آوای دلنشین

 




[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 22 شهريور 1396 | 8:41 | نویسنده : مدیر |

سلام دختر نازم محبت

همونطوری که تو پست های قبل هم نوشتم برای اینکه اتفاقات جا افتاده این مدت رو بتونم تا حدودی جبران کنم تقدم و تاخر پست ها کمی بهم میریزه که امیدوارم ببخشی خجالت

همه تولدهات رو توی وبلاگ گذاشته بودم بجز 5 سالگی که دیگه وقتشه اینکارو بکنم خندونک

 

لباستو به همراه کلیه ملحقات و کفش بلوری سیندرلا که عاشقی و هنوزم تو خونه پات می کنی و پاشنه هاشم روشن میشه مامان جون زحمت کشیده از دیزنی لند آمریکا برات خریده یعنی در حقیقت عکس همه لباسای پرنسس های دیزنی رو بهت نشون دادیم و خودت سیندرلا رو برای تم تولد اون سال انتخاب کردی راضی تا الانم اینقدر این لباس سیندرلا رو تو خونه پوشیدی و پرنسس شدی که همه توراش تیکه پاره شده قه قهه:

و اما بقیه عکسای تولد:
 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پرنسس سیندرلا با کفش های بلوری بوسزبانبغل:

 

 

 

امیدوارم به همه آرزوهات برسی عشق مامان محبت:

 

میز تولد که همش کار خودمه راضی:

 

کیک تولد که هنرمندی دوست خوبم شیما جونه محبت:

 

 

آوا و بنیتا کوچولومحبت:

 

دوستای صمیمی و قدیمی:

 

 

 

نمیدونم بچه ها چرا اینقدر عاااشق برف شادی هستن منم عااااشق اونا با این ذوق کردناشونمحبتبوسبغل:

 

 

 

 

آوا و دوست صمیمیش آرمیتا جون:

 

 

وای موقع فوت کردن شمع اینقدر حرص خوردی و گریه کردی که نگو چون بچه های دیگه هم می خواستن فوت کنن و تو همش میگفتی کیک خودمه قه قهه دیگه بچگیه دیگه خندونک:

 

 

 

اینم آوا و آرتا توپولی که عاااشق این عکستونم محبت:

 

 

 

 

 

اینم میز شام و اختتامیه تولد خندونکچشمک:




[ موضوع : جشن تولد]
تاريخ : شنبه 15 مهر 1396 | 14:13 | نویسنده : مدیر |

سلام دختر نازم دوباره اومدم با کلی خاطرات خوب و به یاد موندنی.

این سفرمون یه سفر متفاوت بود برامون چون بابا شهاب بخاطر کارش نتونست که مرخصی بگیره و کارشو تعطیل کنه و بیاد واسه همین من و تو و خاله شمیم تنهایی به این سفر رفتیم اولش راستش خیلی استرس داشتم از پسش بر نیایم اما خدا رو شکر با اینکه جایه بابایی خیلی خالی بود اما خیلی بهمون خوش گذشت.

چون من اصرار داشتم تو تا قبل از شروع مدرسه حتما یه مسافرت بری تا با روحیه خوب و با نشاط این مرحله جدید از زندگیتو شروع کنی محبت

خوب میریم سراغ عکسا

این عکس تو هواپیماس که خیلی با کارتن دیدن تو هواپیما حال کردی و خیلی سرگرم بودی و خدا رو شکر اصلا اذیت نشدی:

از فرودگاه با ترنسفر رفتیم هتل آتلانتیس خدا رو شکر خیلی راحت رفتیم و اونجا هم خیلی راحت چک این کردیم اما چون هنوز حدود ساعت 10 و 11 صبح بود اتاق رو ساعت 3 بهمون تحویل میدادن مام از فرصت استفاده کردیم و همونجا لباسای شنا رو برداشتیم و رفتیم استخر خنده حتی یه لحظه اشم نم یخواستیم از دست بدیم خدا رو شکر که اتاق تعویض لباس و همه چیز هم برای مسافرا فراهم بود که تا آماده شدن اتاقشون از امکانات هتل استفاده کننخندونک

