آواآوا، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 18 روز سن داره

آوای دلنشین

بعضی از اولین ها

سلام دختر گلم امروز می خوام چندتا از اولین های تو رو برات بگم. دیروز خیلی شیطنت میکردی و اصلاً رو زمین بند نمیشدی همش تا میذاشتیمت زمین تا کمر بلند میشدی و می خواستی بشینی این بود که تصمیم گرفتیم برای اولین بار بذاریمت تو صندلی غذات تا ببینیم چی کار می کنی خییییییییلی خوشت اومد واسه خودت نشستی و با اسباب بازیهات بازی کردی اینم عکس اولین روزی که تو صندلیت نشستی (کیفیتش یکم بده چون با موبایل گرفتم چون دوربین خونه مامان جوون اینا جا مونده بود) : این اولین اسباب بازیت که خرابش کردی (از بالای صندلی غذات شوتش کردی پایین و دیگه صداش درنمیاد و فقط چراغاش روشن میشه) این همون اسباب بازی گاویته که قبلاً برات نوشته بودم از صداش میترسیدی ...
23 اسفند 1390

چهارماهگی

دختر کوچولوی مامان با دو روز تأخیر چهارماهگیت مبااااااااارک عزیزم حالا دلیل تأخیرمم بهت میگم آخه این دو روز خیییییییلی اعصابم داغون بود میدونی چرا؟ چون تو این ماه فقط 200 گرم وزن اضافه کردی و این خییییییییییلی کمه بس که شیطون و بازیگوش شدی و هرکارت میکنم شیر نمی خوری با اینکه خیلی شیرم زیاده اما تو روزا خیلی کم شیر می خوری حالا جریان این چند روز رو برات تعریف کنم. پانزدهم اسفند بابایی که از سر کار اومد بردیمت دکتر برات چکاپ 4 ماهگی آقای دکتر اول که معاینه ات کرد گفت خیلی سالم و سرحالی اما بعد از اینکه وزنت کرد و با منحنی رشدت و وزن ماههای پیشت مقایسه کرد گفت این ماه اصلاً خوب وزن نگرفتی و کللللللللللی زد تو حال من وزنت شده...
18 اسفند 1390

مهمونی با خاله های نی نی سایتی و اولین روز روروئک

امروز چند تا از خاله های نی نی سایتی همراه نی نی های نازشون مهمون ما بودن. خاله مریم و هانا جوون خاله گلاره و بنیتا جوون خاله سمانه و امیر مهدی عزیز خاله النا و آرتین کوچولو خاله شیما و آقا رهام گل و خاله رومینا و امیر مهدی جوون خییییییییییلی روز خوبی بود وقتی اومده بودن هرکسی یه جووری درگیر بچه اش بود یکی شیر میداد یکی رو پاش بود یکی راهش میبرد نی نی یکی گریه می کرد یکی داد میزد یکی آواز می خوند خلاصه دنیایی بود برای خودش خیییییییییییلی حال کردم و به من و آوا که خیلی خوش گذشت امیدوارم که بقیه هم خوش گذشته باشه. جای بقیه مامانای نی نی سایتی هم حسسسسابی خالی بود. اینم عکس امروز: ردیف بالا از راست: امیر مهدی سمانه- آوای خودم-بنیتای...
8 اسفند 1390

خاطرات اولین آتلیه

دیروز وقت آتلیه داشتیم من از شب قبلش کلی استرس داشتم که نکنه بداخلاقی کنی و نذاری که عکسای خوبی ازت بگیریم. صبح طبق معمول تا ساعت 1-2 که خواب بودی بعد هم که بیدار شدی کلی سرحال و خندون بودی و من همش دعا دعا می کردم که همینجووری بمونی. خلاصه بابایی اون روز چند ساعت مرخصی گرفت و اومد تا بریم اونجا قبلشم رفتیم دنبال خاله شمیم تا باهامون بیاد. راهو که یه بار اشتباه رفتیم و کلی پیاده شدیم و رفتیم زنگ یه خونه ای رو اشتباه زدیم فقط خدا رحم کرد که خونه نبودن چون ساعت 3 ظهر بود تو ماشین خوابت برد و وقتی رسیدیم تو کریرت خواب بودی مدیر آتلیه گفت چه کار اشتباهی کردید که گذاشتید بخوابه چون دیگه اینجا خوابش نمیبره من گفتم نه بچه ما راحت می خوابه گفت ا...
5 اسفند 1390

اولین خرید و اولین عروسی

سلام آوا کوچولوی من چند وقته که فرصت نکردم برات بنویسم اما باید بگم که بدجووری درگیر بودم به مدت 10 روز که مریض شده بودم و خونه مامان جوون اینا بودم بعدشم شربت تو رو قطع کردم و تو کلی بدخواب شدی و باید تحمل کنم تا درست بشه الانم که تند تند دارم برات مینویسم تو گهواره اتی و داری هی غر غر می کنی و اصلاً نمی دونم میذاری این پست وبلاگتو تموم کنم یا نه.... همونطوری که حدس میزدم نذاشتی تمومش کنم رفتم خوابوندمت و اومدم. خوب داشتم می گفتم چند هفته پیش وقت دکتر وزیری داشتم تو رو گذاشتم پیش بابایی البته خاله هانیه و میعاد کوچولو هم خونمون بودن و رفتم دکتر وقتی برگشتم یهو حالم بد شد تب و لرز شدید کردم و چون تو هم چند ساعت بود شیر نخورده بو...
3 اسفند 1390

سه ماهگی

پرنسس کوچولوی من سه ماهگیت مباااااااااااااااارک باورم نمیشه که امروز سه ماه از روزگی که خدا تو رو به ما هدیه داده می گذره. دیشب وقتی خواب بودی من و بابایی داشتیم نگات می کردیم و فکر می کردیم که چه زود گذشت و تو چه زود اینقدر بزرگ شدی از اون روزی که اندازه یه عدس بودی و ما تو شمال فکر کردیم که تو رو از دست دادیم تا به امروز که کلی بزرگ شدی و واسه خودت خانومی شدی همش خدا رو به خاطر این نعمت بزرگی که به ما عطا کرده شکر می کنیم امروز بردیمت دکتر واسه چکاپ 3 ماهگی وزنت 5800 گرم قدت 4-63 سانتی متر و دور سرت هم 41 شده بود که همه چیز خدا رو شکر خوب بود. حالا شانس ما امروز که وقت دکتر داشتیم نمی دونی که چه برفی گرفته بود و هوا چقدر سرد بود...
17 بهمن 1390

احساس گناه مادرانه

وااااای نمی دونی که چه حس بدی داشتم دیشب وقتی تو خوابت برده بود و من داشتم واسه خوابیدن آماده میشدم یهو یادم افتاد که خیلی وقته یادم رفته عوضت کنم!!!! همیشه حواسم بوده که زود به زود اینکارو بکنم تا هم نسوزی و هم خدایی نکرده عفونت نکنی اما واقعاً نمی دونم چی شده بود که دیشب یادم رفتم کللللللللی عذاب وجدان گرفتم اما دلم نیومد از خواب بیدارت کنم. خلاصه گذشت تا نصف شب که از خواب بیدار شدی و من اومدم عوضت کنم دیدم که کلی دستشویی کرده بودی و پوشکت کلی سنگین شده بود ایییییییییییینقدر دلم برات سوخت که نگو همش فکر می کردم که چقدر سختی کشیدی و اذیت شدی و زبون نداشتی که به من بگی!! همش خودمو فحش دادم دخترم مامانو ببخش اگه گاهی از این سوتیا می...
16 بهمن 1390