آوای دلنشین

 




[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 22 شهريور 1396 | 8:41 | نویسنده : مدیر |

سلامی دوباره

خوب اولین قسمت مهم از خاطرات این مدت که خوب به دلیل تعطیل کردن وبلاگ برات ننوشتم خاطرات مهدت هست که یکی از مهمترین بخش های زندگیت رو تا الان پوشش میداد.

همونطوری که تو وبلاگت نوشته بودم من مشقات زیادی برای انتخاب مهدت کشیدم و کلیه مهدهای این اطراف رو رفتم و دیدم تا شادان رو انتخاب کردم و انصافا باید بگم که سال های اول هم راضی بودم از همه چیز منتها این اواخر مشکلات زیادی پیدا کردی که نمیدونم دقیقا بخاطر چی بود بخاطر دیسیپلین زیاد مهدکودک یا نمیدونم حرف های استرس زایی که مربیت میزد بود یا هر چی دقیق نمیدونم اما از شدت اضطراب یه مدت به تکرر ادرار افتادی تو ارتباط گرفتن با دوستات دچار مشکل شدی در حالی که قبلا خیلی روابط اجتماعیت تو ارتباط گرفتن با همسالات بالا بود. خلاصه اینکه چندین ماه ما درگیر این مسأله شدیم 6 ماه من کارم شده بود مهد اومدن و جلسه گذاشتن همش تو کش و راه مشاور رفتن بودیم پیش چندین مشاور رفتیم به قدری این مسأله برای خود من ایجاد استرس کرده بود که مجبور شدم قرصای ضد استرس مصرف کنم می خواستم از مهد بیارمت بیرون اما همه مشاورا می گفتن جا به جایی الان براش خوب نیست و بیشتر بهش ضربه میزنه بخصوص اینکه 6 ماه بعدشم می خواستی بری مدرسه خلاصه که با کلی رفت و آمد و جلسه با مهد شرایط کمی بهتر و قابل تحمل شد تا تابستون که دیگه تصمیم گرفتیم مهد نری تا شرایط روحیت به حالت کاملا نرمال برگرده برای ورود به مدرسه که مرحله تازه ای از زندگیته. البته بگم که این موضوع هم راحت نبود چون من که نمی تونستم مرخصی بگیرم مامان جون اینا برنامه داشتن برن آمریکا تو هم به شدت به من وابسته بود یو به راحتی جایی نمیموندی خلاصه اینکه باید اینو حتما بدونی و قدر شناس باشی که خاله سمیرا بخاطر تو 1 ماه و نیم از محل کارش مرخصی بی حقوق گرفت و تیر و مرداد با کمک مامان جون تو رو نگه داشتن تو شهریور هم باباجون قم زحمت کشیدن و چند بار اومدن تهران پیشت موندن بقیه روزا رو هم باز مامان جون کمک کرد و به سلامتی این سه ماهی که من خیلی استرسشو داشتم داره تموم میشه اما خیلی نتیجه خوبی داشته و تو روحیت خیلی خیلی بهتر شده و مشکلاتی رو که دچارش شده بودی تقریبا همشون به خوبی و خوشی حل شده بوسجشن

خوب از خبرای بد بگذریم و بریم سراغ اتفاقای خوب. اسم مربیایی که تو مهد داشتی رو به ترتیب برات مینویسم برای یادگاری تا ببینم که عکسایه چندتاشونو دارم بذارم

1. شیرخوار که حدود 2 سالگی تو میشد مریم جون

2. نوپا مهرناز جون و نرگس جون

3. آذر جون و مهرناز جون

4. آسیه جون

و اما دوستای خوبت توی مهد که امیدوارم تا سالیانه سال باهاشون دوست بمونی و خاطرات خوبه دوستیتونو نگه دارین محبت

گندم جون و روشا جون از صمیمی ترین دوستای مهدت بودن که روز های خوبی رو با هم سپری کردین و اکیپ سه تاییتون تو مهد معروف بود و همه میدونستن چقدر با هم صمیمی هستین

روشا جون که چند ماهی میشه رفتن کانادا و این قاب عکس رو موقع رفتن بهمون هدیه دادن

اینم عکس بچگیاتون زبان

تو عکس پایین هم دوستایه مهدت از راست به چپ: گندم- آوا کیهانی- خودت-روشا و آرشیدا

و اما دو تا از دوستای صمیمیت که خیلی اسمشونو میاوردی و باهم هم معمولا میاوردی ونداد و آبتین خنده

