بستن
تبلیغات در نی نی وبلاگ
آوای دلنشین مامان صفورا و بابا شهاب

آوای دلنشین مامان صفورا و بابا شهاب

<-BlogAuthor->
<-BlogAuthor->

نی نی دوست داشتنی من، مامان و بابا این وبلاگ رو برای تو درست کردن تا وقتی که بزرگ شدی بخونی و بدونی که چه راه هایی رو طی کردی تا به اینجا رسیدی
safoora.morvarid@yahoo.com

موضوعات

سونوگرافی

سیسمونی

عکس بارداری-آتلیه

متفرقه

دل نوشته

اولین ها

پیوند ها

سحرناز مامان جوجو طلا

نی نی مد

ریحان عسلی (مامان ریحانا)

مامان مائده

زهرا (مامان مه سما)

مریمی

باران اردیبهشت

مریم (مامان پینگیل)

سهیلا (مامان آریامهر)

یاسمن مامان رادین

ملیحه مامان کوچولو

آی تک

مامان آرزو

نونوش مامان آرتین (لباسای قشنگ)

گندم

لباس بافتنی

بهی

فریده مامان تانیا

مامان گلاره

مریم گلی مامان حامی

رومینا مامان امیر مهدی

خانمی مامی یکتا

مریم گلی مامان سبحان

سحر مامان آرشاک گوگولی

مامان تداعی

آزاده مامان هانا

مامان ترنم کوچولو

آنی

نهال مامان یزدان

بافتنی های کار دست من و مامانم

مرسانا و مامان مهسا

مریم مامان هیراد

سحر

دریتا و آنیتا و الهام جوون

سحر مامان تانیا

آوینا جوون

نهیر جوونم و گل پسرش آرین

مطالب اخير

جشن دندونی

زمان وایسا نرو...

عکسهای پنج و نیم تا شش ماهگی

عکسای 6 ماهگی + اولین آب بازی تو حموم

شش ماهگی و اولین دندون

لذت مادر شدن

خونه خاله گلاره

اولین روز کاری بعد از مرخصی زایمان

آشنایی با طبیعت در باغ آقا جوون

اولین مریضی

اولین غذای کمکی

چکاپ 5 ماهگی

روضه حضرت زهرا - اولین کتاب

پنج ماهگی

سیزده به در

چهار و نیم ماهگی به روایت تصویر

اولین مسافرت به روایت تصویر

عکس عید با اجداد بزرگوار و عکس دسته جمعی عید

اولین عید-نوروز 91

عکس های آتلیه

پیوند های روزانه

باران اردیبهشت

آمار

افراد آنلاین : 4 نفر
بازديدهاي امروز : 516 نفر
بازديدهاي ديروز : 593 نفر
بازدید هفته قبل : 1626 نفر
كل بازديدها : 73275 نفر

امكانات جانبي

RSS 2.0

POWERED BY
NiniWeblog.com




در اين وبلاگ
در كل اينترنت

جشن دندونی

سلام پرنسس کوچولوی دوست داشتنی مامان قلب

دیروز بالاخره جشن دندونی تو به خوبی و خوشی و با شکوه هرچه تمام تر چشمک برگزار شد. آخه مامانی 10 روزه که درگیر تدارک دیدن این مهمونی بوده و خدا رو شکر که همه چی خیلی عالی بود و آش دندونی هم خیلی خوب و خوشمزه شده بود و همه کلی تعریف کردن نیشخند

اینم عکساش:

اینم از گیفت هایی که برات درست کردیم:

آوا و دوستاش:

ببین قرتی خانوم از حالا دست پسر مردمو چطو گرفتی؟؟؟؟ آخه مردم چی میگن زبان

ببین از غذاهای خوشمزه ای که مامان جوون زحمت کشیده درست کرده چه ذوقی کردی شکموی مامان ماچ

اینم از آش دندونی:

که خیلی هم خوشمزه شده بود

و ژله اناری

چیکن استراگانف:

تاکو و الویه:

کشک بادمجان و دسر کاستر:

دسر کرم کاکائویی:

کلی موقع روشن کردن فشفشه ها تعجب کرده بودی شایدم ترسیده بودی نگران آخه یه خورده بعدش موقع باز کردن کادوها نمی دونم یهو چت شد که زدی زیر گریه، هق هق میزدی نفست بند اومده بود آخه خیلی خسته شده بودی و خوابت هم میومد شاید از فشفشه ها ترسیده بودی شایدم از دست زدن موقع کادوها چشم نمی دونم اما دل آدم برات کباب میشد اینقدر که جانسوز گریه می کردی و به نفس نفس افتاده بودی نگران

 

 


نویسنده : مامان صفورا
موضوع :

دوشنبه 1 خرداد 1391 |

زمان وایسا نرو...

سلام پرنسس من قلب

خوبی گلم؟ دلم برات یه ذره شد الان که سرکارم ناراحت گاهی اوقات آدم قدر چیزهایی رو که داره نمیدونه یا از زمان کمال استفاده رو نمیبره و بعد پشیمون میشه اما باید بگم در مورد تو وضع فرق می کنه من قدر ثانیه به ثانیه با تو بودن رو میدونم قدر تمام لحظات نوزادی و کودکی و ... ، قدر تمام لحظاتی که داری جلوی چشمام بزرگ میشی دوست دارم بلند فریاااااااااااااااد بزنم زمان وایساااااااااااااا نرووووووووو من می خوام بازم لذت ببرم از لحظه به لحظه بودن با دخترم از تمام لحظات شیرین تو رو داشتن... گاهی بر می گردم و به عکسات از ابتدا تا الان نگاه می کنم و میبینم که ای وااااای چقدر زود میگذره و بچه ها چقدر زود بزرگ میشن... نمی خوام نمی خوام این لحظات رو از دست بدم می خوام بشینم و هر ثانیه نگاهت کنم... وقتایی که مثل یک فرشته کوچولو می خوابی... وقتایی که مثل غنچه باز میشی و میخندی...یا حتی زمانهایی که بغض می کنی یا غر میزنی یا گریه می کنی تماااااااااام این لحظات دوست داشتی رو دوست دارم قلبقلبقلب

دوست ندارم زود بزرگ بشی نمیدونم وقتی که بزرگ بشی آیا بازم پیشم میمونی یا نه...نمی دونم آیا باز هم با دیدن من ذوق میزنی یا نه....آیا بازم محتاج محبت های من هستی یا نه....واقعاً نمی دونم فقط می خوام تو بدونی که هر زمان اراده کنی آغوش من برای تو بازه...می خوام سنگ صبورت باشم...ازت هیچ توقعی ندارم جز اینکه باشی فقط باشی و بذاری که دوستت بدارم...بذاری که زندگیمو به پات بریزم و بذاری که برات مادری کنم شاید خواسته زیادی باشه اما من این انتظار رو ازت دارم...

وقتی سرکارم دائماً به عکسهات نگاه می کنم و لذت میبرم ... وقتایی که خوابی دوست دارم بشینم و ساعت ها به چهره معصومانه و فرشته گونه ات نگاه کنم...

خدایاااااااااااا شکرت به خاطر بزرگ ترین نعمتی که به ما عطا کردی شکررررررررررررت خداااااااااا


نویسنده : مامان صفورا
موضوع : دل نوشته

يکشنبه 24 ارديبهشت 1391 |

عکسهای پنج و نیم تا شش ماهگی

اینم یک سری عکسای دیگه:

 

آوا در حال خرید کردن:

 

آوا در حال بارفیکس:


نویسنده : مامان صفورا
موضوع :

پنجشنبه 21 ارديبهشت 1391 |

عکسای 6 ماهگی + اولین آب بازی تو حموم

دیگه واقعاً عکس گرفتن ازت سخت شده آخه آرومت نمیگیره که همش وول میخوری و به دوربینم نگاه نمی کنی دیشب پدرم دراومد تا چندتا عکس ازت گرفتم.