اینم لحظات اولیه سفر تو استخر هتل:

 

 

ویوی هتل آتلانتیس:

 

 

ویوی دریا از استخر هتل:

 
 
 

 

بعد از یکی دو ساعت شنا تو استخر هتل تصمیم گرفتیم یه سری هم به پارک آبی بزنیم زبانچشمک:

 

 

بالاخره با اینکه دلمون نمی خواست از آب بیایم بیرون اما باید میرفتیم و اتاقمونو تحویل می گرفتیم اتاقمون طبقه 19 هتل بود و شماره اتاق هم 19457 بود :

 

خیلی اتاق بزرگ و خوبی بهمون دادن:

 

اینم ویوی اتاقمون:

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

بعد از تحویل گرفتن اتاق رفتیم رستوران غذا بخوریم که تا غذا رو بیارن تو اینجوری خوابت برد خندونک:

 

 

اینم ساحل اختصاصی هتل:

 
 

 

اینم آکواریوم هتل که واقعا بی نظیر بود:

 

 

یه عکس پانوراما که از شب هتل گرفتم خندونک:

 

لابی هتل:

 

 

و اما صبحانه بی نظیر هتل آتلانتیس ممممممم راضی:

 

 

پارک آبی آکو ادونچر خیلی بی نظیره به نظرم از جهت منظره بهترین پارک آبی دبی هست و جالبیش اینکه تو یکی از ترسناک ترین بازی های پارک رو که سرسره یو شکل بود سوار شدی هر چند خیلی ترسیده بودی خنده اما بهت افتخار می کنم دختر شجاعم بوسبغلمحبت:

 

 

 

 

 

بازم استخر هتل:

 

اینم یه عکس پانورامای دیگه:

 
 

 

ویوی استخر هتل آتلانتیس:

 

بازدید از آکواریوم هتل:

 

اینم نمو که تو خیلی دوسش داشتی خنده:

 
 

 

اینم مغازه مورد علاقه من تو سیتی سنتر زبان:

 

 

 

 

 

 

 




[ موضوع : سفرنامه]
تاريخ : سه شنبه 11 مهر 1396 | 14:40 | نویسنده : مدیر |

سلام و صد سلام

باورش سخته دختر کوچولویه شیرینی که خدا سال ها پیش به ما هدیه داده حالا اینقدر بزرگ شده که می خواد وارد مدرسه بشه محبت

خیلی زود گذشت این روزها... روزایی که هیچ وقت دوست ندارم بگذره و تو بزرگ و بزرگ تر بشی اما چاره چیه که رسم روزگاره

آره عشق مامان حالا تو دیگه برای خودت خانومی شدی و داری وارد مدرسه میشی و به همین مناسبت با مامانای وبلاگی همون دوستای صمیمی و قدیمی که خیلی از خاطرات کودکیتونو با هم ساختیم تصمیم گرفتیم یه جشن به همین مناسبت تو پارک براتون بگیریم.

جشن ورود به مدرسه

مکان: پارک پلیس

زمان: شهریور ماه 1396

برگزار کننده: مامانای با سلیقه نی نی وبلاگیخندونک

 

 

اسماتونو همه رو پایین کیک نوشتیم:

از چپ: باران- خودت- آران- آرمیتا- یسنا- ستایش- آرینا- بنیتا

یعنی عااااشق اون مسخره بازیاتم این چه طرز وایسادنه خندهخنده:

اینجا آماده برف شادی زدن هستین خنده:

اینم مامانای خوشگل برگزار کننده جشن زبان:

 

 

الهی قررربونت ذوق کردنت بشم مممن محبتبوس:

 

خلاصه که خیلی خیلی روز خوبی بود و به همتون خیییییییلی خوش گذشت تو آخر شب موقع خواب به من می گفتی مررررسی مامان بهترین روز زندگیم بود خیلی خوش گذشت منم کلللللی کیف میکردم آخه تا ساعت 9 شب پارک بودیم و شماها با هم بازی کردین و خوش گذروندین کلی رو چمنا غلط زدین و کیف کردین محبتبغل