سمت راستیه ونداد شیطون چشمک

آسیه جون سمت راستیه و آنی جون معلم نیتیو زبانتون :

اینم به قول خودت سامیار شیطونه که از بچگی با هم وارد این مهدکودک شدین و دوستای خیلی قدیمی محسوب میشین:

اینم تولد 5 سالگی که تو مهد گرفتیم:

از راست: آوا کیهانی- روشا- ونداد- مانلی- خودت- نمیدونم- گندم

 

بازم آنی جون و آسیه جون در جمع شما:

باید بگردم ببینم عکس از کلاسایه دیگه و مربیای دیگتم پیدا می کنم تا این پست رو تکمیل کنم.




[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 16 شهريور 1396 | 12:29 | نویسنده : مدیر |

محبتبعد از مدت ها دوباره برگشتم تا بنویسم از خاطرات زیبای تو دخترم که حالا برای خودت خانومی شدی دیگه از مهر داری میری مدرسه پیش دبستانی و به زودی خودت خوندن و نوشتن یاد میگیری و می تونی هم بیای خاطرات قبلیتو بخونی و هم شاید اگر دوست داشتی ادامه بدی محبت

مدت هاس نیومدم اینجا بنویسم و انگار خیلی چیزا تو این مدت عوض شده. ظاهرا حجم عکسا رو دیگه نیازی نیست کم کنیم که ای کاش از اول همینطور بود اون وقت کسایی مثل من تنبلی نمیکردن و وبلاگ رو تعطیل کنن چشمکخندونکخنده

خوب از کجا شروع کنم و چیا رو تعریف کنم برات خیلی سخته متفکر

هر چند دوست ندارم با خبرای بد شروع کنم اما باید بگم مهمترین خبر این روزهای ما فوت آقاجونه که حدود یک ماه پیش اتفاق افتاد گریهگریه باید بشناسی پدربزرگتو که چه آدم بزرگی بود و تمام زندگیشو وقف کمک به مردم کشورش کرد هرچند اون چیزی که آرزوشو داشت و خوشبختی مردم ایران بود رو بهش نرسید برای همینم خونه نشین شد و برای همیشه از سیاست کناره گیری کرد بگذریم بزرگ که بشی در مورد سرچ کنی بیشتر می تونی بشناسی پدربزرگتو اما اینا رو گفتم تا بدونی ما به عنوان فرزندان اون آدم بزرگ باید یاد بگیر بخاطر منافع و مصالح شخصیمون جلوی هر کس و ناکسی سر خم نکنیم و عزتمونو که بزرگترین چیزیه که تو زندگی داریم به راحتی خرج این دنیامون نکنیم همونطور که جد بزرگوارت نکرد.

آیت الله علی اصغر مروارید




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 15 شهريور 1396 | 10:38 | نویسنده : مدیر |

 

سلام به دوستای وفادار و مهربون وبلاگ آوا جون

متاسفانه با وجود اینکه خیلی جدی تصمیم داشتم که وبلاگ آوا جون رو به روز کنم دوباره اما واقعا فرصت کم کردن عکسها و اینجور کارا رو ندارم دیگه.

خیلی از دوستای گلمون توی پیج اینستاگرامم درخواست دوستی داده بودن که به علت خصوصی بودن اون پیج متاسفانه شرمنده اشون شدم و نتونستم اکسپتشون کنم.

اما حالا یه مژده دارم برای دوستای خوبم جشنجشنجشن

یه پیج اینستاگرام مخصوص خود آوا جون راه انداختم که به زودی آدرسشو میذارم توی وبلاگم و اون پیج بازه برای همه دوستای گلی که به من و آوا جون لطف دارن.