اینم از عکسای شش ماهگی البته در حقیقت همون شش ماه و چهار روزگی (همون روزی که دندونت دراومد):

دیروز برای اولین بار تو حموم گذاشتم آب بازی کنی و تو هم کلللللللللللی حال کرده بودی چون تا حالا هوا سرد بود و من سریع میشستمتو میدادمت بیرون اما الان دیگه هوا خوب شده و دیگه میتونی واسه خودت آب بازی کنی عسلکم بغل

اینم عکس اولین آب بازی:


نویسنده : مامان صفورا
موضوع :

پنجشنبه 21 ارديبهشت 1391 |

شش ماهگی و اولین دندون

سلام فرشته کوچولوی مامان ماچبغل

با چند روز تأخیر شش ماهگیت مباااااااااااااااارک بغلهوراهوراهورا و از اون مهمتر دراومدن اولین دندون کوچولوت هم مباااااااااااااااااااارک هورررررراااااااااااااااا بزن دست قشنگرووووووووووووو شله شله تشویقتشویقتشویقتشویق تشویق دیروز تو شش ماه و چهار روزت بود که من برای اولین بار برات تخم مرغ درست کرده بودم و داشتم زرده اشو با دست بهت میدادم که یهو دستم خورد به لثه پایینت و دیدم یه کوچولو دندونت زده بیرون وااااااااااااای نمی دون یکه چه ذوقی زدم و جیغ کشیدم و به بابایی گفتم دندونش دراومده زبان خیلی لذت بخشه که آدم لحظه به لحظه بزرگ شدن دخترشو ببینه و همه این لحظات رو تجربه کنه خیال باطلفرشتهالبته یه چند روزی حواسم بود به لثه ات و احساس می کردم که یه خبرایی و همش منتظر بودم تا بالاخره دندون مرواریدیت لثه ات رو بشکافه و تو دهنت جوونه کنه نیشخند

خوب و اما دلیل تأخیر چند روزمو بگم که این چند روز درگیر واکسن زدنو بعدشم تب کردنت و اینا بودم بذار همه رو از اول برات تعریف کنم:

روز یکشنبه 17 اردیبهشت بعد از اینکه من از سرکار برگشتم مامان جوونی زحمت کشید و ما رو برد دکتر برای چکاپ که خیلی هم معطل شد و کللللللللی وقت تو ماشین نشست تو باید قدر مامان جوونو خیییییییییلی بدونی که از زمان به دنیا اومدنت واسه ما خیلی خیلی زحمت کشیده از همین جا دستاشو میبوسم ماچ خلاصه بعد از اینه رفتیم تو دکتر معاینه ات کرد و قد و وزنتو اینا رو اندازه گرفت و گفت همه چیز خوبه لبخند وزنت شده بود 7300 گرم، دور سرت 42.8 سانتی متر و قدت هم 69.5 سانتی متر آقای دکتر گفت ما شا ا... قدت خیلی بلنده رو منحنی رشد رو بالاترین قسمتش قرار داره چشمک تو سرو بلند بالای مامانی ماچماچماچبغل بعد در مورد اینکه کی باید جاتو جدا کنمو و اینا پرسیدم و به آقای دکتر گفتم که هنوز بغل خودم می خوابی و آقای دکترم کلی دعوا کرد و گفت الان که 6 ماهت شده و کلی واسه خودت بزرگ شدی به هیچ وجه نباید بغل من بخوابی گفت تو تخت خودت بغل ما بخوابی و هرچندوقت یک بار یکم فاصله ات رو از تختمون بیشتر تا اینکه تا 1 سالگی اتاقت کاملاً جدا بشه و ما هم از اون شب تو رو توی گهواره ات کنار تختمون می خوابونیم البته هروقت که گشنه ات میشه من بغلت می کنم و میارم بغل خودم می خوابونمت و شیرت میدم و یکم با هم حال می کنیم و کنار هم می خوابیم بعد دوباره میذارمت تو تختت چون من اصلاً دوست ندارم از این بچه هایی بشی که تا 3-4 سالگی تو اتاق پدر مادرشون می خوابن و دوست دارم که زودی برای خودت مستقل بشی و تو اتاق خودت بخوابی لبخند ناسلامتی ما خونمونو به خاطر تو عوض کردیم که تو برای خودت اتاق مجزا و بزرگ داشته باشی مژه بغل

