی بود که خدا تو رو به ما هدیه داده بود. عزیزم شب یلدات مبااااااارک  البته باید ببخشی که چند روز دیر برات پست گذاشتم اما بهم حق بده نمی دونی که این چند روز چه بر ما گذشت. شب یلدا همه خونه مامانی من دعوت بودیم اما نمی دونی که تو چقققققدر گریه کردی همش بغل اینو و اون بودی اما آروم نمیشدی  کلاً یه 3-4 روزی بود که خییییییییییلی بدجوور گریه می کردی حتی بعضی وقتا شده که تا 12-13 ساعت پشت سرهم بیدار بودی و گریه می کردی نمی دونی که گریه هات چقدر دل آدم رو کباب می کنه من اومدم خونه مامان جوون اینا دیگه نمی تونستم تنهایی آرومت کنم اینجا هم سه- چهار نفری از پست بر نمیومدیم   اما ا...
3 دی 1390

اولین روزی که مامانو شناختی

نمی دونم تا قبل از اون روز هم منو می شناختی یا نه اما اون روز به عنوان یه روزه به یاد موندنی تو ذهن من موندگار شد    یک ماه و 13 روزت بود من رفته بودم حموم یه دوش بگیرم و تو هم خواب بودی و پیش بابایی بودی یهویی بیدار شدی و شروع کردی به گریه وقتی گشنته دیگه هیچ جوره ساکت نمیشی من سریع خودمو شستم و اومدم بیرون. تو بغل بابایی بودی و یه ریز داشتی گریه می کردی تا من از حموم اومدم بیرون و چشمت افتاد به من یه خنده ای به همراه ناله ملتمسانه ای کردی که من هیچ وقت قیافه ات تو اون لحظه یادم نمیره خییییییییییییلی شیرین بود میدونستی که من مامانتم و بهت شیر میدم  ...
2 دی 1390

چهل روزگی و حموم چله

سلام دخترم چهل روزگیت مباااااااااااااارک پرنسس کوچولوی من بالاخره چله رو پشت سر گذاشتی امروز مامان جوون اومده بود اینجا که ببرتت حموم چله و مراسم مخصوص این روز رو برات انجام بده تو حموم خیییییییییلی خانوم بودی تو خواب بودی که بردنت حموم انگار تو حموم هم هنوز خواب بودی و اصلاً گریه نکردی اینم عکسای خوشگلت تو چهل روزگی و بعد از حموم چله: اینجا اینقدر وول وول می خوردی که نمیذاشتی بابایی یه عکس درست ازت بگیره اینجام داره خوابت میبره اینم چندتا عکس از 38 روزگیت که آماده شده بودیم بریم خونه خاله صنوبر: اینجا رو ببین اینقدر لباس تنت کرده بودیم که نمی تونستی تکون بخوری با اینکه اینهمه لباس تنت کرد...
26 آذر 1390

چکاپ یک ماهگی

ببخشید عزیزم که زودتر از این وقت نکردم برات بنویسم آخه تو سرماخورده بودی و این چند روز بدجووری ما رو سرگرم خودت کرده بودی پریشب از ساعت 9 شب تا 8 صبح یک ریز گریه کردی نمی دونم بدنت درد می کرد یا گوشت اما خیلی دردناک بود اما حالا حالت خیلی بهتره گلم و من از این بابت خییییلی خوشحالم چند روز پیش برای چکاپ یک ماهگیت برده بودیمت دکتر وزنت شده بود 4450 و قدت 53 و دور سرت هم 37 که فکر می کنم رشدت خیلی خوب بوده ما شا ا... اینقدر سریع رشد م یکنی که همه لباسایی که برات گرفته بودیم داره بهت تنگ میشه و مجبوریم همه رو تند تند تنت کنیم حتی بعضی از لباسای 3-6 ماهگی هم اندازت شده اینم چند تا عکس حمومی از دختر نازم توی 33 روزگی: ...
24 آذر 1390

اولین روز گرفتن پستونک

این عکس وقتیه که تو برای اولین بار پستونک گرفتی: الهههههههههههی قربونت بشم که اینقدر با پستونک بامزه میشی 22 آذر بود و تو یک ماه و 6 روزت بود دکترت گفته بود که بعد از چهل روزگی بهت پستونک بدیم اما اون شب تو خیلی بیتابی می کردی و بابایی گفت حالا 3-4 روز چه فرقی می کنه و تصمیم گرفتیم همون شب بهت بدیم. من رفتم پستونکتو آوردم و شستم اما هرکار کردیم نگرفتی بعد یکم زدم تو آب و نبات که باعث شد سریع بگیری و کلللللی هم خوشت اومده بود و جیکت هم در نمیومد میبینی تو عکس همونجووری کلت رو به بالا مونده و خشکت زده اینم عکس از دستو پای کوچمولوی تو: میبینی عزیزم چه انگشتای بلندی داری جوون میده واسه پیانو زدن اگه دوست داشته باشی حتماً ی...
24 آذر 1390