آواآوا، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 9 روز سن داره

آوای دلنشین

وقتی مامان کوچک بود...

عکس من و تو در کنار هم با همون لباس: آیا شبیه هم هستیم ؟؟؟؟ این لباس مال یکسالگی من بوده که مامان جوون زهرا زحمت کشیده برام نگه داشته باورم نمیشه که یه روزی منم مثل تو کوچیک بودم البته اصل این عکس من در کنار خاله هانیه (خاله خودم) بودم: و ٢٩ سال بعد بچه هامون در کنار هم: جالبه نه؟؟؟؟ چند تا کلمه دیگه که یادم رفته بود بنویسم: شَآب = شهاب ههههههههه یاد گرفتی باباتو به اسم صدا کنی من اون روز داشتم باباتو صدا می کردم شهاااااب تو هم پشت سر من گفتی شَآآآآب هههههههه بعدشم تا بابات میره حموم میری پشت در و هی به در میزنی و میگی شآآآآآب هَپو= هر موجودی غیر از انسان بهت میگم کلاغه میگه میگی : قا قا بعبعی میگه: بَ...
24 اسفند 1391

شانزده ماهگی و اولین شهربازی

سلام دختر کوچولوی مامان شانزدهمین ماهگرد تولدت مباااااااارک البته با چند روز تأخیر نمیدونم چرا این آخر سالی به هیچ کارم نمیرسم همه کارام مونده و بالتبع وبلاگ تو رو هم نمیرسم زود به زود آپ کنم کلی عکس باید بذارم که عقب افتاده دیگه باید مامانو ببخشی عسلکم واااااااااای اینقدر کارای جدید و حرفای جدید یاد گرفتی که هی وقت نم یکنم بیام و برات بنویسم یاد گرفتی از 2 تا 10 بشمری خیییییییییلی خوبه  دهشم با یه حالتی که انگار عددا همینجا تموم میشن میگی فدات شم دختر گلم مثل مامانت عاشق ریاضی هستی ظاهراً دیگه وقتی تو پوشکت خرابکاری م یکنی خودت میای و میگی فکر کنم پرستارت یادت داده و این خییییییییلی خوبه باریکلا خودتم کمتر اذیت...
21 اسفند 1391

این روزهای ما ...

سلام دختر کوچولوی مامان اول اینکه بگم کللللللللی تایپ کرده بودم برات کامپیوترم ریست شد هممممممممش پرید و باید دوباره بنویسم و اما اینکه باید مامانو ببخشی که نتونستم این چند وقت وبلاگتو آپ کنم خیییییییییلی درگیری ذهنی داشتم هنوز عکسایی که ازت روز 22 بهمن تو باغ آقا جوون گرفته بودمو نرسیدم آپ کنم که سر فرصت میذارم دلیل درگیری های این روزا هم که مشخصه باز هم قضیه همیشگیه پرستار درسته بازم مجبور شدم پرستارتو عوض کنم قبلیه خوب بهت نمیرسید و زیاد برات وقت نمیذاشت منم بیرونش کردم حالا چند روزه که یه پرستار دیگه اومده به نظر که خیلی دختر خوب و مهربون و با حوصله ای میاد خدا کنه تا آخر هم همینجوور بمونه جا داره اینجا از مامان جوون و با...
13 اسفند 1391

بازم یه قرار دوستانه خونه خاله سمانه

دختر کوچولوی مامان دیروز همه مامانای گل آبان دوستای گل نی نی سایتیمون خونه خاله سمانه مامان امیرمهدی جوون دعوت بودیم با اینکه شما به خاطر مریضیت خیلی سرحال نبودی اما به دلیل اینکه ما یکی از هماهنگ کننده های برنامه بودیم رفتیم و چقدرم خوب شد که رفتیم کلللللللللللللللللی به هردومون خوش گذشت اولش تو یکم غریبی می کردی و همش چسبیده بودی به من اما آخرش که بچه ها یکم به جو عادت کرده بودن همتون واسه خودتون بازی می کردید و ما مامانا هم همه نشستیم دور هم به اختلاط و صحبت خلاصه اینکه خیییییییییییلی عالی بود دست خاله سمانه و مامان گلش درد نکنه که کلللللی تو زحمت افتادن  اینم از عکسا: ببین چه لمی دادی رو پسر مردم دِدِ : ...
4 اسفند 1391

خاطرات این روزها

اومدم یکسری عکسای جدید برات بذارم از این روزهامون: دیروز من و تو بابایی با خاله شمیم رفتیم استخر خونه مامان جوون اینا تا حالا اونجا نبرده بودمت چون آبشون یکم سرد بود اما چند روزی هست که آب استخرشون گرم تر شده و منم تصمیم گرفتم ببرمت آب تنی اینم عکساش: البته کیفیت عکسا خوب نیست چون دوربین همرام نبود اونجا هم نورش خوب نبود شما هم که آرومت نمیگرفت و همش ورجه وورجه می کردی چند وقتی بود که به فکر خریدن صندلی ماشین برات بودیم اما مگه اینهمه مشغله فرصت میداد تا هم امنیتت بیشتر بشه تو ماشین هم اینکه من و تو زیاد تنهایی با هم بیرون میریم و من بتونم راحت رانندگی کنم همش استرس داشتم که اینهمه پول بگیریم و بخریم و تو قبول نکنی ...
29 بهمن 1391

