آواآوا، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 10 روز سن داره

آوای دلنشین

سفرنامه دبی 2 - نوروز 93

خوب بی مقدمه میریم ادامه خاطرات سفر روزی که آماده شدی بریم سیتی سنتر: اونی که دستته کرمه ضدآفتابته یا به قول خودت کُماد (پماد) الهههههههههی من فداااایه اون خنده هات: این عینکو اونجا برات خریدیم و حالا جلوتر سرنوشتشو میگم : فودکورت سیتی سنتر: تو کل مسافرت به جز تخم مرغ وسط روز و شام و ناهار سیب زمینی سرخ کرده و نوشابه لب به هیچچچچچچی نزدی من عااااشق غذای چینی شده بودم به خصوص PANDA CHINES عاااالی بود غذاش و البته تبوله ممممم دهنم آب افتاد یه روز عصر توی سوئیت: اینجام یه شام سه نفره تو پیتزا هات که بسیار هم چسبید بقیه رفتن مکدونالد اما ما ...
20 فروردين 1393

سالنامه آوایی 1393

سلام عششششششق مامان بالاخره از مسافرت برگشتیم و کلللللللللی دلمون برای دوستامون تنگ شده بود دوستای حقیقی و مجازی باورم نمیشه همش یک هفته ازشون دور بودم کلی خاطرات و عکسای خوشگل از سفرمون آوردیم که امروز فرصت نشد بیارم عکسا رو چون مموریه دوربینو هنوز خالی نکردم و اینکه تا پام به ایران رسید همون شب اول مریض شدم و دیروز تو خونه همش خواب بودم تو هم یکی دو روزه که آبریزش بینی داری امروز هم مهد نرفتی چون شبش خیلی دیر خوابیدی و موندی پیش بابا شهاب خوابت بهم خورده و باید تنظیم بشه دوباره کلللللللللی هم جنسای خوشگل موشگل برای فروشگاه آوردم که چون خیلی زیاده شاید چند روز شوی لباس کودک برگزار کنم هنوز در موردش تصمیم نگرفتم خوب ح...
16 فروردين 1393

نوروز 93

سلام آوای زیبای زندگیه ما  دختر قشنگم عیدت مبااااااااارک امیدوارم سالهای سال عید رو به خوشی و در کنار همه کسایی که دوسشون داری جشن بگیری چقدر این چند روز خوب بود که کنار تو بودیم و از لحظه لحظه با تو بودن لذت بردیم چقدر شیرین بود شیطنت های تو رو دیدن و ثانیه به ثانیه اشو درک کردن خوب از خاطرات هفته اول عید بگم برات روز عید و تحویل سال ما مامان جوون اینا و خاله سمیرا اینا و مامانی رو دعوت کرده بودیم خونه و از روز قبلش حسابی مشغول بودیم تو هم کللللی کمک کردی به خصوص در چیدت سفره هفت سین یا به قول خودت سفره هسین ما هی جمع می کردیم و تو هی میریختی اینم کمک شما بود ولی خداییش تو گردگیری کمکم کردی عااااشق ا...
5 فروردين 1393

تولد خاله شمیم

سلام دخترک خووووشگل و دوست داشتنی خودم این روزا خیلی کارام زیاده شبا من و بابایی جنازه ایم میرسیم خونه آخر سالی کارای بانک هم زیاده و خیلی خسته ام می کنه خیلی از روزا من باید شیفت وایسم سرکار و مامان جوون و باباجوون میان مهد دنبالت و میبرنت خونه اشون اما وقتی میام خونه و تو رو میبینم با یه لبخندت با دیدن اون دندونای کوچولوت هممممه خستگی از تنم در میره و یه دنیییییا شادی بهم هدیه میدی روز اولی که مامان جوون اومده بود دنبالت انگار بهت برخورده بود من نیومده بودم شب تو تخت می گفتی بابا ناز مامان اَت بهت گفتم چرا مامان؟؟؟ اولش نفهمیدم چرا اینو گفتی اما بعد که داشتم باهات حرف میزدم بهت گفت امروز مامان جوون اومد مهد دنبالت سریع گ...
26 اسفند 1392

مهمونی صابر و سارا جوون

جمعه این هفته که گذشت عمه زهره اینا برای صابر و سارا جوون یه مهمونی گرفته بودن تو تالار لوتوس کرج که این دو کبوتر عاشق برن خونشون عکسای زیر مربوط به این مهمونی میشه: بهت گفتیم آوا بخند عکس بگیریم اینم روش خندیدنت : الهههههههی من فداااایه اون ژستت بشم که این کیفت از اول تا آخر از دستت جدا نشد : حیف که عکسا تار شده بس که وول وول میخوری منم که با موبایل عکس میگیرم حوصله ندارم همه جا دوربین ببرم با خودم آوا و میعاد: به قول خودت دوستم میعاد : آوا و خاله هانیه: عکس دسته جمعی تو رفته بودی بغل خاله سمیرا: اینم بغل خاله سمیرا از نزدیک تر: موقع رفتن: ...
22 اسفند 1392

