آواآوا، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 18 روز سن داره

آوای دلنشین

اولین کلمه ماما ما ما ...

بالاخره اولین کلمه رو توی هفت ماه و 18 روزگی گفتی و اونم ما ما ما ما  بود    هربار که بهت میگیم بگو ماما میگی ما ما ما ما هههههههههههه خیلی بامزه اس بپپپپپپپپپر بغل مامان خوشگلکم  یکم از کارات بگم عااااااشق رانندگی هستی و اینکه بشینی پشت فرمون چندوقت پیش علی آقا (پسرخاله بابا) نشوندت بغلش پشت فرمون دیگه مگه حاضر بودی بیای بریم خونه تا بابایی می خواست بغلت کنه خودتو می کشیدی عقب  کوچکترین چیزی که روی زمین ببینی حتی در حد یک نقطه می خوای برش داری    عاشق بازی اتل متل توتوله هستی و وقتی باهات بازی می کنم تا قطعش می کنم خودت دستتو میزنی رو پات یعنی بازم بازی کنیم  سی دی های بی بی اینشتین رو خیلی دوست داری و وقتی نگاه می  کنی کلی ذو...
3 تير 1391

نی نی پارتی خونه خاله النا و اولین سینه خیز رفتن تو

سلام وروجک مامان چند روز پیش خونه خاله النا نی نی پارتی گرفتیم و کللللللللللی از مامانای نی نی سایتی همراه بچه های گلشون حاضر بودن خییییییییییییییلی خوش گذشت و جای همه اونایی که نبودن خالی بود نمیدونی چه اوضاعی بود از در که وارد شدیم ووروجکا چه سر و صدایی راه انداخته بودن چندتا از مامانایی که تا حالا ندیده بودیم دیدیم و خلاصه کلی هم به خاله النا زحمت دادیم. البته بگذریم که تو نمیدونم چت شده بود که آخرای مهمونی زدی زیر گریه و تا آخرش پدر منو در آوردی بچه ها کلللللللی با اسباب بازی های هم حال کرده بودن و هر کسی دوست داشت با اسباب بازی اون یکی بازی کنه وقتی که میذاشتیمتون وسط که ازتون عکس بگیریم همتون با هم شروع می کردین به گریه...
28 خرداد 1391

اولین شب خوابیدن تو اتاق خودت

سلام دختر کوچولوی مامان خیلی وقت بود که می خواستم اتاقتو جدا کنم و تو اتاق خودت و تخت خودت بخوابونمت اما دلم نمیومد آخه خییییییییلی حال میداد وقتی که بین من و بابایی می خوابیدی و شبا تو بغل خودم بودی اما دوست نداشتم به این حالت عادت کنی. میدونی چیه من خودم همیشه دلم می خواست آدم مستقلی باشم و خدا رو شکر همینطورم بوده و دوست دارم دخترم هم مثل خودم باشه و واسه همین دوست دارم عادت کنی تو اتاق خودت بخوابی تازه دکترتم میگفت الان دیگه به هیچ وجه نباید شبا پیش خودتون بخوابونیدش و بالاخره دیشب تو برای اولین بار تو اتاقت و تو تخت خودت خوابیدی اینقدرم خوب خوابیدی که حتی تا صبح بلند نشدی شیر بخوری دیگه نزدیک نماز صبح خودم اومدم به زور بهت شیر دادم....
26 خرداد 1391

تولد دختر عمه زهرا نرگس کوچولو

سلام پرنسس کوچولوی مامان دقیقاً توی هفت ماهگی تو دختر عمه ات به دنیا اومد اسمشم گذاشتن نرگس امیدوارم که برای هم هم بازیهای خوبی باشین و با هم دعوا نکنین اینم عکس شما دوتا با هم    اینم چندتا عکس متفرقه بین 6 تا 7 ماهگی:   اینجا خاله شمیم امتحانش تموم شده و کتابشو تو پاره کنی تو هم کللللللللللی کیف کردی:     ...
24 خرداد 1391

هفت ماهگی

سلام دخترک مامان با چند روز تأخیر هفت ماهگیت مبااااااااااااااارک. عزیزم تو وارد هشتمین ماه زندگیت شدی. خییییییییییلی زود گذشت باورم نمیشه که اینقدر زود بزرگ شدی ببخشید که وقت نکردم این چند روز وبلاگتو آپ کنم اصلا حال روحیم خوب نیود نمیدونم چرا خیلی بی حال بودم و خیلی هم کار داشتم اما الان حالم خوبه و می خوام کلی برات بنویسم و عکساتو بذارم. اول از همه بذار از کارای جدیدت بگم: 10-15 روزی میشه که خودت میتونی بشینی البته همش قش می کنی میدونی چرا؟؟؟؟ چون خییییییلی فضولو و شیطونی اگه همه اسباب بازیهات جلوت باشه و یدونش یکم دورتر می خوای خم بشی اون یکی رو برداری واسه همینم یهو چپه میشی و بعد یهو صدای اٍهٍن اٍهٍنت میاد میام میبینم دمر ...
20 خرداد 1391

جشن دندونی

سلام پرنسس کوچولوی دوست داشتنی مامان دیروز بالاخره جشن دندونی تو به خوبی و خوشی و با شکوه هرچه تمام تر برگزار شد. آخه مامانی 10 روزه که درگیر تدارک دیدن این مهمونی بوده و خدا رو شکر که همه چی خیلی عالی بود و آش دندونی هم خیلی خوب و خوشمزه شده بود و همه کلی تعریف کردن اینم عکساش: اینم از گیفت هایی که برات درست کردیم: آوا و دوستاش: ببین قرتی خانوم از حالا دست پسر مردمو چطو گرفتی؟؟؟؟ آخه مردم چی میگن ببین از غذاهای خوشمزه ای که مامان جوون زحمت کشیده درست کرده چه ذوقی کردی شکموی مامان اینم از آش دندونی: که خیلی هم خوشمزه شده بود و ژله اناری چیکن استراگانف: تاکو و الویه: ...
3 خرداد 1391

زمان وایسا نرو...

سلام پرنسس من خوبی گلم؟ دلم برات یه ذره شد الان که سرکارم گاهی اوقات آدم قدر چیزهایی رو که داره نمیدونه یا از زمان کمال استفاده رو نمیبره و بعد پشیمون میشه اما باید بگم در مورد تو وضع فرق می کنه من قدر ثانیه به ثانیه با تو بودن رو میدونم قدر تمام لحظات نوزادی و کودکی و ... ، قدر تمام لحظاتی که داری جلوی چشمام بزرگ میشی دوست دارم بلند فریاااااااااااااااد بزنم زمان وایساااااااااااااا نرووووووووو من می خوام بازم لذت ببرم از لحظه به لحظه بودن با دخترم از تمام لحظات شیرین تو رو داشتن... گاهی بر می گردم و به عکسات از ابتدا تا الان نگاه می کنم و میبینم که ای وااااای چقدر زود میگذره و بچه ها چقدر زود بزرگ میشن... نمی خوام نمی خوام این لحظات رو...
24 ارديبهشت 1391