آواآوا، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 9 روز سن داره

آوای دلنشین

27 ماهگی و اولین تجربه برف بازی

سلام دختر کوچولوی خووووووشگل خودم 27 ماهگیت مبااااااااارک عششششششق مامان به قول خودت: من شوما رو ححححییییییییییلی دوس دالم وقتی این جمله رو به من یا بابا شهاب میگی یعنی دلمون ققققققققنج میره برات تو این پست از شیرین زبونیات نمیگم چون باید یادداشت کنم چند روز تا یادم بمونه وقت دیشب خیییییییلی بامزه بود خونه مامان جوون اینا گفتی اِووووول (ایول) هممون از دست مرده بودیم از خنده خوب از این روزا بگم که تهران سراسر سپید پوش شده من عاااااااشق برفم چند روزه یه ریز داره تو تهران و البته بقیه شهرای ایران برف می باره مدرسه ها رو چند روزه تعطیل کردن و زحمت تو هم این روزا افتاه گردن مامان جوون و خاله شمیم و خاله شتیبا ...
16 بهمن 1392

تولد آرتین جوون، تولد ریحانه جوون و تولد رهام جوون

سلام دختر کوچولوی مامان بازم اومدم تا از اتفاقات این چند وقته برات بنویسم سریال تولد بازی های ما همچنان ادامه داره خدا رو شکر ایشالا خدا زیادش کنه اول از همه روز 5 شنبه 26 دی تولد آرتین جوون خونه خاله میترا دعوت بودیم واااااااااای که چقققققققدر خوش گذشت و رقصیدیم و حال کردیم دیگه آخر تولد بعد از شام خواهراش رفتن ما هنوز تلپ شده بودیم خونشونو و تازه رقصیدنمون گل کرده بود دیگه آخر شب فکر کنم همه مثل جنازه شده بودیم از میترا جوون به خاطر زحمتایی که کشیده بود خیییییلی خییییییییلی ممنونم و اما بریم سراغ عکسا:   یه دوساعتی تو تولد کارت این بود پاپ کورنا رو بریزی تو لیوان برگردونی تو بشقاب و دوب...
6 بهمن 1392

26 ماهگی، تولد صدرا جوون و تولد مه سما جوون

سلام عششششششششششق کوچولوی مامان که روز به روز برای من شیرین تر و جذاب تر و دوست داشتنی تر میشه و لحظه به لحظه از لحظه پیشش عشقم نسبت بهت بیشتر میشه و چشیدن حلاوت داشتن تو بیشتر بهم مزه میده  وقتی میام سرکار و یاد حرفا و کارای شیرینت میوفتم خییییییییییلی دلم برات تنگ میشه اما چه کنم که بیشتر از این نمی تونم از بودن باهات لذت ببرم اما به همینشم راضیم و خدا رو شکر می کنم بابت این نعمت بززززززززرگ که زندگیمو متحول کرد باید مامانو ببخشی که نرسیدم زودتر بیام و برات بنویسم واقعا نمی تونی تصورشو بکنی که چققققققققدر درگیرم این روزا کار بانکو و کار فروشگاهو و زندگی و ... خیلی زیاد شده و دیگه نمیرسم زودتر بیام و بنویسم از د...
24 دی 1392

کریسمس و مریضی

اول از همه میلاد حضرت مسیح، منادی بزرگ صلح، عدالت و شفقت و همچنین کریسمس رو به همه دوستای گلم و به خصوص تو دختر زیبای خودم تبریک و تهنیت عرض می کنم. اینم عکس کریسمس امثال: این هم ماله کریسمس پارساله:   بعد از اون میریم سراغ اتفاقات این روزا که متاسفانه اتفاقات خوبی نیست اما خوب جزئی از زندگی تو حساب میشه و باید برات بنویسم   یه عالمه تایپ کرده بودم همش پرییییییییییییییییییید حالا مجبورم دوباره بنویسم توی پستای قبلی در مورد مریضی های این چند وقتت نوشته بودم تقریبا می تونم بگم به طور دائم از اول پاییز تا حالا مریض بودی مریضیهات اوج و فرود داشت اما هیچ وقت به طور کامل خوب نشدی که حتی فرص...
8 دی 1392

یلدای 1392

  آن گاه که تولد دختری بیگناه مایه ننگ عرب ها بود، آن گاه که زندگی برای دخترکان ساعتی به طول نمی انجامید.... نیاکان پاکمان، بلند ترین شب سال را شب تولد مینو (الهه زن ) و میترا (الهه خورشید) را به نام یلدا نام نهادند، گرامی داشتند و شادی کردند.... یلدا ، یادگار نام وطن و عروس زمستان بر شما مبارک!!! بلندترین شب سال هم خورشید را ملاقات خواهد کرد و این یعنی بوسه گرم خداوند بر صورت زندگی وقتی که همه چیز یخ می زند! دخترک زیبای من در آغاز زمستان هرگز زمستانی مباد بهار آرزوهایت … یلدای تو هم مبارک! اینم عکس یلدای پارسال (1391) : ببین چقدر بزرگ تر و خانوم تر شدی عشششششششق من   ----...
1 دی 1392