ممنونم از محبت های بی دریغتون بوسبوسبوس

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

اینم پیجی که قولش رو داده بودم:

https://www.instagram.com/avamotevassel/?hl=en




[ موضوع : اولین ها]
تاريخ : شنبه 6 مرداد 1396 | 13:55 | نویسنده : مدیر |

سلام به دوستای خوب خودم محبتبوس

فک کنم نزدیک به یکسالی میشه که وبلاگمو تعطیل کرده بودم و نرسیدم آپ کنم اما هنوز که هنوزه وقتی می خوام خاطراتی رو مرور کنم یا تاریخ چیزی یادم رفته برمی گردم و به وبلاگ رجوع می کنم با خودم گفتم عجب دفتر خاطرات خوبیه و من چرا اینقدر زود تعطیلش کردم غمگین

خلاصش اینکه جونم براتون بگه تصمیم گرفتم که وبلاگو دوباره راه بندازم اگر خدا کمکم کنه و وقت کنم و تنبلی نکنم خندونک

فعلا شاید یه گلچین از اتفاقات این چند وقت بذارم تا بعد ببینم چی میشه بی حوصله




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 13 ارديبهشت 1395 | 14:31 | نویسنده : مدیر |

سلام دوستای گلم

چند روزیه پدربزرگم مریضه و بیمارستان بخش ICU بستریه خواهش می کنم براش دعا کنید حتی با فرستادن یک صلوات یا یک امن یجیب الان به دعای خیرتون محتاجم دوستون دارم.

اللهم صل علی محمد و آل محممد و عجل  فرجهم

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ . ن. : ممنون از احوالپرسی همه دوستای گلم پدربزرگم شکر خدا حالشون خیلی بهتره و یه خطر بزرگ رو از سر گدروندن دوستون دارم بوسمحبت




[ موضوع : ]
تاريخ : شنبه 18 مهر 1394 | 8:25 | نویسنده : مامان صفورا |
تاريخ : دوشنبه 30 شهريور 1394 | 11:29 | نویسنده : مامان صفورا |

4 سال گذشت از اون روز زیبای پاییزی روزی که تو به دنیای ما پا گذاشتی و زندگیمونو سرشار از شادی و لذت های کودکانه کردی.محبتمتنظر

هنوز وقتی با بابا شهاب صحبت اون روز زیبا رو می کنیم جفتمون میریم تو یه دنیای دیگه.

روز عید قربان بود و ما خونه مامانی اینا بودیم با کل خاله ها من کیسه آبم پاره شد و این زنگ زیبای ورود تو بود غرق در استرس و وجد بودم یعنی منم داشتم مادر میشدم؟! خدایا شکرت بابت اینهمه نعمت امیدوارم هر زنی که آرزوی مادرشدن داره به آرزوش برسه الههههی آمین.فرشتهمتنظر

درسته نزدیک به 4 ساله از اون زمان میگذره و تو الان برای خودت یه دخترخانوم 4 ساله زیبا شدی پر از احساس و محبت و پر از شیطنت های کودکانه بسیار حساسی و زودرنج و خیلی باید حواسمون باشه که چی بهت میگیم و حتی در زمان اشتباهت چطور باهات برخورد می کنیم چون کوچکترین کلمه اشتباهی تاثیر عمیقی روت میذاره

خوشحالم که دختر دارم و یه نفر همجنس خودم داره در کنارم رشد میکنه و می تونه همدمم باشه و با هم خوش بگذرونیم بوسمحبتبغل

خوب سخن کوتاه کنم و بقیه مطالب بمونه برای روز تولد واقعیت چون امسال به دلیل اینکه از مهرماه محرم شروع میشه مجبور شدیم جشن تولدت رو زودتر برگزار کنیم و منم از این فرصت استفاده کردم و تولدت رو توی باغ گرفتم بگذریم از اینکه چقققققدر من سر جور کردن تاریخ تولدت دچار مشکل شدم و یکی دوبار هم مجبور به جا به جایی شدم و اینکه هوا هم اون چند روز کمی بارونی و ابری بود و من تا شب تولد از استرس مردم و زنده شدم خنده

اما در نهایت لطف خدا شامل حالمون شد و اون روز به جز یه نمه بارون که سر ظهر اومد و شدییییییییدا ترسوندمون اما هوا تا پایان شب عااالی و صاف بود خندونک

بقیه ماجرا به روایت تصویر:

اولین روزی که به دنیامون پا گذاشتی و این عکس زیبا و معروف:

تولد یکسالگی:

تولد دوسالگی:

تولد سه سالگی:

و حالا چهارمین جشن تولد...