[ موضوع : ]
تاريخ : 2 مهر 1396 | 16:19 | نویسنده : مدیر |

سلام دوباره به تو دختر زیبای خودم محبت

متاسفانه مجبورم خاطرات این چند وقتو یکم پس و پیش بنویسم و لا به لایه اتفاقات جدید یه گذری به اتفاقات از دست رفته هم داشته باشیم اما مطمئنم سال ها بعد که شاید این خاطرات رو بخونی اونطور به چشمت نمیاد چشمک

خوب این نوروز سال 96:

مسافرتمون به دبی و هتل گلوریا با مامان جون اینا:

دبی مال: 

 

شهربازی سیتی سنتر:

بازم دبی مال:

جمیرا بیچ:

 

ماست بستنی عشق شمیم خنده فک کنم اینجام سیتی سنتره شایدم دبی ماله دقیق یادم نیست گیج:

پارک آبی یاس تو ابوظبی که خیلی خیلی دوست داشتی بخصوص تو قسمت موج های مصنوعیش و تا مدت ها بعد می گفتی من فقط دوست دارم برم ابوظبی مسافرت خنده:

اینجا دقیقا همون استخر موج داره مورد علاقه ات بود:

درب ورودی:

اینم برج خلیفه و تو بغل باباجونه مهربون:

 

اینم سیزده به در سال 96 که رفتیم رستوران ربوشف و بعدشم رفتیم پارک با مامان جون اینا:

و اینم آخرین عیدی که آقاجون کنارمون بود غمناک:

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : شنبه 25 شهريور 1396 | 16:36 | نویسنده : مدیر |

سلامی دوباره

خوب اولین قسمت مهم از خاطرات این مدت که خوب به دلیل تعطیل کردن وبلاگ برات ننوشتم خاطرات مهدت هست که یکی از مهمترین بخش های زندگیت رو تا الان پوشش میداد.

همونطوری که تو وبلاگت نوشته بودم من مشقات زیادی برای انتخاب مهدت کشیدم و کلیه مهدهای این اطراف رو رفتم و دیدم تا شادان رو انتخاب کردم و انصافا باید بگم که سال های اول هم راضی بودم از همه چیز منتها این اواخر مشکلات زیادی پیدا کردی که نمیدونم دقیقا بخاطر چی بود بخاطر دیسیپلین زیاد مهدکودک یا نمیدونم حرف های استرس زایی که مربیت میزد بود یا هر چی دقیق نمیدونم اما از شدت اضطراب یه مدت به تکرر ادرار افتادی تو ارتباط گرفتن با دوستات دچار مشکل شدی در حالی که قبلا خیلی روابط اجتماعیت تو ارتباط گرفتن با همسالات بالا بود. خلاصه اینکه چندین ماه ما درگیر این مسأله شدیم 6 ماه من کارم شده بود مهد اومدن و جلسه گذاشتن همش تو کش و راه مشاور رفتن بودیم پیش چندین مشاور رفتیم به قدری این مسأله برای خود من ایجاد استرس کرده بود که مجبور شدم قرصای ضد استرس مصرف کنم می خواستم از مهد بیارمت بیرون اما همه مشاورا می گفتن جا به جایی الان براش خوب نیست و بیشتر بهش ضربه میزنه بخصوص اینکه 6 ماه بعدشم می خواستی بری مدرسه خلاصه که با کلی رفت و آمد و جلسه با مهد شرایط کمی بهتر و قابل تحمل شد تا تابستون که دیگه تصمیم گرفتیم مهد نری تا شرایط روحیت به حالت کاملا نرمال برگرده برای ورود به مدرسه که مرحله تازه ای از زندگیته. البته بگم که این موضوع هم راحت نبود چون من که نمی تونستم مرخصی بگیرم مامان جون اینا برنامه داشتن برن آمریکا تو هم به شدت به من وابسته بود یو به راحتی جایی نمیموندی خلاصه اینکه باید اینو حتما بدونی و قدر شناس باشی که خاله سمیرا بخاطر تو 1 ماه و نیم از محل کارش مرخصی بی حقوق گرفت و تیر و مرداد با کمک مامان جون تو رو نگه داشتن تو شهریور هم باباجون قم زحمت کشیدن و چند بار اومدن تهران پیشت موندن بقیه روزا رو هم باز مامان جون کمک کرد و به سلامتی این سه ماهی که من خیلی استرسشو داشتم داره تموم میشه اما خیلی نتیجه خوبی داشته و تو روحیت خیلی خیلی بهتر شده و مشکلاتی رو که دچارش شده بودی تقریبا همشون به خوبی و خوشی حل شده بوسجشن

