آواآوا، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 18 روز سن داره

آوای دلنشین

اولین عید-نوروز 91

سلام دختر کوچولوی مامان سال نوت مباااااااااارک امسال عید نوروز برای ما خییییییییییلی خاص بود چون خدا یه گل خوشگل به اسم آوا در آغوشمون گذاشته و ما از این بابت هرچقدر هم خدا رو شکر کنیم کافی نیست. امسال هم مثل اکثر سالها با همه فامیل عید رو رفتیم شمال ویلاهای خاله مریم اینا اما امسال از ترس سرما ما ویلا نرفتیم و تو یک هتل نزدیک اونجا اتاق کردیم تا از بابت سرما-گرما مطمئن باشیم ولی روزا همش میرفتیم ویلا پیش بقیه. خیییییییلی به هممون و به خصوص به تو خوش گذشت. همش بغل این و اون بودی و باهات بازی می کردن دیگه کسی ما رو تحویل نمی گرفت همش به تو توجه می کردن همش یاد پارسال رو می کردیم که من تازه تو رو حامله بودم و اون اتفاق تو شمال برا...
10 فروردين 1391

اولین مسافرت به روایت تصویر

عید امسال تو اولین مسافرت زندگیت رو خارج از شکم مامان تجربه کردی البته اگه قم رو مسافرت حساب نکنیم اینجا تو چمدونت رو بستی و خوشحال و خندون داری میری شمال :   عکس اولین باری که رفتی کنار دریا: اینام بقیه عکس های شمال: آوا با مامان و باباش: آوا با مامانش: آوا بغل باباش تو هتل: آوا و بابا جوون: آوا و خاله عطیه (خاله من): آوا با میعاد کوچولو که خیییییلی دوسش داره: آوا بغل عمو اسماعیل (عموی من): آوا و خاله شکیبا: ...
10 فروردين 1391

اولین غلت زدن

بالاخره موفق شدی و بعد از تلاشهای بسیار آخرش تونستی امروز اولین غلت رو بزنی از خیلی وقت قبل وقتی دمرت میذاشتیم راحت میتونستی غلت بزنی و برگردی اما امروز بعد از چندین روز تلاش بلاخره موفق شدی از پشت خوابیدن به حالت دمر غلت بزنی خییییییییلی بامزه شده بودی چون یه دستت گیر کرده بود زیرت. متأسفانه نتونستم ازت عکس بگیرم چون سریع دوباره برگشتی امروز صبح با خاله شمیم رفتیم آتلیه و عکسهات رو گرفتیم خییییییلی خوب شده بودن حالا سرفرصت عکساتو میذارم اینجا بعدشم رفتیم مزون تایس جوون و کلی برای مسافرتمون برات خرید کردیم. تو از اولش که رفتیم تو ماشین تا وقتی برگشتیم خونه بغل خاله شمیم خواب بودی بیچاره دستش خیلی خسته شد ...
26 اسفند 1390

تولد خاله شمیم

سلام پرنسس کوچولوی مامان دیروز تولد خاله شمیم بود و چون مامان جوون اینا مسافرت بودن خاله سمیرا همه جوونا رو به این مناسبت دعوت کرده بود خونشون تا تولد خاله کوچولو رو جشن بگیریم. روز خیلی خوبی بود و خاله سمیرا و عمو حسین خیلی زحمت کشیده بودن. اینم چندتا از عکسای تولد: دیروز صبح خاله شمیم خونه ما بود چون مامان جوون اینا مسافرت بودن من صبح وقت دندون پزشکی داشتم اولش خاله شکیبا هم اومد و با هم تو رو نگه داشتن اما خاله شکیبا باید میرفت جایی و خاله شمیم تنهایی از تو مراقبت کرد حتی خودش تنهایی تو رو عوض کرده بود خاله شمیم خیییییییلی تو رو دوست داره و تو هم حتماً وقتی بزرگ بشی عاشقش خواهی بود چون خیلی خاله مهربونیه ...
26 اسفند 1390

اولین چهارشنبه سوری و تولد احمدرضا

عزیزک مامان دیروز اولین چهارشنبه سوری زندگی تو بود و به همین مناسبت عمو جواد اینا همه رو دعوت کرده بودن باغ عمع زهره، کرج که هم مراسم این روز رو به جا بیاریم و هم تولد احمدرضا جوون رو جشن بگیریم. وقتی بابایی از سر کار اومد آماده شدیم و ساعت 6 نشده بود که راه افتادیم اما وااااااااای چشمت روز بعد نبینه که چه ترافیکی بود خیابونا به حدی شلوغ بود که ما می خواستیم منصرف بشیم از کرج رفتن و دور بزنیم برگردیم چون فکر می کردیم نمیرسیم اما بالاخره دلو زدیم به دریا و رفتیم و البته شانس آوردیم و نسبتاً زود رسیدیم حدود ساعت 8:30 اینا بود که رسیدیم. تو اون روز خوب نخوابیده بودی صبح و من خوشحال بودم که حتماً تو ماشین حسابی می خوابی و اونجا سرحالی اما متأسفا...
24 اسفند 1390