فردای اون روز یعنی 18 اردیبهشت من مرخصی گرفتم و زود اومدم خونه تا با بابایی ببریمت واکسنای شش ماهگیت رو بزنیم این ماه هم دو تا واکسن تزریقی داشتی ناراحت نمیدونی که قبل از واکسن چقققققدر سرحال بودی رو تخت که گذاشته بودیمت همش دستو پا میزدی و پاهات رو گروپ گروپ می کوبوندی به تخت و کلللللللللی سر و صدا راه انداخته بودی اونجا اما الههههههههههی بگردم برات وقتی که واکسنو کرد تو پات نفست بند اومده بود از گریه آدم دلش برات کباب میشه نگران ان شا ا... هیچ وقت تو زندگی درد نکشی و درد و بلات بخوره تو سر مامانی قلب همون موقع خیلی گریه کردی اما خیلی زود آروم شدی و بعدشم که رفتیم خونه من سریع برات کمپرس سرد گذاشتم و خدا رو شکر دیگه درد نداشتی اما شب یه خورده تب کردی و دست و پات که به من می خورد گوله آتیش بود ناراحت خلاصه این جریان واکسن زدن شش ماهگیت.

یکم از کارای جدیدت بگم:

وقتی من از سرکار میام و تو داری با پرستارت بازی می کنی و میخندی تا منو میبینی یا صدامو میشنوی سریع شروع می کنی به غر زدن و خودتو واسه مامان لوس می کنی خنده بعدشم اگه سریع بهت توجه نکنم و نیام بغلت کنم میزنی زیر گریه زبان دیگه به پشت اصلا نمی خوابی و تا میذاریمت زمین سریع دمر میشی و بعدشم هی شروع می کنی به غرغر اما هنوز یاد نگرفتی چهاردست و پا راه بری چشم یاد گرفتی با روروئکت یکم دنده عقب و کناری بری اما هنوز یااد نگرفتی که به جلو حرکت کنی.

خیلی از خودت صداهای مختلف درمیاری و انگار می خوای حرف بزنی اما نمی تونی و به زبون خودت حرف میزنی و همش میگی دَ دَ دَ. موقعی که می خوایم بخوابونیمت شروع می کنی به آواز خوندن و همش از خودت صدا درمیاری که خییییییییییلی هم بامزه اس خنده دیگه شیشه شیرتو خودت دستت میگیری و آب یا شیر می خوری.

دیروز سی دی های بی بی اینشتین رو برات سفارش دادم و احتمالا امروز با پست برات میفرستن و می خوام از فردا برات بذارم تا ببینی.

می خواستم عکساتم توی همین پست بذارم اما چون طولانی شد دیگه عکساتو توی یک پست جدا میذارم.


