آواآوا، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 9 روز سن داره

آوای دلنشین

دو ساله شدی هووووووورااااااا

      سلام دختر کوچولوی مامان که دیگه واسه خودت یه دختر کوچولوی دوساله شدی و خانومی شدی برای خودت دقیقا دو سال پیش در چنین روزی خدا بهترین هدیه زندگیمونو به ما داد وااااااااای که چه حس غریبی دارم وقتی به اون روز فکر می کنم دوست دارم خاطره اون روز رو دوباره تعریف کنم و اون لحظات شیرین دوباره مثل یک پرده نمایش بی نظیر و تکرار نشدنی از جلوی چشمام عبور کنه روز عید قربان بود و بر طبق تاریخ دکتر قرار بود حدود 10 روز دیگه یعنی عید غدیر به دنیا بیای اما انگار تو هم مثل ما عجله داشتی که بیای در آغوشمون درسته روز عید بود و ما همه برای ناهار خونه مامانی دعوت بود و ناهار دیزی داشتیم با اینکه هنوز 16 ابان بود اما...
16 آبان 1392

تولد دوسالگی با تم زنبوری

سلام وورووجکه شیرین زبونه مامان هنوز دوساله نشدی که جشن تولدت برگزار شد چون به خاطر محرم مجبور شدیم چند روز زودتر بگیریم جشنو و خدا رو شکر که همه چیز به خوبی و خوشی برگزار شد نوشته احساسی در مورد گذشت این دوسال شیرین و پر از خاطره بمونه برای روز تولدت پس خیلی سریع و بی مقدمه میریم سراغ عکسای جشن. جشن تولد به روایت تصویر: میز آماده سازی تزئینات تولد که پدرمونو درآورد و کلی وقت گذاشتیم سرش خدا رو شکر که همه چیز خوب دراومد دست بابا شهاب و خاله های گلت درد نکنه به خاطر کمک های بی دریغشون : تزئینات خونه: میز تنقلات و گیفت ها: برگه های یادگاری رو یادم رفت بدم برات بنویسن گریههههههههههه...
12 آبان 1392

جشن تولد بنیتا گلاره، راستین و بنیتای سارا

سلام دختر کوچولوی مامان دوباره اومدم تا از اتفاقات این چند وقت بگم که کللللللی سرممون شلوغ و همش تولد دعوت بودیم این هفته قرار بود سه شنبه تولد رهام جوون باشه که به خاطر مریضیش متاسفانه تولدش کنسل شد چهارشنبه تولد بنیتا جوونه خاله سارا دعوت بودیم 5 شنبه تولد پارسا جوون و راستین جوون دعوت بودیم که متاسفانه تولد پارسا جوون رو نشد بریم و رفتیم خونه خاله سحرناز که البته خیلی هم دیر رسیدیم جمعه هم که تولد بنیتا جوونه خاله گلاره دعوت بودیم کلی بهمون خوش گذشت و تولد بارون بود این هفته حالا بریم سراغه عکسا البته من خیلی نشد تو تولدا ازت عکس بگیرم تولد گلاره که موبایلم شارژ نداشت و فلشش خاموش بود نور خونه هم کم بود همش سیاه شده ...
8 آبان 1392

عید سعید غدیر و افتتاح فروشگاه اینترنتی نی نی تاپ

سلام دختر کوچولوی مامان عیدت مبارک عسلک من امروز اومدم یه خبر جدید بدم همون خبری که خیلی از دوستای گلم منتظرش بودن همون چیزی که این چند وقت کلی مشغولم کرده بود دوست دارم بنویسم که چی شد و از کجا شروع شد. اینقدر از وقتی تو به دنیا اومدی از خرید لباس و وسایل بچه برات لذت می بردم که تصمیم گرفتم یه کاری در این مورد شروع کنم این بود که تصمیم گرفتم یه فروشگاه اینترنتی بزنم و لباس های مارک و خوشگل و تک از کشورهای مختلف وارد کنم. همه لباس هایی که خریدم مستقیم از دبی و انگلیس و ... خریداری و وارد شده تو خرید خیلیاشون نظر خودم دخیل بوده یکی از دوستامون که تو دبی زندگی می کنه و تو کار لباس بچه هم بوده برام عکس از جنسای تاپ فروشگاه های مارک ...
2 آبان 1392

تولد گروهی 2 سالگی

سلام دخترک شیرین زبون مامان وای وای وای چی بگم از شیرین زبونیات که هر چی بگم کم گفتم هر روز با جملات تازه و حرفای قلمبه سلمبه ما رو سورپرایز می کنی اینجا فقط می تونی گلچینی از حرفاتو بذارم هرچند که تا زمانی که لحن گفتنت همراهش نباشه لطفی نداره اما چه میشه کرد وبلاگه دیگه چند روزه پیش من و تو با هم رفته بودیم حموم بعد دادمت به بابا که خشکت کنه و لباس تنت کنه بعد که خودمو شستم و اومدم بیرون حوله دورم بود اومدم تو اتاق و داشتم تو و بابایی رو نگاه می کردم که یهو یه نگاه به من کردی و گفتی: مامان آب بازی باحالی کردیم، خوب بود یعنی من تا چند لحظه هنگ بودم و باورم نمیشد که این جمله رو تو گفتی عزییییییییییییییییزم از دیشب ه...
30 مهر 1392

روز کودک، 23 ماهگی و تولد مامانی و ...