یه روز خوب تو باغ آقا جوون با دوستای گلمون

سلام عشششششششق مامان عمممممممر مامان نفسسسس مامان اومدم تا از خاطرات یه روزه خوب دیگه بگم روز جمعه قرار گذاشتیم با خاله آنا و آرمیتا جوون بریم پیک نیک باغ آقا جوون قرار شد آناهیتا جوون اینا بیان دنبال ما و با یک ماشین بریم اصلا بذار ماجرا رو با عکسا توضیح بدم: آماده شدی که بریم اینقدر لباس تنت کردم که دستاتو نمی تونستی خم کنی : یکم آناهیتا جوون اینا دیر کردن واسه همین مام رفتیم تو حیاط منتظرشون شدیم و تو کلی واسه خودت با بابا شهاب بدو بدو بازی کردی: عکس پدر و دختر: تو ماشین منتظریم تا آناهیتا و آرمیتا برسن: وای که تو ماشین با این دستمال مرطوباتون و کوله پشتی تو بساطی داش...
11 اسفند 1392

باقالی پارتی- پارک و گشت و گذار

 سلام دختر شیرینه مامان عکسای این پستو چند روزه پیش گذاشته بودم اما وقت نمی کردم متنشو بنویسم آخه این روزا خیلی سرم شلوغه جنسای جدیدم از دبی رسیده و کارای عکس گرفتن و گذاشتن تو سایت و ... در کنار کارای زیاد بانک آخر سال و بقیه کارای خونه و ... اووووووووف خلاصه آخر ساله و همه مشغولن این وسط مسطای کارام بالاخره یه وقتی پیدا کردم تا بیامو برات بنویسم خوب اول از همه از خونه خال حدیث جوون بگم و باقالی پارتی قضیه از اینجا شروع شد که حدیث جوون که عکس سفره یلداشو گذاشته بود توش باقالی بود اونم چه باقالییییییییی ووووووی من مثل این زن حامله ها ویار کرده بودم و به حدیث هم گفتم اونم بیچاره می گفت دو بسته باقالی داره...
7 اسفند 1392

آوا در فشن شووووو

خوب بالاخره اومدم با عکسای فشن شو که قولشو داده بودم البته عکسای دوربین خودمه چون عکسا و فیلم اصلی رو هنوز نرفتم بگیرم چیکار کنم تنبلیه و البته گرفتاری خوب از اول برات تعریف کنم که از کجا شروع شد: یه روز که رفتم مهد دنبالت بهم یه شماره دادن و گفتن با این شماره تماس بگیرید و گفتن که از طرف یه موسسه برگزار کننده فشن کودک اومده بودن مهد برای انتخاب مدل برای شویی که قرار بود آخر هفته برگزار بشه و آوا رو انتخاب کردن راستش من اولش نم یخواستم ببرمت چون راهش خیلی دور بود و باورم هم نمیشد که واقعا یه شوی جدی و کامل باشه اونم با بچه های به این کوچولویی  تازه شبشم مهمونی دعوت بودیم اما مدیر مهدتون سهیلا جوون بهم گفت که سعی کنید حتما...
23 بهمن 1392

عکسهای زمستانه مهدکودک

سلام عشششششششق مامان که هر روز داری شیرین و شیرین تر میشی و عشق منو بابایی هر روز بهت بیشتر از روز قبلشه اول از همه باید بگم موبایلمو دادم تعمیر و با اینکه تونسته بود درستش کنه و کامل و بدونه مشکل میاد بالا اما میگه چون آب خوردگیش زیاده صفحه تاچش از کار افتاده  تازه من بهش نگفتم که شما چه دسته گلی به آب دادی فقط گفتم یکم آب خورده موبایل و روشن نمیشه البته فداااااااااااااایه یک تاره موت عزیییییییزکم بعدم اینکه چند وقته پیش مهدکودکتون عکاس آورده بودن تا ازتون عکس زمستونی بندازه و دیروز عکساتون حاضر شد من که راضی بودم فقط چون فایلاشونو ندادن مجبور شدم سکنشون کنم واسه همون کیفیتشون شاید خیلی خوب نباشه. اینم از عکسای ...
21 بهمن 1392

خرابکاری بزرگ...

اوووووووووووووووووف فقط اومدم از دسته گلی که دیروز به آب دادی بگم دیروز رفتم لباس ریختم تو ماشین لباسشویی و ماشینو زدم بعد هی دیدم انگار بدجوور صدا میده رفتم دیدم انگار یه نوووری از توش بیرون میومد البته مطمئن نبودم گفتم حتما خیالاتی شدم یک لحظه به ذهنم خطور کردم نکنه موبایلمو انداختی تو ماشین همش به خودم دلداری میدادم که نه بابا حتما میدیدم اگر موبایلمو انداخته بود توش  سریع رفتم دنباله موبایلم گشتم و پیداش نکردم زنگ زدم بهش گفت در دسترس نیست رفتم بیشتر دقت کردم بیچاره موبایلم تو اونهمه آب ماشین هنوز داشت نور میداد سریع آب ماشینو تخلیه کردم و موبایلمو خیسه آب آوردم بیرون و با حوله خشک کردم و سشوار گرفتم اما دیگه روشن نمیشه ...
19 بهمن 1392