خوب از خبرای بد بگذریم و بریم سراغ اتفاقای خوب. اسم مربیایی که تو مهد داشتی رو به ترتیب برات مینویسم برای یادگاری تا ببینم که عکسایه چندتاشونو دارم بذارم

1. شیرخوار که حدود 2 سالگی تو میشد مریم جون

2. نوپا مهرناز جون و نرگس جون

3. آذر جون و مهرناز جون

4. آسیه جون

و اما دوستای خوبت توی مهد که امیدوارم تا سالیانه سال باهاشون دوست بمونی و خاطرات خوبه دوستیتونو نگه دارین محبت

گندم جون و روشا جون از صمیمی ترین دوستای مهدت بودن که روز های خوبی رو با هم سپری کردین و اکیپ سه تاییتون تو مهد معروف بود و همه میدونستن چقدر با هم صمیمی هستین

روشا جون که چند ماهی میشه رفتن کانادا و این قاب عکس رو موقع رفتن بهمون هدیه دادن

اینم عکس بچگیاتون زبان

تو عکس پایین هم دوستایه مهدت از راست به چپ: گندم- آوا کیهانی- خودت-روشا و آرشیدا

و اما دو تا از دوستای صمیمیت که خیلی اسمشونو میاوردی و باهم هم معمولا میاوردی ونداد و آبتین خنده

سمت راستیه ونداد شیطون چشمک

آسیه جون سمت راستیه و آنی جون معلم نیتیو زبانتون :

اینم به قول خودت سامیار شیطونه که از بچگی با هم وارد این مهدکودک شدین و دوستای خیلی قدیمی محسوب میشین:

اینم تولد 5 سالگی که تو مهد گرفتیم:

از راست: آوا کیهانی- روشا- ونداد- مانلی- خودت- نمیدونم- گندم

 

بازم آنی جون و آسیه جون در جمع شما:

باید بگردم ببینم عکس از کلاسایه دیگه و مربیای دیگتم پیدا می کنم تا این پست رو تکمیل کنم.




[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 16 شهريور 1396 | 12:29 | نویسنده : مدیر |

محبتبعد از مدت ها دوباره برگشتم تا بنویسم از خاطرات زیبای تو دخترم که حالا برای خودت خانومی شدی دیگه از مهر داری میری مدرسه پیش دبستانی و به زودی خودت خوندن و نوشتن یاد میگیری و می تونی هم بیای خاطرات قبلیتو بخونی و هم شاید اگر دوست داشتی ادامه بدی محبت

مدت هاس نیومدم اینجا بنویسم و انگار خیلی چیزا تو این مدت عوض شده. ظاهرا حجم عکسا رو دیگه نیازی نیست کم کنیم که ای کاش از اول همینطور بود اون وقت کسایی مثل من تنبلی نمیکردن و وبلاگ رو تعطیل کنن چشمکخندونکخنده