سلام عسل مامان خییییییییلی شرمنده ام که این پست رو ایییییینقدر با تأخیر میذارم آخه نمیدونی که بعد از مریضی تو خود من حدود 10 روزه که مریضم چند روزشو سرکار هم نتونستم برم دیگه کار بیرون از خونه و کار خونه و بچه داری و مریض داری و مریضی و .... نذاشت که بیام و زودتر وبلاگتو آپ کنم حتماً تو دختر مهربونم منو درک می کنی و می بخشی خوب 16 مهر امسال مصادف بود با روز کودک و 23 امین ماهگرد تولد عشششششششق مامان و البته روز تولد خودم عزیز دلم روز کودک و 23 ماهگیتو بهت تبریگ میگم  دیگه وارد آخرین ماه از دومین سال زندگیت شدی و دیگه واسه خودت خانمی شدی و اییییینقدر شیرین زبونی می کنی و حرفای قلمبه سلمبه میزنی که دیگه وقت نمیشه همشو این...
25 مهر 1392

امان از مریضی

سلام عزیز دل مامان بازم اومدم تا برات بنویسم هر چند که زیاد چیزای خوبی برای نوشتن ندارم حدود ده روزه که همش مریضی اولش با آبریزش بینی شروع شد بعدش اسهال و استفراغ بعدش دوباره آبریزش و عطسه شدید و سرفه خیلی شدید اینقدر شدید سرفه می کنی که آخرش به عق زدن میرسه دو شبه نه خودت خوابیدی درست نه من و نه بابایی یه روز مرخصی گرفتم دیروزم دیر رفتم گفتم یکم بیشتر صبح بخوابی امروزم گذاشتمت پیش بابایی و گفتم نری مهد و ببرتت پیش مامان جوون اما بعدش فهمیدم مامان جوون وقت دکتر داره واسه همین رفتی مهد م یخواستم مرخصی بگیرم زودتر برم دنبالت اما فهمیدم ساعت 1 تولد دارید تو مهد و مربیت گفت دوست داری تولد رو بمونی الهی فدات شم الهی درد و بلات بخوره تو ...
14 مهر 1392

یه روز خوب با دوستای خوبمون

 سلام عششششششق مامان بازم اومدم تا برات بنویسم شرمنده ام که این روزا اینقدر کار دارم که نمیرسم زود به زود وبلاگتو آپ کنم چند روز پیش چون خیلی وقت بود با هم پارک نرفته بودیم زنگ زدم خاله آناهیتادوست خوبم تا تو و آرمیتا جوونو با هم ببریم پارک آناهیتا جوونم پارک ساعی رو پیشنهاد داد منم کلی استقبال کردم چون تا حالا اونجا نبرده بودمت قرار شد من از سرکار که اومدم تو رو از مهد بردارم و مستقیم بریم اونجا این عکس توی مهده این نقابو توی مهد براتون درست کردن از اول مهر هر روز یه کاردستی دستته وقتی میام دنبالت :   چون ماشین آناهیتا جوون اینا زوج بود ماشینو تو پارکینگ اندیشه پارک کردن و با ماشین ما اومدن: &nb...
7 مهر 1392

باغ - نمایشگاه - متفرقه (22 الی 23 ماهگی)

بالاخره یه وقتی این لالوها پیدا کردم که وبلاگتو آپ کنم بس که کار ریختم سرخودم حتی هنوز وقت نکردم کامنتی پست قبلی رو جواب بدم و تأیید کنم به هر حال شرمنده دوستان گلم هستم که یه چند وقتیه نمیرسم بهشون سر بزنم ----------------------------------------------------------------------------------------------- عکسای زیر مربوط به اون روزیه که رفته بودیم باغ آقا جوون این عکسای خوشگلم ستایش جوون و به قول تو سیتایش ازتون گرفته : اینجا میعاد داره با موهات بازی می کنه خییییییییلی این چند تا عکسو دوست دارم :   عکسای بعدی مربوط به نمایشگاه مادر و کودکه همونطوری که تو پست قبلی گفتم قرار بود ب...
28 شهريور 1392

تولد زهرا کوچولو

 2 روز پیش تولد زهرا جوون دعوت بودیم با اینکه نی نی هایی که اونجا بودن همه ازت بزرگ تر بودن اما خیییییلی کبف کردی و کلللللی باهاشون بازی کردی دست خاله لیلای عزیزم درد نکنه که ایییینقدر زحمت کشیده بود  قبل از اینکه بریم سراغ عکسا جریان تولد رفتنو تعریف کنم که با چه اعمال شاقی رفتیم بابایی صبح باهامون اومد تو رو گذاشتیم مهد منم گذاشت سرکار و ماشینو برد سرویس مام همه وسایل و لباسای تولدو گذاشته بودیم تو ماشین که مستقیم بریم تولد چون نمیرسیدیم بیایم خونه آماده شیم فکر کردیم کار ماشین چند ساعته تموم میشه و بابایی ماشینو برامون میاره اما تا موقع تعطیلی مهد تو که آماده نشد من مجبور شدم با تاکسی بیام دنبالت و تو حیاط مهد منتظر شدیم ت...
23 شهريور 1392