ولنتاین مبارک

 عزیزترینم ولنتاینت مبااااااارک  روز جهانی عشاق رو بهت تبریک میگم اینو بدون که منو و بابایی بدجوووووووری عااااشقتیم تو بزرگترین هدیه زندگی ما هستی عششششششششششق من ...
26 بهمن 1391

اولین ها به روایت تصویر

دخترم این پست یه پست خییییییییییییییلی خاصه و کلللللللللللی وقتمو گرفته تا درستش کنم همه عکساتو از اول تا حالا و تمام پستای وبلاگتو زیر و رو کردم تا چیزی جا نمونه واسه خیلی از  اولین هات عکس نداشتم و نتونستم برات بذارم اما خوبیش اینه که همه چیز کامل و با تاریخ تو وبلاگت ثبت شده و این پست یک نگاه گذرا به اولین های زندگی توست البته فقط به روایت تصویر که همه در یک پست خلاصه شده و گذر زمان رو به خوبی نشون میده حالا که یک سال از زندگیت گذشته می خوایم یه فلش بک بزنیم به عقب و ببینیم این یک سال چطور گذشته:   اولین تست بارداری مثبت:   اولین عکس سه نفری در هفته های اول بارداری:   اولین عروسی که تو شکم م...
24 بهمن 1391
11240 0 43 ادامه مطلب

دعوت به شرکت در مسابقه من وبلاگم را دوست دارم از طرف یه دوست

چند روز پیش یکی از دوستای خوب وبلاگیمون فرزانه جوون مامان آیسان کوچولو ما رو به شرکت در یک مسابقه دعوت کرد که ظاهراً به این صورته که باید به سوال زیر جواب بدیم و در آخر هم سه تا از دوستامونو به شرکت در مسابقه دعوت کنیم: سوال:  هدفتون از ساخت این وبلاگ چی بوده نمیدونم این مسابقه از کجا شروع شده و برگزار کننده اش کیه و چیه و کجاس؟؟؟؟ اما اینا مهم نیست مهم اینه که من این وبلاگ رو خیییییییلی بی مقدمه شروع کردم و این مسابقه باعث میشه این پست مقدمه ای باشه برای وبلاگ تو.... هر چند یک چنین پستی باید در ابتدای وبلاگ قرار میگرفت!!! اولین پست این وبلاگ واسه زمانیه که من برای اولین بار صدای قلب تو رو شنیدم خییییییلی روزای سختی بود......
23 بهمن 1391

ماجراهای غذا خوردن

امروز می خوام یکم از بدبختیایی که میکشم تا دو تا قاشق غذا به خورد تو بدم برات بگم. اول از همه بگم با اینکه جنابعالی الان 15 ماهته و دیگه باید کامل غذای سفره رو بخوری اما اینقدر همه چیزو کم می خوری مه من هنوز برات سوپ درست می کنم که لااقل اگر دو تا قاشقم خوردی قوت داشته باشه البته از غذای خودمونم همیشه می خوری یکم اما به خاطر رفلاکس معده ات میترسم زیاد از غذای سفره بهت بدم چون ادویه برات خوب نیست  و اما از طرز تهیه سوپ بگم به جز یک تیکه ماهیچه و برنج و عدس یا ماش و رشته فرنگی یا جو پرک سوپ من درآوردی به نام سوپ آوا شامل انواع و اقسام سبزیجاته وقتی میرم میوه فروشی هر چی به چشمم بخوره برمیدارم و از هرکدوم یه کوچولو میریزم تو سوپت وق...
19 بهمن 1391

پانزده ماهگی و ماجراهای مریضی و پرستار

عشششششششششششق مامان 15 ماهگیت مبارک پانزدهمین ماه از زندگی زیبای تو هم سپری شد و انگار زمان تو این مدت مثل برق و باد سپری شد گاهی می خوام زمانو نگه دارم و بهش التماس کنم که کمی صبر کن و این روزهای زیبارو از ما نگیر بذار بیشتر و بیشتر از بزرگ شدن پاره تنمون لذت ببریم بذار لحظه لحظه این دوران رو با تمام وجود حس کنیم و خدا رو شاکر باشیم واسه چنین نعمت بدون وصفی که به ما عطا کرده نمیدونی چقدر تعجب می کنم وقتی میبینم به این زودی بزرگ شدی و واسه خودت خانمی شدی روزا که از سر کار میام تا صدای پامو میشنوی یا صدای باز شدن درو از هرکجای خونه که هستی و مشغول بازی سریع با اون دوتا پای کوچولوت و با اون گشاد گشاد راه رفتن و دستایی که به سمت...
16 بهمن 1391