کارت دعوت:

از راست بنیا و تو و هانا:

تو و نفس و بنیتا:

عکس سه تایی خانوادگیمون:

از راست: روشا-بنیتا-لیانا-نفس-بنیتا-متین و خودتم که روی تابی:

تو و بینتا و پشتتونم آرنیکا سه تا همکلاسی دوست داشتنی:

و جریان شمع فوت کردنت تا میومدم شمعو روشن کنم همه بچه ها با هم فوت می کردن و اصلا مهلت نمیدادن شمع روشن بشه قه قهه:

اما بالاخره شمع 4سالگیتو فوت کردی بوس:

اینجا داری از خوشحالی میرقصی بغل:

بریدن کیک:

عکسای آتلیه 4 سالگی رو تو پست بعدی میذارم...




[ موضوع : جشن تولد]
تاريخ : شنبه 28 شهريور 1394 | 15:09 | نویسنده : مامان صفورا |

تولد آرمیتا جون به روایت تصویر:

و سورپرایز بی نظییییییر خاله آنا وقتی باب اسفنجی اومد تو هممممتون شوکه شده بودین خنده:

اینم جمع مامانا:

ممنون از خاله آناهیتا که یه روز بسیار خوب و به یادموندنی رو برامون رقم زد بوسمحبت

آرمیتا جوونم تولدت مبااااارک عزیز دل خاله ایشالا تولد 120 سالگیتو با تن سالم جشن بگیری محبتمحبتبوسبغل

اینم جعبه کادوی ما که خودم برای آرمیتا جون درست کردم:




[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 26 شهريور 1394 | 12:13 | نویسنده : مامان صفورا |

یه روز گرم تابستانی و آب تنی:

قرار دوستانه تو پارک مادران:

بنیتا، تو، آرمیتا، ستایش، باران:

بنیتا، تو، آرمیتا، ستایش:

با ستایش جون چه دستی تو دست هم گرفتین:

از راست سحر جون، مرجان جون، ساجده جون، آنا جون، نرگس جون و خودم:

اینم عکسی که آنا جون زحمت کشیده و درست کرده خیلی دوسش دارم:

همه مامانای خودمونی

عاااااشق پازل درست کردنی و بسیار هم استاد شدی توی اینکار این پازلا رو خیلی راحت خودت درست می کنی:

اینم یه روز خوب با بنیتا جون استخر خونه مامان جون اینا:

خودتون شنا می کردین مستقل اینقدر خوشتون اومده بود خندونک:

باغ رستوران آجودانیه با دوستای خوبمون خاله وجیهه اینا:

به مهدی می گفتی مثلا من عروسم تو هم داماد دامنتو اینجوری گرفتی قه قهه:

فرش قرمز دیدی جوگیر شدی هههه

یعنی در حالت عادی باید خودمونو خفه کنیم تا یه قاشق غذا بخوریا ببین تو عکس چطور داری دولپی میخوری قه قهه گوشت بشه به تنت عششششق مامانبوس:

شهربازی پاساژ الماس هروی با هانا جون:

بعدشم کافی لند نارسیس که خییییلی فضاش زیبا بود و خوراکیاشم خوشمزه:

اینم تئاتره کلاغه چرا کچل شد فرهنگسرای ملل تو پارک قیطریه:

آرنیکا و تو و بنیتا:




[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 15 شهريور 1394 | 10:04 | نویسنده : مامان صفورا |

این مسافرتی بود که تو تعطیلات عید فطر با مامان جون اینا و خاله سمیرا اینا رفتیم یهو یه شبه تصمیم گرفتیم بریم شمال و فرداش عازم شدیم رفتنه خیلی خوب بود و نسبتا راحت رفتیم اما اووووووووف از برگشتن کوه ریزش کرد سیل اومد جاده بسته شد تازه شانس آوردیم که زنده موندیم هههه ولی واااقعا جاده چالوس تو شب با اون بارون رگباری وحشتناک و مرگبار بود ترسوبازم خدا رو شکر که سالم رسیدیم خندونک

حالا مسافرت به روایت تصویر:

 

پدر و دختری در حال تماشای دریا در شب:

اینجا رستورانه بارانه که کافی شاپش به صورت یه اسکله رو آبه خیلی باحال بود

تله کابین نمک آبرود:

جنگل بالای تله کابین:

کنار دریا دوست پیدا کردی:

ویلامون:

هر جا میری یه دوستی واسه خودت دست و پا می کنی خندونک:

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 15 شهريور 1394 | 8:31 | نویسنده : مامان صفورا |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 33 صفحه بعد