خوب از کجا شروع کنم و چیا رو تعریف کنم برات خیلی سخته متفکر

هر چند دوست ندارم با خبرای بد شروع کنم اما باید بگم مهمترین خبر این روزهای ما فوت آقاجونه که حدود یک ماه پیش اتفاق افتاد گریهگریه باید بشناسی پدربزرگتو که چه آدم بزرگی بود و تمام زندگیشو وقف کمک به مردم کشورش کرد هرچند اون چیزی که آرزوشو داشت و خوشبختی مردم ایران بود رو بهش نرسید برای همینم خونه نشین شد و برای همیشه از سیاست کناره گیری کرد بگذریم بزرگ که بشی در مورد سرچ کنی بیشتر می تونی بشناسی پدربزرگتو اما اینا رو گفتم تا بدونی ما به عنوان فرزندان اون آدم بزرگ باید یاد بگیر بخاطر منافع و مصالح شخصیمون جلوی هر کس و ناکسی سر خم نکنیم و عزتمونو که بزرگترین چیزیه که تو زندگی داریم به راحتی خرج این دنیامون نکنیم همونطور که جد بزرگوارت نکرد.

آیت الله علی اصغر مروارید




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 15 شهريور 1396 | 10:38 | نویسنده : مدیر |

 

سلام به دوستای وفادار و مهربون وبلاگ آوا جون

متاسفانه با وجود اینکه خیلی جدی تصمیم داشتم که وبلاگ آوا جون رو به روز کنم دوباره اما واقعا فرصت کم کردن عکسها و اینجور کارا رو ندارم دیگه.

خیلی از دوستای گلمون توی پیج اینستاگرامم درخواست دوستی داده بودن که به علت خصوصی بودن اون پیج متاسفانه شرمنده اشون شدم و نتونستم اکسپتشون کنم.

اما حالا یه مژده دارم برای دوستای خوبم جشنجشنجشن

یه پیج اینستاگرام مخصوص خود آوا جون راه انداختم که به زودی آدرسشو میذارم توی وبلاگم و اون پیج بازه برای همه دوستای گلی که به من و آوا جون لطف دارن.

ممنونم از محبت های بی دریغتون بوسبوسبوس

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

اینم پیجی که قولش رو داده بودم:

https://www.instagram.com/avamotevassel/?hl=en




[ موضوع : اولین ها]
تاريخ : شنبه 6 مرداد 1396 | 13:55 | نویسنده : مدیر |

سلام به دوستای خوب خودم محبتبوس

فک کنم نزدیک به یکسالی میشه که وبلاگمو تعطیل کرده بودم و نرسیدم آپ کنم اما هنوز که هنوزه وقتی می خوام خاطراتی رو مرور کنم یا تاریخ چیزی یادم رفته برمی گردم و به وبلاگ رجوع می کنم با خودم گفتم عجب دفتر خاطرات خوبیه و من چرا اینقدر زود تعطیلش کردم غمگین

خلاصش اینکه جونم براتون بگه تصمیم گرفتم که وبلاگو دوباره راه بندازم اگر خدا کمکم کنه و وقت کنم و تنبلی نکنم خندونک

فعلا شاید یه گلچین از اتفاقات این چند وقت بذارم تا بعد ببینم چی میشه بی حوصله




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 13 ارديبهشت 1395 | 14:31 | نویسنده : مدیر |

سلام دوستای گلم

چند روزیه پدربزرگم مریضه و بیمارستان بخش ICU بستریه خواهش می کنم براش دعا کنید حتی با فرستادن یک صلوات یا یک امن یجیب الان به دعای خیرتون محتاجم دوستون دارم.

اللهم صل علی محمد و آل محممد و عجل  فرجهم

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ . ن. : ممنون از احوالپرسی همه دوستای گلم پدربزرگم شکر خدا حالشون خیلی بهتره و یه خطر بزرگ رو از سر گدروندن دوستون دارم بوسمحبت




[ موضوع : ]
تاريخ : شنبه 18 مهر 1394 | 8:25 | نویسنده : مامان صفورا |
تاريخ : دوشنبه 30 شهريور 1394 | 11:29 | نویسنده : مامان صفورا |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 34 صفحه بعد