نویسنده : مامان صفورا
موضوع : اولین ها

پنجشنبه 21 ارديبهشت 1391 |

لذت مادر شدن

سلام دختر کوچولوی مامان که دلم برات یه ذره شده بغل

می خوام یکم با دختر گلم اختلاط  و درددل کنم همونطوری که میدونی من و بابایی تقریبا ده ساله که با هم ازدواج کردیم و تو تمام این مدت تصمیم نداشتیم که بچه دار بشیم من چیزایی رو که از بچه داری می دونستم فکر می کردم که هیچ وقت دلم نخواد و یا اینکه نتونم که بچه دار بشم و مسئولیت به این سنگینی رو قبول کنم همه همش می گفتن وای بچه دار شدن سخته و چنینه و چنانه و مسئولیتش سنگینه و بچه به چه درد می خوره و واسه آدم چیکار می کنه و از این حرفا..... اما گذشت و گذشت تا اینکه من و بابایی احساس نیاز کردیم به اینکه یک بچه ای بیاد تو زندگیمون که بتونیم زندگیمونو فداش کنیم که به زندگیمون رنگ و لعاب تازه ای بده که دنیا رو برامون یک شکل دیگه بکنه و همینجوورم شد.... خیال باطل می خوام این نوشته رو تمام خواننده های وبلاگ که هنوز بچه ندارن و تصمیمش رو هم ندارن بخونن آره درسته بچه داری سخته حتی خیلی سخت تر از چیزایی که آدم می شنوه اما چی بگم از شیرینیش که با هیچ لذتی تو دنیا قابل مقایسه نیست آره اگه کسی می خواد بچه بیاره که بعداً زحمتاشو جبران کنه همون نیاره بهتره اما لذت در آغوش کشیدن بچه خودت رو نمیشه با هیچ نوزاد دیگه ای مقایسه کرد حتی بچه نزدیکترین ها به خود آدم.چشم

آره پرنسس کوچولوی مامان تو با اومدنت به دنیای ما شیرینی دادی که هیچ وقت قبل از اون تجربه نکرده بودیم تو دنیای مارو دگرگون کردی و ما به خاطر این نعمت بزرگ باید همیشه شکرگزار خداوند مهربون باشیم.قلب

حالا بذار یکم از سختیای مادرشدن بگم همیشه وقتی اینور و اون ور تو سایتا و کتابا از مزایای شیر مادر می خوندم تعجب می کردم که حالا چرا اینقدر تبلیغ می کنن مگه یه شیر دادن چقدر سخته که اینقدر براش تبلیغ می کنن اما تا وقتی خودم اینکارو نکرده بودم از سختیاش نمی دونستم وقتی آدم از خودش بچه اش رو تغذیه می کنه باید حواسش به همه چیزهایی که میخوره باشه حتی باید حواسش به احساسات درونیش هم باشه آدم نمیتونه یه موقع هایی که داره از خستگی میمیره این وظیفه رو به هیچ کس دیگه ای حتی بابای بچه محول کنه آدم موهاش میریزه، استخون درد میشه، یه وقتایی درد سینه میگیره و یک کسی هم مثل من که بیاد سرکار مجبوره هرچند وقت یه بار بره تو دستشویی و دو ساعت وایسه و شیرش رو بدوشه تا بتونه برای فردای کودکش نگه داره هرکسی که از دور ببینه مثل همکارای من میگن اوه اوه بچه دار شدن چه مکافاتی داره اما نمیدونن که چه لذتی داره آدم برای نوگل زندگیش سختی بکشه نمی دونن لذت مادر شدن اینقدر زیاده که این زحمتا پیشش هیچه نمی دونن که وقتی پاتو میذاری خونه و سلام می کنی و بچه ات واست ذوق میکنه انگار دنیا رو بهت دادن از همین جا دعا می کنم که خدا طعم این لذت شیرین رو به همه کسایی که دوست دارن بچشونه الهههههههی آمییییییییییییین

من قلم خوبی ندارم چون خیلی اهل نوشتن نیستم اما سعی می کنم با همین کلمات ساده حسمو برات بنویسم تا وقتی بزرگ شدی بخونی و بدونی که مامان چقدر دوست داره دخترکم ماچقلبقلبقلب


نویسنده : مامان صفورا
موضوع :

چهارشنبه 13 ارديبهشت 1391 |

خونه خاله گلاره

چند وقت پیشا خاله گلاره جوون زحمت کشیده بود و ما رو با چندتا دیگه از خاله جوونا دعوت کرده بود خونشون. خییییییلی خوش گذشت کلللی هم زحمت کشیده بود لبخند

شما هم کللللللی با دوست جوونات حال کردی زبان

اینم عکسای اون روز:

 

 

 

 


نویسنده : مامان صفورا
موضوع :