تولد باران جوون و خونه خاله شیما

سلام دختر کوچولوی مامان اومدم عکسای دو تا مهمونی که تازگی رفتیم بذارم. اول از همه تولد باران جوونم بود که روز ٥ شنبه ١٤ آذر دعوت بودیم ساعت ٢ تا ٤ توی یه خانه بازی غرب تهران بعدشم عمه زهرا اینا قم روضه داشتن و باید خودمونو میرسوندیم قم وای وای که بگم اون روز وضع ترافیک تهران چجووری بود هر چی بگم کم گفتم باز یکم بارون اومده بود و کل شهر بهم ریخته بود من تا ساعت ١ سرکار بودم بعدشم رفتم خونه و سریع وسایلو برداشتیم و راه افتادیم یه اشتباهی کردیم و برای اولین بار از طبقه بالای صدر و رفتیم و آآآآآآآآآآآآآآآآی موندیم تو ترافیک خلاصه حدود ساعت ٤ بود که رسیدیم نزدیک زمین بازی  زنگ زدم به آناهیتا جوون گفتم ما الان رسیدیم بیایم تو یا ت...
28 آذر 1392

25 ماهگی

سلام دختر خووووووووشگل مامان با چند روز تأخیر 25 ماهگیتو بهت تبریک میگم عششششششق من اینم عکس 25 ماهگیت:   بریم سراغ شیرین زبونیات حالا: اول کلمات انگلیسی که از peppa pig یاد گرفتی بدون اینکه اصراری به تکرار یا یادگرفتنش بکنیم یا معنیشو بهت بگیم خودت به جا استفاده می کنی: لِتس دووووو = let,s goooo دِنیشِز =deliciouse کَچ =catch (وقتی توپ بازی می کنی و توپو سمت ما پرت می کنی میگی کککککچ ) فَنتیو =thank u ---------------------------------------------- اون روز کفش منو دم در دیدی میگی این مال شماس؟؟؟ کلتم تکون میدی ووووووووووی می خواستم همونجا قورتت بدم ...
19 آذر 1392

مهمونی خونه خاله یاسمن

 سلام دختره گل مامان روز ٥ شنبه خاله یاسمن زحمت کشیده بود و یه مهمونی دوستانه گرفته بود و ما هم دعوت بودیم من تا ساعت 1-1:30 سرکار بودم خاله شمیم زنگ زد وسط روز گفت آوا می خواد باهات حرف بزنه گوشی رو داد بهت بعد تو گفتی: مامان ادازه میدی با شمیم برم حموم این اولین باری بود که ازم اجازه می گرفتی  خیلی شیرین بود  اما متاسفانه مجبور بودم بهت اجازه ندم چون سرمامیخوردی می خواستیم بریم مهمونی بعد از کار اومدم خونه مامان جوون اینا چون تو اونجا بودی جنابعالی هم دیشبش دیرخوابیده بودی و ظهرم نخوابیده بودی نمیدونی که چقدر بهونه گیری و گریه کردی تا بالاخره با بدبختی خوابوندمت بعد خودم کارامو کردم و ناهار خوردم و...
9 آذر 1392

بازم مریضی...

یعنی چی بگم که از اول پاییز امسال همش مریض بودی  همش منتظر یه فرصت بودم که کامله کامل خوب شده باشی که برات واکسن آنفولانزا بزنم اما نشد که نشد الهی بگردم که شدی پوست و استخون زیر چشات گود افتاده دیگه نمیدونم چیکار کنم خیلی سعی می کنم تقویتت کنم اما خوب اصلاً همکاری نمی کنی و خوب غذا نمی خوری و منو حرص میدی دقیقاً از شب قبل از تاسوعا که بردم حموم و آب یکم یخ کرد یخورده حالتای سرماخوردگی و آبریزش بینی داشتی اما خیلی خفیف بود تا بعد از تعطیلات که یهو سرفه های بدجوورت شروع شد و عطسه و آبریزش و تب و ... روز شنبه که مامان جوون زحمت کشید و با وجود اینکه خییییییییلی کمردرد شدیدی داشت تو رو نگه داشت قرار بود شبش من و بابایی ببری...
28 آبان 1392

اتمام تایم شیردهی :((((

 سلام دختر ناز مامان باز اومدم تا از این روزهامون و خاطرات تلخ و شیرینش برات بگم البته این روزها خیلی روزهای خوبی برای من لااقل نبوده یک ساعت تایم شیردهیم از ١٤ آبان تموم شد و ساعت کاری صبحم شد ٧:٣٠ درنتیجه ماکزیمم ٧ الی ٧:١٥ باید تو رو بذارم مهد حالا اینکه تو رو باید یکساعت زودتر بیدار کنم و جیگرم آتیش میگیره به کنار اینکه توی اون ساعت توی مهدتون یکی دوتا مربی هستن که تو هم اصلا باهاشون جوور نیستی و پیششون نمیمونی مربی خودت فکر کنم حدودای 8 میاد روز اول خدا رو شکر با یه دختر خانوم خوشگل به اسم لونا که چند سال ازت بزرگتر بود مشغول بازی شدی و من اومدم سرکار اما روز دوم اصلاً از من جدا نمیشدی و هرچقدر وایسادم فایده ن...
21 آبان 1392