آواآوا، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 19 روز سن داره

آوای دلنشین

شش ماهگی و اولین دندون

سلام فرشته کوچولوی مامان با چند روز تأخیر شش ماهگیت مباااااااااااااااارک و از اون مهمتر دراومدن اولین دندون کوچولوت هم مباااااااااااااااااااارک هورررررراااااااااااااااا بزن دست قشنگرووووووووووووو شله شله دیروز تو شش ماه و چهار روزت بود که من برای اولین بار برات تخم مرغ درست کرده بودم و داشتم زرده اشو با دست بهت میدادم که یهو دستم خورد به لثه پایینت و دیدم یه کوچولو دندونت زده بیرون وااااااااااااای نمی دون یکه چه ذوقی زدم و جیغ کشیدم و به بابایی گفتم دندونش دراومده خیلی لذت بخشه که آدم لحظه به لحظه بزرگ شدن دخترشو ببینه و همه این لحظات رو تجربه کنه البته یه چند روزی حواسم بود به لثه ات و احساس می کردم که یه خبرایی و همش م...
21 ارديبهشت 1391

عکسای 6 ماهگی + اولین آب بازی تو حموم

دیگه واقعاً عکس گرفتن ازت سخت شده آخه آرومت نمیگیره که همش وول میخوری و به دوربینم نگاه نمی کنی دیشب پدرم دراومد تا چندتا عکس ازت گرفتم. اینم از عکسای شش ماهگی البته در حقیقت همون شش ماه و چهار روزگی (همون روزی که دندونت دراومد): دیروز برای اولین بار تو حموم گذاشتم آب بازی کنی و تو هم کلللللللللللی حال کرده بودی چون تا حالا هوا سرد بود و من سریع میشستمتو میدادمت بیرون اما الان دیگه هوا خوب شده و دیگه میتونی واسه خودت آب بازی کنی عسلکم اینم عکس اولین آب بازی: ...
21 ارديبهشت 1391

لذت مادر شدن

سلام دختر کوچولوی مامان که دلم برات یه ذره شده می خوام یکم با دختر گلم اختلاط  و درددل کنم همونطوری که میدونی من و بابایی تقریبا ده ساله که با هم ازدواج کردیم و تو تمام این مدت تصمیم نداشتیم که بچه دار بشیم من چیزایی رو که از بچه داری می دونستم فکر می کردم که هیچ وقت دلم نخواد و یا اینکه نتونم که بچه دار بشم و مسئولیت به این سنگینی رو قبول کنم همه همش می گفتن وای بچه دار شدن سخته و چنینه و چنانه و مسئولیتش سنگینه و بچه به چه درد می خوره و واسه آدم چیکار می کنه و از این حرفا..... اما گذشت و گذشت تا اینکه من و بابایی احساس نیاز کردیم به اینکه یک بچه ای بیاد تو زندگیمون که بتونیم زندگیمونو فداش کنیم که به زندگیمون رنگ و لعاب تازه ای بد...
13 ارديبهشت 1391

خونه خاله گلاره

چند وقت پیشا خاله گلاره جوون زحمت کشیده بود و ما رو با چندتا دیگه از خاله جوونا دعوت کرده بود خونشون. خییییییلی خوش گذشت کلللی هم زحمت کشیده بود شما هم کللللللی با دوست جوونات حال کردی اینم عکسای اون روز:         ...
12 ارديبهشت 1391

اولین روز کاری بعد از مرخصی زایمان

سلام دختر دوست داشتنی من خوبی گلم؟ الان که دارم برات مینویسم سرکارم و ازت دورم دیروز اولین روز کاریم بود با اینکه هنوز یک هفته تا پایان مرخصی زایمانم مونده بود اما مجبور شدم زودتر بیام سرکار قبل از اینکه بیام سرکار بعضی از دوستام که رفته بودن زودتر و هی ناله میکردن که دلمون برای بچه امون تنگ میشه من همش می گفتم ااااه چه لوس آدام نمیمیره که چند ساعت از بچه اش دور باشه اما ههههههههههی نپرس که این دو روز چی بر من گذشته باورم نمیشد اینقدر سخت باشه دیروز که از خواب پاشده بودم که بیام سرکار تو عین فرشته ها خوابیده بودی مگه دلم میومد بزارمت و بیام دلم می خواست بشینم زار زار گریه کنم همش دلم برات شور میزنه با اینکه پرستارت خیلی خانوم خ...
11 ارديبهشت 1391

آشنایی با طبیعت در باغ آقا جوون

٥ شنبه با همه خاله ها قرار گذاشتیم بریم باغ و بگیم مونا جوون هم بیاد چون قرار بود همون شب برگرده انگلیس و می خواستیم باهاش خداحافظی کنیم اون روز هوا عاااااالی بود و تو هم کلی تو طبیعت و با درختای پر از شکوفه حال کردی اینم چندتا از عکسای اون روز:   اینم عکست با آقا جوون که میشه جد بزرگوار تو: اینم با بابایی:   اینجام بغل صبرا جوون رو تاب خوابت برده: ...
28 فروردين 1391