سه شنبه 12 ارديبهشت 1391 |

اولین روز کاری بعد از مرخصی زایمان

سلام دختر دوست داشتنی من قلب خوبی گلم؟ ماچ

الان که دارم برات مینویسم سرکارم و ازت دورم گریهگریهگریه

دیروز اولین روز کاریم بود با اینکه هنوز یک هفته تا پایان مرخصی زایمانم مونده بود اما مجبور شدم زودتر بیام سرکار قبل از اینکه بیام سرکار بعضی از دوستام که رفته بودن زودتر و هی ناله میکردن که دلمون برای بچه امون تنگ میشه من همش می گفتم ااااه چه لوس آدام نمیمیره که چند ساعت از بچه اش دور باشه اما ههههههههههی نپرس که این دو روز چی بر من گذشته باورم نمیشد اینقدر سخت باشه دیروز که از خواب پاشده بودم که بیام سرکار تو عین فرشته ها خوابیده بودی مگه دلم میومد بزارمت و بیام دلم می خواست بشینم زار زار گریه کنم نگران همش دلم برات شور میزنه با اینکه پرستارت خیلی خانوم خوبیه و مهربون اما بازم مادر خوب یه چیز دیگه اس افسوس

دیشب که خوابت گرفته بود و می خواستی بخوابی من کللللللللللی دلم گرفته بود و همش فکر می کردم اگه الان بخوابی تا فردا ظهر دیگه نمیبینمت بغض گلومو گرفته بود وااااااااااای خیلی سخته دور بودن از فرزند تا کسی نکشه نمیفهمه آدم چی میگه افسوسافسوسافسوس

اینجا همش چشمم به ساعته که زودتر ساعت کاریم تموم بشه و بدوام بیام پیشت امیدوارم که به تو سخت نگذره این مدتی که من پیشت نیستم پرنسس کوچولوی خوش اخلاق من بغلماچماچماچ


نویسنده : مامان صفورا
موضوع : دل نوشته

دوشنبه 11 ارديبهشت 1391 |

آشنایی با طبیعت در باغ آقا جوون

٥ شنبه با همه خاله ها قرار گذاشتیم بریم باغ و بگیم مونا جوون هم بیاد چون قرار بود همون شب برگرده انگلیس و می خواستیم باهاش خداحافظی کنیم اون روز هوا عاااااالی بود و تو هم کلی تو طبیعت و با درختای پر از شکوفه حال کردی نیشخند

اینم چندتا از عکسای اون روز:

 

اینم عکست با آقا جوون که میشه جد بزرگوار تو:

اینم با بابایی:

 

اینجام بغل صبرا جوون رو تاب خوابت برده:


نویسنده : مامان صفورا
موضوع :

دوشنبه 28 فروردين 1391 |

اولین مریضی

الهی بگردم مامان دو روزه که تو بدجووری مریض شدی بینیت کیپ کیپ شده و همش آبریزش بینی و عطسه و سرفه می کنی نگران البته خدا رو شکر تب نکردی آخ این اولین باریه که تو مریض میشی و امیدوارم که زودی خوب بشی عسلم، آخه خیییییییییلی مظلوم شدی، خیلی بی حالی، چشمات قرمز میشه و آب میده دل مامانی خیییییییییلی برات میسوزه تازه چون بینیت گرفته خوبم نمی تونی شیر بخوری و اذیت میشی گریه

درد و بلات بخوره تو سر مامانی ان شا ا... من به جای تو مریض بشم و تو همیشه سالم و سرحال باشی ماچماچماچبغلقلب


نویسنده : مامان صفورا
موضوع :

دوشنبه 28 فروردين 1391 |

صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 12 صفحه بعد
Blog Skinn

دانلود اهنگ

دانلود

دانلود رايگان

دانلود نرم افزار

دانلود فيلم

دانلود

شادزیست

قالب وبلاگ

لیمونات

شارژ ایرانسل

تک باکس

دانلود نرم افزار